مجموعه قصه های اسارت
(11) حسن چوپان: روزی نگهبان جدیدی به اردوگاه آمد به نام حسن که در مدت کوتاهی بین بچه ها معروف شد به: حسن چوپان! او مانند آقالارچه(شخصیتی در قصه های عامیانه ایرانی است که از پا می افتد اما از تا نمی افتد.) خودمان اهل قیافه گرفتن بود و بکن و نکن زیاد می کرد. بچه ها هم تا می توانستند مستقیم و غیر مستقیم سر به سرش می گذاشتند و به قیافه شش در چهاراش می خندیدند.

حسن چوپان کوتاه قد بود و لاغر اندام و لباس های نظامی به تن اش زار می زد.

گاه به گاه بادی به غبغب می انداخت و با نوک سیبیل های کم پشت اش بازی می کرد و صورت گندم گون و استخوانی اش را درهم می کشید و ادای فرماندهان را در می آورد.

تا وارد می شد با چشم های ریزش در و دیوار آسایشگاه را از نظر می گذراند و تک تک اسرا را برانداز می کرد.

او کشته و مرده ی این بود که برایش پا بکوبند:

آن هم با صدای بلند. از این کار خیلی خوش اش می آمد.

اگر صدای پا کوبیدن بچه ها ضعیف بود، آنها را مجبور می کرد چندین بار این کار را انجام دهند.

تازه این کار را بی احترامی به خود می دانست.

او فارسی را دست و پا شکسته از بچه ها یاد گرفته بود.

می گفت: باید پا کوبیدن را به شما آموزش بدهم.

فریاد می زد: این چه پا کوبیدنی است!

پای راست اش را بالا می برد و محکم لب حوض می کوبید.

می گفت: این صدای پای خر است!

می گفت: آن صدای پای هزار پا است!

صدای پای بچه ها را می گفت.

حسن چوپان که زیاد غرولند می کرد، حساسیت دیگری هم داشت و آن دم پایی بود!

وای به روزی که دم پایی بچه ها دمر افتاده بود و یا در جای بلندی قرار داشت.

آن وقت بود که از کوره در می رفت و به زمین و زمان فحش می داد.

البته چون به زبان عربی غلیظ فحش می داد، بچه ها چیزی از حرف های او نمی فهمیدند و خنده شان می گرفت.

فرستادن صلوات هم از آن چیزهایی بود که حسن را رنج می داد.

او این کار را مخل نظم آسایشگاه می دانست. اما چون نمی توانست از فرستادن صلوات جلوگیری کند، برای این که متهم به همکاری با ما نشود، دم اش را روی کول اش می گذاشت و از آسایشگا بیرون می رفت.

برای همین هر وقت حسن چوپان به بچه ها نزدیک می شد، آنها با صدای بلند صلوات می فرستادند.

در چنین مواقعی حسن اخم هایش درهم می رفت، کمی مکث می کرد و نگاه چپ اندر قیچی ای به کسی که صلوات فرستاده بود، می انداخت و از او دور می شد.

منبع: وقتی باران بیاید، کریمی، عبدالله،1384، نسیم حیات، قم

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده