خاطرات سرتیپ دوم غلامحسین دربندی
(1) دفع تهاجم عراق در شهر حمیدیه بعد از تصرف ارتفاعات اللهاکبر، عراقیها سوسنگرد را نیز اشغال کرده و تا حمیدیه پیش آمده بودند. آنها اموال مردم را غارت کرده و جنایتهای زیادی انجام داده بودند. افرادی از بسیج عشایری و سپاه خرمآباد و اهواز آمده بودند که بسیار رشید و شجاع بودند. آنها تا شب صبر کرده و طرحها را تهیه کردند و نزدیک نیمهشب با نیروهای ارتش راه افتادند. همه آرپیجی به همراه داشتند و میرفتند تا با یک شبیخون و نبردی بیامان دشمن را غافلگیر کنند. نبرد آن شب دیدنی و بیسابقه بود.

آن شب حدود 150 تانک عراقی در آتش خشم نیروهای دلسوخته و داغ‌دار ما سوخت. عراقی‌ها که اصلاً فکر نمی‌کردند این‌گونه مورد هجوم قرار گیرند، تعدادی از تانک‌هایشان را بر جای گذاشتند و بعد از چشیدن ضرب شست جانانه‌ای از ایرانی‌ها، چند کیلومتر عقب‌تر رفته و موضع گرفتند. آنها با این شکست، دیگر تا پایان جنگ موفق نشدند حمیدیه را تصرف کنند؛ البته عوامل دیگری هم در این پیروزی مؤثر بودند؛ از جمله آب زیادی که در اطراف حمیدیه انداخته شد و موجب در گل ماندن تعداد زیادی از تانک‌های عراقی گردید. این عملیات به نام شهید «غیور اصلی» نام‌گذاری شد؛ او به همراه سروان «مسعود آشوری» مسئول عقیدتی- سیاسی تیپ 3 دشت آزادگان، به شهادت رسید.

پس از نبرد حمیدیه، یک روز نزدیک ظهر هواپیمایی در آسمان ظاهر شد. ابتدا گمان کردیم؛ هواپیمای خودی است، اما عراقی بود و منطقه را به شدت بمباران کرد. دو نفر شهید و هفت نفر زخمی، نتیجة این حمله بود. هر دو پای یکی از نیروهای گردان از کشاله ران قطع شد؛ وقتی او را به بیمارستان گلستان اهواز می‌بردم، در حالی که دست‌هایش در دستانم بود، به شهادت رسید. بعد از بازگشت به منطقه، هر دو پایش را در زیر خاک پیدا کردم. چاره‌ای نبود؛ دوباره تا اهواز رفتم و پاها را به بدنش ملحق کردم. در آنجا دیدم که پیکرهای زیاد دیگری را هم آورده بودند.

من افسر بهداری بودم و باید همة زخمی‌ها و شهدا را از صحنة درگیری به عقب می‌بردم. گرچه با دیدن این صحنه‌ها قلبم به درد می‌آمد، اما روحیه‌ای قوی پیدا کرده بودم و تحمل می‌کردم.

قبل از هر عملیات، بچه‌ها پیش من می‌آمدند و می‌گفتند: «دکتر جان، اگر ما زخمی شدیم، سریع ما را به عقب ببر تا روی زمین نمانیم.»

بعضی هم وصیت می‌کردند و نشانی می‌دادند. بعضی هم می‌گفتند که «اگر شهید شدیم، جنازة ما را به خانواده‌مان برسان.» با خودم می‌گفتم: «خدایا مگر دل من به چه اندازه است؟ پس من سفارش‌هایم را به کی بگویم؟» چه مشکل بود دیدن صحنه‌های جنگ، درگیری، عقب‌نشینی، پیش‌روی، بمب‌باران هوایی، جنگ توپخانه و تانک که تا پیش از آن، تنها در فیلم‌ها دیده بودیم.

منبع : منتظر، رضا، دکتر بدو، 1393، عماد‌فردا، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده