مجموعه قصه های اسارت
(9) دعا: گرمای شدید امانمان را بریده بود. چهره های برافروخته، گلوهای خشک شده از شدت تشنگی، غم و اندوه اسارت، فشار و سنگینی را بر سینه ی مالامال از دردمان بیشتر می کرد. در آن موقعیت فکرمان به هر جا می رفت. -چه چیزی در انتظار ماست؟

-آینده مان چه می شود؟

-آیا روزی آزاد می شویم؟

-آیا اعدام مان می کنند؟

-توکل به خدا!

و این آن چیزی بود که به ما آارمش می داد.

هنگام توقف خودرویی که مارا جابه جا می کرد، به خود آمدم.

بغل دستی ام گفت: مثل این که کنار یکی از قرارگاه های دشمن هستیم.

چند نفر از نیروهای دشمن سراغ کسی را گرفتند که عربی بلد باشد.

نظر همه به سمت علی جلب شد.

-کی عربی بلد است؟

-من کمی می دانم.

-اهل کجایی؟

-سیستان و بلوچستان.

-آیا با ادامۀ جنگ موافقی؟

-نه

-تو باید برای پیروزی عراق در جنگ دعا کنی.

علی برای لحظه ای ماند که چه بگوید.

اما این ماندن زیاد طول نکشید. گره اخم هایش باز شد و صورت اش گشاده.

دست به سوی آسمان برد.

دعا کرد: خدایا حق را پیروز کن

درجه دار عراقی عصبانی شد و به او تشر زد.

با فریاد گفت: چرا نمی گویی خدایا عراق را پیروز کن.

علی گفت: خب دعا کردم

گفت: اگر عراق بر حق باشد، پیروز است.

گفت: مگر قرآن نخوانده ای؟

گفت: برخورد پیامبر (ص) را با مخالف های شان نمی دانید؟

گفت: آنجا که قرآن از قول ایشان می فرماید« به درستی ما یا شما یکی بر هدایت، دیگری در گمراهی آشکار است.» (سوره ی سبا آیه24)

درجه دار عراقی هاج و واج ماند و چند لحظه ای خیره به علی نگریست.

بعد سری تکان داد.

گفت: خفه شو

و از آنجا دور شد.

منبع: وقتی باران بیاید، کریمی، عبدالله،1384، نسیم حیات، قم

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده