مجموعه قصه های اسارت
(10) سیلی زیارت: تیغه های سرخ غروب، افق سربی آسمان را شکافته بود و پرتو نیزه های ارغوانی رنگ اش را به سوی ما پرتاب می کرد. علی همراه کاروان اسرا کنار یک دژ ایستاده بود. یکی از عراقی ها ظرف آبی آورد و بقیه هم برای تماشای اسرا نزدیک شدند.

ناگهان یکی از اسرای درون خودرو خندید و خنده او توجه دشمن را جلب کرد.

یکی از عراقی ها فریاد کشید «انتم مسرورون!»

گفت: شما اسیر هستید برای چه شادی می کنید؟

علی گفت: زیارت کربلا.

گفت: خوشحالی به خاطر زیارت کربلاست.

عراقی با خشم نعره کشید: چه کسی این حرف را زد!

علی پشت اش به دشمن بود.

برگشت به طرف عراقی خشمگین.

گفت: من من بودم

عراقی چشم هایش از شدت خشم از حدقه بیرون زد.

با خشم سیلی محکمی خواباند بیخ گوش علی.

فریاد کشید: این هم سیلی زیارت!

منبع: وقتی باران بیاید، کریمی، عبدالله،1384، نسیم حیات، قم

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده