در کمین گل سرخ
بخش هشتاد و پنجم: و اما باز ماندگان جنگ نهروان سال ها بعد وقتی فهمیدند چه کسی دام چهارزبر را برایشان گسترد و آنان را از اشغال ایران باز داشت، کینه هایشان نسبت به تیمسار علی صیاد شیرازی شعله ور شد و به امید انتقام نشستند. تیمسار خشمگین بود. چنان خشمگین که حتی صدایش می لرزید. دوستانش بعدها اعتراف کردند که در تمام مدت دوستی بلند مدتشان هرگز او را چنین ندیده بودند. او حتی برای نخستین بار بر سرشان داد زده بود که: «شما چطور توانستید بدون اجازۀ من دست به چنین کاری بزنید؟»

کسی در آن لحضه جرأت جواب نداشت. هر چند آنها همان وقت هم که تصمیم به چنین کاری گرفتند، از عواقبش بی اطلاع نبودند، اما نه در این حد!

ماجرا از این قرار بود که سال ها پیش، وقتی که او شب و روزش را در جبهه می گذراند، بنیاد شهید به تعدادی از خانواده های شهدا و جانبازان در یکی از شهرک های تازه تأسیس  شمال تهران زمین می داد. آنان که از زندگی فرمانده شان از نزدیک اطلاع داشتند، به فکر خانوادۀ او افتادند. آنها فکر می کردند صیاد به خانواده اش بی اعتناست فردا که آب ها از آسیاب بیفتد، او حتی زنده هم بماند، چه بسا خانواده اش سایبانی نداشته باشند.

آن روزها خانوادۀ او در خانۀ سازمانی ارتش زندگی می کردند. پس دوستان او تصمیم گرفتند از رئیس بنیاد شهید برای فرمانده نیروی زمینی که از قضا خود جانباز هم بود، قطعه زمینی بگیرند

حجت الاسلام کروبی هم که از زندگی او بی اطلاع نبود، موافقت کرد و کار صورت گرفت. یاران فرمانده برای این که او را در مقابل کار انجام شده قرار دهند، وام گرفتند و حتی خود نیز پولی فراهم کردند و دست به کار ساختمان سازی شدند.

تا این که در نیمۀ کار صیاد فهمید. به آنان به شدت تاخت. عصبانیتش که فروکش کرد، از آنان عذر خواست. گفت: می داند آنان قصد خدمت به او و خانواده اش داشته اند اما او چنین استحقاقی ندارد. بعد برای آقای کروبی نامه نوشت و بعد از تشکر از مساعی او در حل مسکن ایشان، گفت:

…اکنون در وضعیتی قرار دارم که احساس می کنم به ازای رسیدن به مسکن بهای گرانی را دارم  می پردازم آن هم ثمرۀ همۀ مجاهدت های فی سبیل اللهی (که اگر خداوند آن را تأیید فرماید) که قلبم رضایت نمی دهد چنین شود. لذا با توجه به این که خدا می داند نه تنها خود را لایق چنین عنایتی از جمهوری اسلامی نمی دانم بلکه هم چنان مدیون هستم و باید تا روزی که نفس در بدن دارم عاشقانه به اسلام عزیز خدمت نمایم. قاطعانه اقدام فرمایید که:

«ساختمان نیمه کاره مسکن این جانب را از طرف بنیاد شهید تحویل گرفته و فقط مخارجی را که اضافه بر وام واگذاری(مبلغ چهارصد هزار تومان) هزینه شده است به ما پرداخت نمایند تا به صاحبانش مسترد نمایم.»

پایان جنگ برای علی صیاد شیرازی، آغاز خیزش به سوی دنیا به بهانۀ زندگی نبود. مگر از منظر یک مؤمن تمام لحظات تلخ و شیرین جنگ، مملو از جلوه های زندگی نبود که اکنون برای جبران عقب ماندگی های آن دست از پا نشناسد! او مانند دیگر رزمندگان مؤمن به عهدی که با خدای خود بسته بود، صادق بود و در انتظار آن روز موعود سر از پا نمی شناخت.

بعد از تشکیل ستاد کل نیروهای مسلح، سرتیب صیاد شیرازی به عنوان رئیس بازرسی این ستاد منصوب شد. مدتی بعد از سوی فرماندهی کل قوا مسؤولیت جانشینی این ستاد نیز به او محول شد. اکنون بعد از جنگ هم باز بیش تر وقت او برای سازماندهی نیروهای مسلح صرف می شد.

همۀ کسانی که سربازیشان را در آن ستاد گذرانده اند، به یاد دارند که هر روز در مراسم صبحگاهی، تیمسار صیاد خود به وسط میدان می آمد و به همه تمرین ورزش می داد. این آغاز یک روز سراسر کار برای او بود.

او به سربازان و افسران جوان عشق می ورزید. برای تربیت آنان سر از پا نمی شناخت. از هیچ فرصتی برای یادآوری خاطرات حماسه های جنگ، دریغ نمی کرد. از دانشگاه افسری امام علی و پادگان های آموزشی سربازان گرفته تا پاسگاهی گم گشته در میان کوه های کردستان به نام خیلچان.

در یکی از این سرکشی ها متوجه شد کسی پوتین هایش را واکس زده است. از فرمانده منطقه پرسید چه کسی این کار را کرده است. او گفت: «تیمسار، سرباز مهمانسرا به دستور من این کار را کرده است.»

اخم های تیمسار توی هم رفت. چند بار زیر لب استغفار گفت و آن گاه رو به سوی فرمانده جوان کرد و گفت: این رفتارها در انسان روحیۀ استکباری ایجاد می کند. باید غرور سرباز را حفظ کرد.»

وقتی که در دانشگاه افسری تدریس می کرد، تصمیم گرفت عملیات های بزرگ هشت سال دفاع مقدس را به دانشجویان تدریس کند. استقبال دانشجویان باعث شد برای نظام مند شدن این کار، سازمانی تشکیل دهد. طرح تشکیلاتی نوشت به نام هیأت معارف جنگ.

اولین مشورت در این مورد را خدمت مقام معظم فرماندهی کل قوا در جهت اخذ مجوز ولایتی کار داشتم. الحمدلله با مطرح کردن این مطلب مقام معظم رهبری من را به انجام این کار ترغیب نموده البته با این فرض که من هفته ای یک جلسه مجاز به منفک شدن از کار سازمانی خویش باشم و هر ماه هم48 ساعت در روز های پنجشنبه و جمعه برنامه ریزی کرده  و به مناطق عملیاتی بروم و به همراه گروه، برداشت تحقیقی خود را از منطقۀ عملیاتی انجام بدهم.

او در قالب هیأت معارف جنگ موفق شد؛ فرماندهان بزرگ عملیات های مختلف را به دانشگاه افسری بکشاند. بعد از تدریس و نقد و بررسی نظری هر عملیات، در پایان هر دوره، دانشجویان به اتفاق اساتید و با حضور همۀ فرماندهانی که از ارتش و سپاه در آن عملیات نقش داشته اند، در منطقه حضور یابند و از نزدیک محل حوادث را ببینند. این فرصت برای فرماندهان مغتنم بود تا خاطراتشان را بازگویی کنند. تیمسار صیاد موفق شد حداقل سه دوره را خود شخصاً سرپرستی کند.

بعد از سال ها دوری از خانه و خانواده، حالا برای رسیدگی فرزندانش فرصت بیش تری می گذاشت. به دقت به درس و مشق آنان می رسید. اعمال و حرکاتشان را زیر نظر می گرفت و در مسائل مختلف به آنان مشاوره می داد. در انتخاب همسر مناسب برای مریم، ماه ها وقت گذاشت تا این که از میان همۀ خواستگاران دانشجوی بسیجی را مناسب دامادی خود یافت. حتی از دختر معلولش مرجان هم غافل نبود. او عقب افتادۀ ذهنی است. پدر مانند یک عارف شکیبا  وجود او را نعمت می پنداشت و به او به چشم یک بهشتی روی زمین می نگریست.

من خدا را شکر و سپاس می گویم که در قلبم محبتی نسبت به این فرزند قرار داده است که نه تنها از سه فرزند دیگرم کم تر نیست بلکه به دلایلی که وجود دارد به تدریج این محبت بیش تر می شود.

در سال67 به خاطر مرجان و همدردانش به فکر تأسیس انجمنی برای رسیدگی به کودکان استثنایی افتاد. موفق شد علما، روان شناسان و مسؤولان را به میدان بکشاند و سمیناری برای چگونگی رسیدگی به کودکان استثنایی برگزار کند.

علی صیاد شیرازی از اول جوانی تشنۀ معارف دینی بود و در جلسات مذهبی حضور فعال داشت. او هنگامی که در آمریکا دوره می دید، آن مقدار از اسلام اطلاعات داشت که مانند یک طلبۀ دینی به تبلیغ اسلام در میان نظامیان آمریکایی بپردازد و حتی به جلسات خانوادگی آنان راه یابد و با آنان دربارۀ اسلام و خانواده و حقیقت شیعه بحث کند. او هنگامی که به فرماندهی رسید، علمای بزرگ به چشم یک جوان خود ساخته به او می نگریستند. و عارفان بزرگی مانند آیت الله بهاءالدینی با دیدۀ احترام به او می نگریستند. اما با این وجود او بخشی از برنامه های ده سال آخر زندگی اش را به طور جدی به خودسازی خود اختصاص داد.

مرتب با علمای بزرگ اخلاق دیدار داشت. در جلسات شرکت می کرد و نکات مهم را یادداشت می کرد. روزهای دوشنبه و پنجشنبه را روزه می گرفت. با قرآن مأنوس بود و تفاسیر آن را می خواند. شب های جمعۀ اول هر ماه در خانه اش مراسم روضه خوانی بود و…

منبع: در کمین گل سرخ، مؤمنی، محسن،1382، سوره مهر، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده