سرباز در خاطرات دفاع مقدس
نيرنگ1 اگر چه خيليها عقيده دارند كه جنگ، جوانمردي و انسانيت نميشناسد و اين حرفها در صحنه نبرد محلي از اعراب ندارد‏،‏ اما گوش نيروهاي ما به اين حرفها بدهكار نبود و ما نمونههاي انساني بسياري از برخورد با زندانيان و اسرا گرفته تا احترام به قوانين و مقررات بينالمللي در روزهاي نبرد داريم. در عوض نيروهاي عراقي از هر حقه و نيرنگي استفاده ميكردند تا به نيروهاي ما صدمه بزنند.

در يكي از اين موارد عراقي‌ها بعد از انجام يك تك غافلگيرانه توانستند تعدادي از نيروهاي ما را به شهادت برسانند و مواضع ما را براي مدتي كوتاه به اشغال خود درآورند. اما در كمتر از يك شبانه روز  با اعزام نيروهاي كمكي توانستيم دشمن را به عقب بزنيم و مواضع از دست رفته را پس بگيريم.

اولين چيزي كه پس از استقرار، توجه ما را به خودش جلب كرد، جنازه شهداي ايراني و سربازان عراقي بود كه در هر گوشه و كناري ديده مي‌شدند. از طرف ديگر به دليل گرماي هوا و امكان فساد جنازه‌ها بايد هرچه زودتر نسبت به پاكسازي منطقه و انتقال اجساد به عقب اقدام مي‌كرديم. به همين دليل چند تن از سربازان به صورت داوطلب به سمت شهدا رفتند تا آن‌ها را به عقب تخليه كنند كه ناگهان صداي انفجارهاي پياپي و به دنبال آن فرياد كمك خواهي و آه و ناله در منطقه بلند شد.

با بلند شدن سروصدا ما خودمان را با سرعت به سمت محل انفجار رسانديم، اما در آن‌جا با صحنه‌هاي دلخراش و دردآوري روبه رو شديم. ماجرا از اين قرار بود كه نيروهاي عراقي قبل از عقب‌نشيني از مواضع ما دورتادور شهداي‌مان را مين كاشته بودند و وقتي نيروهاي داوطلب براي جابه‌جايي و انتقال جنازه‌ها به سمت آن‌ها رفتند، پا روي مين‌ها گذاشتند و همه‌شان به طرز فجيعي به شهادت رسيدند.

 

تاريخ حادثه: ارديبهشت 62   فكه

 

اي چراغ بزم ايمان روي رخشان شما      وي شميم كوي رحمان عطر بستان شما

اي سرافرازان و اي دلدادگان حسن دوست      اي نسيم زلف جانان، مونس جان شما

نامتان جاويد اي نام آوران كوي عشق     جان ارباب وفا بادا به قربان شما

برنتابد خصم بي‌ايمان نهيب رزمتان    مي‌گريزد همچو خس از پيش توفان شما

پشت كفر از قدرت ايمان‌تان در هم شكست   آفرين بر همت و بر عزم و ايمان شما

چون كنم مدح شما نام آوران آن‌جا كه هست   خوش‌ترين شعر شهادت نقش ديوان شما2

 

پانوشتهها :

1. سرباز وظیفه ابراهیم رجبی، جمعی لشکر 16 زرهی قزوین

2. محمود شاهرخی؛ ز شمع پرس حکایت، صریر 84

 

 

منبع: سرباز و خاطرات دفاع مقدس،صدیقی، سیامک،1388، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده