در کمین گل سرخ
بخش هشتاد و چهارم: درست سه روز بعد از پذیرش قطعنامه598 از سوی ایران، ارتش عراق در یک حملۀ گسترده به سوی خرمشهر هجوم برد و به زودی تا30 کیلومتری این شهر رسید. اما با اشارۀ امام مجدداً نیروهای مردمی به جبهه ریختند و در یک جنگ تن به تن انسان با تانک، دشمن را تا مرزهای بین المللی به عقب راندند. هنوز جنگ تمام نشده بود. کاروانی از غرب در سودای حکومت بر مردم ایران، پیش می آمد!

آن روز تیمسار صیاد در جنوب بود که خبر حملۀ سنگین دشمن از غرب را شنید. او آن روز از طرف شورای عالی دفاع به مأموریت آمده بود تا فعل و انفعالات اخیر جبهه های جنوب را از نزدیک بررسی کند. برگشت به تهران. حملۀ عراق به جنوب بعد از پذیرش قطعنامه از سوی ایران، باعث شده بود تمام نیروهای مؤثر به آنجا کشیده شود و جبهه های غرب خالی بمانند.

در چنین اوضاعی رهبران سازمان مجاهدین خلق که در رکاب حاکم عراق بودند، وقت را برای حمله به ایران مناسب دیدند. در کم تر از24 ساعت موفق شدند؛ کاروانی با حدود پانزده هزار نفر از زن و مرد را مهیای جنگ با ایران کنند. مسعود رجوی به سربازانش گفته بود؛ نیروهای مسلح جمهوری اسلامی ایران به علت حملات اخیر ارتش عراق  از هم پاشیده است  و در داخل نیز دولت به علت پذیرش قطعنامه598 اقتدارش را از دست داده است، بنابراین ما که به کرمانشاه برسیم، از همه جای ایران مردم به نفعمان وارد میدان می شوند.

او چنان در عالم تخیل کار ایران را تمام شده می دانست که نخواست وقت را با جواب دادن به اشکالات یارانش از دست دهد، سرمست از پیروزیی که خیالش را می کرد به آنان گفت:

«جمع بندی نهایی در میدان آزادی!»

کاروان آنان عصر روز سوم مرداد به راه افتاد. از تنگۀ پاتاق وارد خاک ایران شدند. به کمک ارتش عراق موفق شدند خط اول را بشکنند و با حمایت نیروهای هوایی صدام پیش بیایند. از سرپل ذهاب نیز گذشتند و موفق شدند شهر کرند را تصرف کنند.

رجوی خود نیز با خودروی ضد گلوله با آنان می آمد. برخلاف تصورشان مردم اسلام آباد غرب با گاو و گوسفند به استقبالشان نیامدند، بلکه با داس و تبر از خانه و کاشانه اشان دفاع کردند. هر چند شهر سقوط کرد، اما مجاهدان خلق، چنان زهر چشمی از خلق خدا گرفتند که صدام در تمام جنایت هشت ساله اش نکرده بود.

مردم  اسلام آباد، اولین و آخرین محکومان حکومت منافقین بودند. سازمان مجاهدین خلق ایران که روزی برای نجات مردم ایران از استثمار آمریکا پا به میدان مبارزه گذاشته بود، بر اثر نفوذ ایدئولوژی های التقاطی چنان به انحراف افتاد که در تاریخی ترین لحظات ایران بر سر سفرۀ صدام حسین نشست و به سوی مردم ایران آتش گشود. این چنین بود که مردم ایران آنان را منافق نامیدند.

آن شب در حالی که آنان در اسلام آباد، در بیمارستان امام خمینی مجروحان را قتل عام می کردند، رادیوشان به مردم کرمانشاه نوید می داد که فردا به سوی آنان می آیند.

خبر سقوط اسلام آباد غرب، در تهران مردان شورای عالی دفاع را سردرگم کرده بود. آنان هنوز گمان می کردند، با ارتش عراق طرفند و لذا آغاز این حمله با دانسته های آنان از توانایی ارتش عراق نمی خواند. همان شب تیمسار صیاد، مرد روز های سرنوشت ساز عازم منطقه شد.

شبانه خودم را با یک فروند هواپیمای فالکون، به کرمانشاه رساندم و صحنۀ پیشروی دشمن را از نزدیک مشاهده کردم و متوجه اوضاع شدم.

چنان جو پریشانی و اضطراب در مردم ایجاد شده بود که سراسیمه از خانه بیرون آمده بودند. از طرفی جادۀ کرمانشاه به بیستون از خودروهایی که در انتظار جابه جایی بودند، مملو بود و ترافیک سنگینی ایجاد شده بود. بر این اساس با یک فروند بالگرد از فرودگاه به سمت یکی از قرارگاه های تاکتیکی سپاه پاسداران مستقر در طاق بستان حرکت کردیم. نیمه شب چهارم مرداد ماه بود و تا ساعت0130 نتوانستیم ماهیت دشمن را به دست آوریم که چه کسی است که همین طور در حال پیشروی است.

وقتی که به منطقه مسلط شد، طرح به دام انداختن کاروان منافقان را ریخت. آنان باید با خیال راحت تا تنگۀ چهارزبر می آمدند که در34 کیلومتری کرمانشاه بود. در آن تنگه باید خلبانان هوانیروز از عقب و جلو راه را بر کاروان می بستند و… طرح که آماده شد، با فرمانده پایگاه هوانیروز تماس گرفت و خواست آمادۀ عملیات باشند.

ساعت0500 به پایگاه رفتم. همه را آماده و مهیا برای توجیه دیدم. پس از توجیه خلبانان تأکید کردم وضعیت خیلی اضطراری است چاره ای نداریم بالگرد های کبری باید آماده باشند. یک تیم آتش آماده شد. ابتدا خودم با یک بالگرد214 برای شناسایی دقیق و هماهنگی به سمت مواضع حرکت کردم و به این ترتیب اولین عملیات را علیه نیروهای مهاجم و منافق آغاز کردیم.

صبح روز پنجم مرداد عملیات مرصاد با رمز یا علی آغاز شد. در تنگۀ چهارزبر چنان جهنمی برای یاران صدام برپاشد که زمانی برای پشیمانی نمانده بود. جاده به زودی انباشته از ادوات سوخته شد. همزمان با عملیات هوانیروز، علاوه بر گروه های مردمی، تعدادی از لشگرهای سپاه نیز که از جنوب به غرب آمده بودند، وارد عملیات شدند. راه از هر سو به روی بازماندگان کاروان بسته شده بود و آنان به سختی می توانستند به عقب برگردند.

 بعضی از آنها به روستا ها پناه برده بودند و بعضی هایشان با خوردن قرص سیانور خود به زندگی خود خاتمه داده بودند. عملیات که تمام شد در جادۀ کرمانشاه- اسلام آباد هزاران کشته از آنان به جا مانده بود. اجساد پسران و دخترانی که با ملت خود بسیار ناجوانمردانه رفتار کرده بودند. کسانی که روز تنهایی مهین به یاری اردوی خصم شتافته بودند.

حالا من از این عملیات نتیجه می گیرم که چقدر خداوند متعال ما را و رزمندگان اسلام و انقلاب را دوست دارد که در هر زمان طوری مقدر می کند که بسیاری از مشکلات ما باید با حالت سرافرازانه حل شود.

خداوند می فرماید بجنگید با آن کفار که من می خواهم به دست شما عذابشان بدهم و به ما قول و وعده می دهد تا آنها را خوار کند و به شما پیروزی وعده می دهد. و قلب های شما را شفا می بخشد. کدام قلب ها؟ قلب هایی که قبل از این عملیات گرفته و غمزده بود.

رزمندگان اسلام قلب و دلشان با امامشان برای همیشه گره خورده بود. اما اشاره ای دارند که پذیرش قطعنامه مثل نوشیدن زهر بود برای رزمندگان اسلام که سال ها فداکاری کرده بودند. در حالی که هشت سال تلاش شده بود، بعد از آن ما دلمان می خواست به صورتی دیگر نبرد تمام می شد. دلمان گرفته بود. اما خداوند با این پیروزی بزرگ و با این کشتار دسته جمعی بدترین و خبیث ترین دشمنانمان به دست ما، موجب رضایت خاطر رزمندگان  اسلام شد. و پایان نبرد هشت ساله دفاع مقدس با این عملیات درخشان مرصاد انجام گرفت.

با این عملیات جنگ نیز به پایان رسید. اشتباه صدام و رجوی باعث شد ده ها هزار رزمنده دوباره عازم جبهه ها شوند و باز مانند روزهای فتح المبین و فتح خرمشهر همۀ ایران یک پارچه آماده نبرد باشند. اکنون صدام چاره ای  جز گردن نهادن به قطعنامه598، سازمان ملل نداشت. روزی که او جنگ را آغاز کرد، مانند دوستان منافقش خیال می کرد به زودی در تهران مصاحبه خواهد کرد و حال در پایان هشت سال جنگ سنگین، آیندۀ دشواری در انتظار او بود!

منبع: در کمین گل سرخ، مؤمنی، محسن،1382، سوره مهر، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده