خاطرات سرتیپ دوم غلامحسین دربندی
(3)عملیات آزادسازی ارتفاعات اللهاکبر ارتفاعات اللهاکبر در شمال سوسنگرد قرار دارد. اولین عملیات مشترک و مهمی که پس از شروع جنگ انجام دادیم، عملیات آزادسازی تپههای اللهاکبر بود. این عملیات در 31 اردیبهشت 1360 یعنی پیش از عملیات ثامنالائمه انجام شد. نیمة دوم فروردین 1360 در هوفل به طرف جایی که آن را «شهرک خوشنامی»1 نامیده بودیم، حرکت کردیم.

به محض اینکه به آنجا رسیدیم، بنا به دستور فرمانده گردان، سرهنگ حسین حسیبی مأمور شدم مکانی را برای استقرار بهداری گردان و سنگر بهداری انتخاب کنم. یک تخت، یک برانکارد و کمی دارو و وسایل پزشکی از اهواز تحویل گرفتم و بهداری مناسبی را تشکیل دادم. ستوان‌دوم دکتر «محمد سلطانی» هم که بر کارها مسلط بود. جانشین من شد.

پیش از عملیات، جلسه‌های هماهنگی به صورت مکرر برگزار شد. فرمانده گردان مرتب نکات لازم را گوشزد کرد. از همه دربارة وضعیتشان سؤال شد و همه تلاش کردند در کار خود به طور کامل توجیه شوند.

یک روز با سرهنگ حسیبی برای شناسایی رفتم و وضعیت جاده، مسیر حمله، مسیر برگشت و برگرداندن مجروحان را شناسایی کردم. راه پر از شن و ماسه بود و خودروهای چرخ‌دار به هیچ وجه نمی‌توانستند حرکت کنند. بنابراین دو دستگاه نفربر زرهی M-113، وسایل کمک‌های اولیه و تعداد زیادی برانکارد درخواست کردم. گروه‌های تخلیة مجروحان را سازمان‌دهی کردم و برای هر گروهان پیاده، یک گروه کمک‌دهنده تعیین کرده و وظایف همه را به طور کامل یادآوری نمودم؛ به آنها توصیه کردم که با اسیران با مهربانی رفتار کنند، مصدومان را یاری نمایند و مراقب وسایل و تجهیزات مجروحان خودی باشند. سه نفر را هم برای جمع‌آوری و یادداشت‌برداری از مجروحان تعیین کردم.

شب عملیات، شهدای بزرگواری چون دکتر «مصطفی چمران» و سرلشکر شهید «سید‌مسعود منفرد نیاکی» فرمانده وقت لشکر 92 آمدند و برایمان صحبت کردند. دشمن موانع زیادی در اطراف خود ایجاد کرده بود. میدان‌های مین و رمل‌های غیرقابل عبور از مشکلات این عملیات بود. گروه مهندسی رزمی ارتش باید با خنثی کردن مین‌ها معبری ایجاد می‌کردند تا رزمندگان حمله را آغاز کنند. کار دشواری بود.

شهید «سید‌مصطفی حجازی» اهل تنکابن و از افسران وظیفة بسیار متدین و باتقوا بود. او که به دلیل رشادت بیش از حد، از درجة ستوان‌دومی به ستوان‌یکی ارتقا پیدا کرده بود، داوطلب عضویت در گروه چریکی شد. او با من خیلی صمیمی بود. روز پیش از حمله، در حالی که قرآن در دستش بود، آمد و گفت: «امروز غسل شهادت کردم و آماده‌ام.»

دو نفر از سربازهای من در بهداری به نام‌های «احمد طرفی» و «مهدی صالحی.» نیز داوطلب عضویت در گروه چریکی شدند تا خط‌شکن باشند.

خودم برابر مقررات و شرح وظایف، باید در ایستگاه جمع‌آوری و تخلیة مجروح که در دهی به نام «جلدیه» تشکیل داده بودیم، می‌ایستادم و هماهنگی‌های لازم را انجام می‌دادم؛ اما دلم طاقت نیاورد. سفارش‌های لازم را به بچه‌هایی که در ایستگاه تخلیه بودند، کردم و وظایف هر یک را گوشزد نموده و به سؤالاتشان پاسخ دادم؛ سپس با توکل به خدا با یک دستگاه نفربر، دو نفر بی‌سیم‌چی و دو نفر برانکاردبر، همراه با گردان حرکت کردم تا همه‌جا، پا‌به‌پای رزمندگان باشم. دکتر سلطانی و استوار «رحیمی» را با دو گروه تخلیه، به ترتیب به گروهان یکم و گروهان دوم فرستادم. خودم نیز گروهان سوم و ارکان ستاد گردان را پشتیبانی کردم. زمان حمله، مانند شب عاشورا، همه به شکل عجیبی با یکدیگر صمیمی شدند، شوخی کردند و سر‌به‌سر هم گذاشتند. چهرة بعضی، خیلی نورانی شده بود و به قول بچه‌ها، نوربالا می‌زدند. همه به هم سفارش کردند که اگر شهید شدند، دیگری چه کند و اول به چه کسی اطلاع دهد. همه وصیت‌نامه نوشتند. وقتی نیمه‌های شب خواستیم حرکت کنیم، یکدیگر را سخت در آغوش فشردند؛ انگار می‌خواستند یکی شوند. هیچکدام نمی‌دانستیم صبح فردا همدیگر را خواهیم دید یا نه؟بچه‌ها یکدیگر را بوییدند و بوسیدند و زمزمه کردند: «اِلهی عَظُمَ البَلاء و بَرحَ الخَفاء …..»

گروهان یکم و دوم حرکت کرد. دکتر سلطانی و استوار رحیمی را به امید دیداری دوباره با لبخندی همراه با قطره‌های اشک بدرقه کردم. خیلی از بچه‌ها روز قبل، پیش من آمده بودند و در کنار آخرین سفارش‌ها، وصیت‌نامه‌هایشان را داده بودند. من هم تصمیم گرفته بودم که بروم و نمی‌دانستم با این وصیت‌نامه‌ها چه کنم!

ستوان همت‌الله جوانفر افسر آشپزخانه بود و مسئولیت حمل‌ونقل و رساندن غذای گردان را به عهده داشت. همة وصیت‌نامه‌ها را به او دادم و سفارش‌های لازم  را به او کردم.

رانندة نفربر من، استوار «صادق کارگر» اهل جهرم بود. او فردی کارکشته، و در رانندگی با نفربر بسیار ماهر بود. حرکت کردیم تا به دِه جلدیه رسیدیم. ایستگاه تخلیة مجروحان را در آنجا تشکیل داده و عده‌ای را با سازماندهی مرتب همراه با چند دستگاه آمبولانس چرخ‌دار در آنجا گذاشته بودم. از نفربر پیاده شدم. سفارش‌های لازم را برای سرعت‌بخشی در امدادرسانی به مجروحان و حفظ و انتقال وسایلشان کردم و راه افتادیم تا به پشت تپه‌های الله‌اکبر رسیدیم؛ جایی که یگان‌‌ها به اصطلاح در نقطة تک بودند.

آن شب از شب‌های آخر ماه بود و ماه، صبح طلوع می‌کرد. تاریکی همه‌جا را فرا گرفته بود. قرار بود ساعتی بعد از نیمه شب حمله را آغاز کنیم. شهید دکتر چمران نیز با تعدادی از نفرات گروه چریکی و جنگ‌های نامنظم در کنار ما حضور داشت.

ساعت 3:30 دقیقه بامداد سی‌ویکم اردیبهشت سال 1360 بود. همه آماده بودند. دو رکعت نماز خواندم. ساعت 3:45 دقیقه به یک‌باره سکوت شب شکسته شد. انگار زلزله شده بود. آتش تهیة توپخانه آغاز شده بود. غرش رعدآسای توپ‌ها لحظه‌ای متوقف نمی‌شدو منورها آسمان را نورباران کرده بودند و هوا مثل روز روشن شده بود.

بی‌سیم‌ها به کار افتاده بودند. گروه چریکی یا همان خط‌شکن زیر آتش تهیه تلاش می‌کرد. بچه‌های مهندسی داشتند معبری را از داخل میدان مین باز می‌کردند تا گروه چریکی بتواند از آن عبور کرده و بر دشمن بعثی حمله کند. دو نفر با انفجار مین به هوا بلند شدند و بدن‌هایشان تکه‌تکه شد. بچه‌ها با وجود دیدن این صحنه‌ها جدی‌تر و مصمم‌تر جلو رفتند. خدایا این چه روحیه‌ای بود؟ هوا داشت روشن می‌شد. بچه‌ها می‌خواستند از میدان مین عبور کنند؛ اما تیربار عراقی‌ها جلوی حرکت آنها را گرفته بود. ناگهان سیدمصطفی حجازی فرمانده گروه چریکی فریاد زد: «چرا ایستاده‌اید؟ همراه من بیایید تا از منطقه بگذریم.»

گفتند: «مگر رگبارهای تیربار را نمی‌بینی؟»

اما حجازی شروع به دویدن کرد. بقیه هم جرأت پیدا کردند و تکبیرگویان پشت سر او شروع به دویدن کردند و بی‌باکانه بر سر دشمن فرود آمدند.

بعدها دربارة آن لحظه از ستوان حجازی سؤال کردم. او گفت: «در آن لحظه مانده بودیم و نمی‌دانستیم چه کنیم، ناگهان انگار به من الهام شد؛ احساس کردم یک نفر جلوی من می‌گوید بیا، نترس و چنین شد که من فریاد زدم بیایید! ان‌شالله امام زمان (عج) به ما کمک می‌کند.»

بعد از عبور از میدان مین، گروهان‌ها از هم باز شدند و از دو سو به سنگرها و تانک‌های دشمن یورش بردند. دشمن درمانده شده بود. عده‌ای از آنها مقاومت می‌کردند. برخی تسلیم شده بودند و برخی هم قصد فرار داشتند. آهنگ حمله خیلی سریع بود. رگبار گلوله و انفجار نارنجک‌ها یک لحظه قطع نمی‌شد، دقیقاً شبیه فیلم‌های جنگی بود. مرتب زخمی‌ها را بر می‌داشتیم، زخمشان را می‌بستیم و داخل نفربر می‌گذاشتیم.

حالا آهنگ حمله کم‌تر و سبک‌تر شده بود. گاهی از اطراف صدای شلیک گلوله به گوش می‌رسید. بالای تپه‌های الله‌اکبر رفتیم؛ همان‌جایی که یک روز عراقی‌ها وحشیانه به ما حمله کردند. یاد لحظه‌هایی افتادم که در این تپه‌ها هیچ نداشتیم و مجبور به عقب‌نشینی شدیم. گریه‌ام گرفت.

دو گریه در زندگی‌ام خاطره‌انگیز شد؛ یکی هنگام از دست دادن ارتفاعات الله‌اکبر و دیگری هنگام پس گرفتن آن! و چه شیرین بود گریة دوم. خاک وطن و میهن عزیز را آزاد کرده بودیم، آنجا با همة وجود فهمیدم «حُبُّ الوَطَن مِنَ‌الایمان» یعنی چه.

جنازة عراقی‌ها را جمع‌آوری کرده و در محلی که با بولدوزر آماده کرده بودیم. دفن کردیم و روی آن‌ها مواد ضدعفونی کننده ریختیم؛ بعدها تابلویی هم در آنجا نصب شد که روی آن نوشتند: «گورستان منجاوزان بعثی.»

ساعت 4 بعدازظهر شد و ما خسته و خون‌آلود بر بلندای تپه‌های الله‌اکبر نشستیم و به اطراف نگاه کردیم. جنازه‌های زیادی دفن شده بودند. ارتفاعات آن منطقه با عنایت‌های الهی و لطف امام زمان (عج) و با همت، تلاش و ایثار رزمندگان اسلام آزاد شده بود.

همه از خستگی، گوشه و کنار و لا‌به‌لای لا‌به‌لای تپه و شیارهای آن دراز کشیدند. من هم با همان تجهیزات همراهم در یک گوشه کنار تخته سنگی دراز کشیده و چشم‌هایم را بستم. رادیوی یکی از بچه‌ها روشن بود. منتظر شدم اذان مغرب را بگویند تا نماز بخوانم. هنوز چشمانم گرم نشده بود که صدای انفجار مهیبی را در کنار خود شنیدم. لا‌به‌لای گرد و خاک گم شدم و عینکم از چسمم افتاد.

معمولاً گلوله‌های توپ پس از شلیک، صدایی داشتند که از رسیدن آنها خبر می‌داد. اما گلوله‌های خمپاره اینگونه نبودند؛ این گلوله هم گلولة خمپاره‌ای بود که که ناگهان در کنار ما منفجر شد. سریع از جا برخاستم و به اطراف نگاه کردم. با وجود اینکه بچه‌ها در قیف انفجار خمپاره بودند، آسیب زیادی به کسی نرسید؛ و لی از پشت نفربر صدای ناله و درخواست کمک می‌آمد. به سرعت به طرف صدا دویدم. گروهبان «آتشکار» درجه‌دار مخابرات، روی زمین افتاده بود و ناله می‌کرد. باند جنگی را از فانسقه‌ام باز کردم، زخمش را بستم و او را به داخل نفربر بردم.دیگر هوا تاریک شده بود و عبور خیلی مشکل بود؛ چون راه پر از پستی و بلندی بود. برای رفتن باید از همان معبری که دیشب میان رمل‌ها در میدان مین باز کرده بودیم، عبور می‌کردیم، که پیدا کردن آن کار مشکلی بود.

با توکل به خدا راه را پیدا کردیم و آهسته آهسته از آن گذشتیم و توانستیم گروهبان آتشکار را به ایستگاه تخلیه دیگری که در دهی به نام سوگل قرار داشت، برسانیم. بعد از رساندن مجروح، وضو گرفتم و نماز خواندم و روی نفربر دراز کشیدم. از شدت خستگی از هوش رفتم و خوابم برد.

منبع : منتظر، رضا، دکتر بدو، 1393، عماد‌فردا، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده