حدیث عاشقان(13)
پسرم را ازمرگ نجات داد اين خاطره از ص 118 كتاب « انتخابي ديگر» به روايت « ستوان محمد معصومي» انتخاب شده است. پسرم كلاس چهارم ابتدايي بود، او را دريكي از باشگاههاي ورزشي ثبت نام كرده بودم و مدتي بود كه درآن باشگاه به ورزش رزمي مي پرداخت. روزي دريك تمرين باشگاهي ضربه پاي حريف به سينه پسرم مي خورد، ، حالش بد شده و او را به بيمارستان مي برند.

پس از شنيدن اين خبر، غمي جانكاه بر كاشانه مان سايه گسترد و خانواده ام را كه در زماني واحد، درگير چند پيش آمد ناگواربود، حسابي كلافه كرده بود. درحالي كه  بار سنگين مسئوليت دختر ناشنوايمان آزارمان مي داد، چند روز قبل نيز، تصادفي كرده بودم كه منجر به فوت يك نفر شده بود. در آن زمان گويي تمام مصيبت هاي عالم باهم دست به يكي كرده بودند كه ما را از زندگي ساقط كنند. روزگار پر مشقت  و رنج آوري داشتيم.

براي چندمين بار، پسرم را به بيمارستان شيراز بردم. دكترگفت: «مبلغ 2 ميليون تومان مي گيرم و بچه را عمل مي كنم.» من كه اين مبلغ را نداشتم، حسابي درمانده شده بودم كه خدايا چكاركنم؟  همان جا دست به دعا برداشتم  وزندگي پسرم را ازخداي خود خواستم و گفتم: « خدايا! اين امانتي است كه دست ماست. هرموقع كه صلاح  ديدي بگير. ولي اگر عمرش به دنيا باقي است، از تو مي خواهم كه وسيلة نجاتش رافراهم كني.»

دوباره نزد دكتر رفتم تا چاره اي بينديشد؛ بلكه بشود بچه را عمل كرد و از اين بحران نجات داد. اما او درجواب گفت: « تنها يك راه داريد، تاقبل از عمل جراحي، بايد يك نوع آمپول را ماهي يك بار تزريق كند. ولي اين درمان موقتي است، پسرتان بايد هرچه زودتر عمل شود.»

بلافاصله درجست و جوي آمپول موردنظر به داروخانه هاي شهر سر زدم، با هر زحمتي بود سه عدد آمپول كه هركدام هفت هزارتومان قيمت داشت، خريدم. يكي از آنها را به مدرسه داده بودم كه اگردرآن ‌جا حال بچه بدتر شد، سريعاً او را به بيمارستان برسانند و تزريق كنند.

روزي برحسب اتفاق، تيمسار ياسيني براي بازديد به مدرسه‌اي رفته بود كه پسرم در آن‌جا مشغول تحصيل بود. همان روز حال بچه بد مي شود. معلمان مدرسه دور او جمع مي شوند، در همان لحظه يكي از آنها به من تلفن زد و بلافاصله خود را به مدرسه رساندم، وقتي رسيدم، ديدم كه پسرم درماشين فرمانده پايگاه (تيمسار ياسيني) است. من كه در آن موقع كنترل اعصابم را نداشتم، با عجله به سمت ماشين فرمانده دويدم تاپسرم را بردارم و به بيمارستان ببرم كه شهيد ياسيني دستم را گرفت و گفت:

ـ حاجي! چكار مي خواهي بكني؟!

گفتم: مي خواهم پسرم را در ماشين بگذارم و به بيمارستان ببرم.

شهيد ياسيني گفت: اين پا اون پا نكن! سريع سوار شو تا برويم.

وقتي  به بيمارستان رسيديم، آمپول موردنظر را تزريق كردند.  پس از يك ربع ساعت، پسرم به حالت عادي بازگشت و با ماشين فرماندهي او را به منزل برديم.

وقتي به خانه رسيديم، شهيد ياسيني گفت:

ـ حاجي براي بچه چه كاركردي؟ مگر چه مشكلي دارد كه اين طور مي شود؟

وقتي ماجرا را برايش تعريف كردم، آثار اندوه  درچهره اش  نمايان شد وگفت:

ـ نگــران نباش! خداوند خودش چاره ساز است. مطمئن باش كه خداوند از در لطفش عنايتي مي كند و گره از اين مشكل بازمي كند.

مدتي گذشت، امتحانات ثلث سوم تمام شد و مدرسه ها تعطيل شدند. روزي درمحل كارم نشسته بودم  كه تلفن زنگ زد. گوشي را برداشتم، شهيد ياسيني بود كه مرا به دفتر فرمانده فرا خواند. وقتي نزد ايشان رفتم، گفت:

ـ آقاي معصومي ! بچه شما پرونده پزشكي دارد؟

گفتم:

ـ بله، از همان روزي كه اين اتفاق برايش افتاد، پرونده تشكيل داده اند وتمام موارد درآن ذكرشده است.

گفت:

ـ مي شه پرونده را ببينم.

درجواب گفتم:

ـ تيمسار ببخشيد! فكر نمي كنم بيمارستان پرونده را بدهد. ولي سعي مي كنم پرونده را هر طوري شده بگيرم و خدمتتان بياورم.

با هر زحمتي  بود، پرونده را از بيمارستان گرفتم و خدمتشان بردم. چند روز گذشت تا اين‌كه روزي مرا خواست وگفت:

ـ حاجي! مي‌خواهم بچه را ببرم تهران و براي عمل بستري كنم.

عرض كردم:

ـ تيمسار! من دستم تنگ است، پول عمل بچه خيلي ‌زياد است.

تبسمي كرد وگفت:

ـ شما كاري نداشته باشيد. خدا مي رساند. وقتي خواستند عمل كنند به شما خبر مي دهم.

روز بعد، تيمسار، فرزندم را همراه خود به تهران برد و بلافاصله در بيمارستان قلب ( شهيد رجايي) بستري كرد.

يك روز، پسر تيمسار، ( بهزاد) به من اطلاع داد وگفت: «پدرم از تهران زنگ زد و اطلاع داد امشب قراراست «مهدي»  را عمل كنند. خودت را برسان! اين آدرس را هم داده كه شما به آن‌جا مراجعه كنيد…»

بدون معطلي راهي تهران شدم و يكراست به بيمارستان قلب رفتم. وقتي وارد راهروبيمارستان شدم، ديدم تيمسار ياسيني درحال قدم زدن است. تا چشمش به من افتاد، به طرف پرستار رفت و گفت:

ـ پدرش آمد، لطفاً آن كاغذ را بدهيد امضاءكند.

برگ موافقت عمل را امضاء كردم و سراغ مهدي را گرفتم. گفت:

ـ هيچ نگران نباش، مهدي داخل اتاق است. ساعت11شب عمل دارد.

آن شب بالطف وعنايت خدا وزحمات شهيد ياسيني عمل فرزندم با موفقيت به انجام رسيد. چند روزي را نيز در بخش مراقبت هاي ويژه بستري بود. وقتي از بهبود پسرم مطمئن شد، روكرد به من وگفت:

ـ آقاي معصومي ! شما برويد شيراز، وقتي  مهدي را مرخص كردند. با خودم مي آورم.

پس از چند روزي فرزندم را با هواپيما به شيراز آورد وتمام فاميل درمنزل ما جمع شده بودند و از اين‌كه خداوند عمر دوباره اي به «مهدي» بخشيد بود، شكرگزاري  مي كردند. وقتي عيادت فاميل و آشنايان به اتمام رسيد، به دفتر كار تيمسار ياسيني رفتم تا هم تشكركرده باشم و هم بپرسم چقدر براي عمل مهدي خرج كرده است. وقتي با سئوال من مواجه شد، خنديد وگفت :

ـ شما چيزي به من بدهكار نيستيد، همة ما مديون خدا هستيم.

آنقدر اصراركردم تا سرانجام در مقابل خواستة من تسليم شد و با اكراه گفت:

ـ راستش را بخواهي مبلغ 260 هزارتومان پرداخت كرده ام.60 هزارتومان هدية آقا مهدي 200 هزار تومان بقيه را هر وقت داشتي بده.

درحالي كه درحقش دعا مي كردم، از درخارج شدم و پس از مدتي مبلغ مورد نظر را تهيه كرده و به ايشان تحويل دادم.

 

منبع: برای سرباز تا ارتشبد، صادقی گویا، نجاتعلی، 1387، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده