کلاه سبزها : خاطرات نیروهای ویژه هوابرد
بخش چهلوهفتم(بخش آخر): خاطرات سرهنگ هلاکو احمدیان * سرکوب کاروان مواد مخدر . . . آن دو نفر نیرو مخصوص که در درة شیلر با ما همراه شده بودند، لباس نظامی پوشیده و کلاه برِه بر سرشان بود، به خاطر همین، پشت سر هم میشنیدیم که میگفتند: «اینها کلاه سبز هستن.» همین باعث ترسشان شده بود و با وجود اینکه تقریباً صد نفر بودند، جلو نیامدند.1

صدای تعدادی را می‌شنیدیم که پیشنهاد عقب‌نشینی می‌دادند و عده‌ای هم می‌گفتند: «تعدادشون کمه؛ بریم اینها رو بگیریم.» در این بین، صدای یک نفر که به گمانم فرماندهشان بود، به گوش می‌رسید که می‌گفت: «بریم عقب. الان بقیه‌شون هم می‌آن. بریم از اینجا.»

تجهیزاتمان رو به اتمام بود و باید هرچه زودتر فکری می‌کردیم تا محاصره نشویم. اگر بی‌سیم می‌زدیم تا برایمان نیرو بفرستند، فایده نداشت، چون با وجود رمل بیابان نمی‌شد نویوتا فرستاد. اگر نیروها را پیاده روانة صحنة درگیری می‌کردند، چهار ساعت طول می‌کشید تا به ما برسند. بی‌سیم زدیم تا برایمان بالگرد بفرستند، ولی می‌دانستیم برای بلند شدن بالگرد از زابل باید هماهنگی‌های لازم انجام شود و تا آمدن بالگرد و پیدا کردن ما زمان زیادی لازم بود. به همین دلیل، تصمیم گرفتیم در حال تیراندازی، عقب‌نشینی کرده و از چند تپه عقب‌تر به آنها شلیک کنیم تا آنها نتوانند ما را دور بزنند.

تقریباً پانزده دقیقه از درگیری گذشت. در حین تصمیم‌گیری برای عقب‌نشینی بودیم که ناگهان صدای بالگرد شنیدیم. دو بالگرد کبری و یک بالگرد 214 بود. این سه فروند هم در تعقیب کاروان بودند و به دنبال آنها می‌گشتند. وقتی ما آر‌پی‌جی شلیک کردیم، عقبة آتش آر‌پی‌جی باعث آتش گرفتن یکی از خارها شده بود و دود آن توجه بالگردها را جلب کرد و به طرف صحنة درگیری کشاند. این اتفاق از الطاف خداوند بود، چون رنگ لباس قاچاقچیان و رنگ شترهایشان طوری بود که خلبان‌ها از آن ارتفاع متوجه چیزی نمی‌شدند. از آنجا که منطقه هم آلوده بود، برای پایین آمدن خطر نمی‌کردند و فقط به خاطر دودی که از شلیک آر‌پی‌چی‌ها بلند شد، به سمت ما آمدند.

با بی‌سیم روی خط خلبان کبری رفتم و وقایع را برایش شرح دادم. او به سمت کاروان رفت و آنها را به رگبار بست. چون ما نزدیک قاچاقچیان بودیم، با موشک به آنها نمی‌زد. کبری همین‌طور که کاروان را هدف گرفته بود و شلیک می‌کرد، مورد اصابت سه گلولة تک‌تیرانداز قرار گرفت؛ یکی به ملخ بالگرد، دومی به باک آن و سومی هم درست سر کمک خلبان را نشانه گرفت که نوک گلوله در شیشة ضد گلولة بالگرد گیر کرد. کبری مجبور شد عقب‌نشینی کند. حدود پانزده کیلومتر عقب رفت و جایی فرود آمد که خودروها می‌توانستند برای کمک بیایند.

با آمدن بالگردها درگیری شدیدتر شد. بالگرد دوم با بی‌سیم به ما گفت: «بخوابید زمین.» بعد شروع به شلیک موشک کرد که موج انفجار ما را گرفت. البه شدت آن به حدی نبود که ما را به عقب پرت کند، ولی بدنمان می‌لرزید و در حالت درازکش جا‌به‌جا می‌شدیم. بالگرد به طرف کاروان می‌رفت و یک موشک شلیک می‌کرد، بعد خیز می‌گرفت، دور می‌زد و برمی‌گشت و موشک بعدی را شلیک می‌کرد. در مجموع، هشت موشک شلیک کرد. با کالیبر هم به آنها تیراندازی کرد. پس از اینکه تیراندازی هر دو طرف قطع شد، بالگرد سریع صحنه را ترک کرد. از زمان آمدن بالگردها تا رفتنشان و پایان درگیری تقریباً ده دقیقه طول کشید. بعد از رفتن آنها ما دوباره شروع به تیراندازی کردیم تا مطمئن شویم از طرف کاروان شلیک نمی‌کنند.

پس از پایان تیراندازی، همگی از پشت تپه بلند شدیم. به صحنة درگیری نگاه کردم. همه جا پر از دود و آتش بود. خاک زیادی هم در بیابان بلند شده بود. بعد از فروکش کردن دود و خاک و آتش، فهمیدیم قاچاقچیان فرار کردند. جلوتر رفتیم. تعدادی جنازة انسان و شتر روی زمین افتاده بود. چشمم به دو جنازة نیمه‌جان افتاد که گهگاه تکان می‌خوردند. بالای سرشان رفتم و اسلحه‌شان را دور کردم. سه چهار شتر هم دست یا پایشان قطع شده بود، اما زنده بودند. یکی از شترها تازه به دنیا آمده بود و از مادرش جدا نمی‌شد. شتر مادر ترکش به دستش خورده بود و نمی‌توانست از جایش بلند شود. رو شترها پر بود از کیسه‌های سفیدرنگ موادمخدر که روی همه نوشته شده بود: OK/10kg. تقریباً روی هر شتر سیصد کیلوگرم مواد بود.

نگاهی به کاروان در حال فرار انداختم. دیدم تعداد زیادی جنازه یا زخمی روی شترهای در حال فرار هست. تا جایی که توانستیم، به فراری‌ها شلیک کردیم. هماهنگی شترها با آنها برایم بسیار تعجب‌آور و جالب بود. به خوبی راه بازگشت را بلد بودند. شنیده بودم که اگر شترها را در هر جای کویر رها کنند، شتر به تنهایی به مقصد برمی‌گردد.

سروان شبانی رو به من کرد و گفت: «تو تیراندازیت خوبه، بیا بریم دنبالشون.» بقیة تیم همان‌جا ماندند. بدون بی‌سیم و فقط با دو کلاش و خشاب برای تعقیب بقیة کاروان راه افتادیم. با فاصله از یکدیگر حرکت کردیم و اصلاً با هم حرف نمی‌زدیم. خون بسیار زیادی روی شن‌ها ریخته بود. بعد از دوساعت پیاده‌روی، به یکی از قاچاقچیان و شترش رسیدیم که تقریباً دویست سیصد متر با ما فاصله داشت. تأمین را برقرار کردم تا شبانی جلو برود. شبانی به طرفش شلیک کرد. قاچاقچی زخمی شد و لنگان‌لنگان فرار کرد. چون منطقه آلوده بود، نمی‌توانستیم دنبالش برویم. احتمال داشت در تلة قاچاقچیان گرفتار شویم. فاصله‌مان با بچه‌های تیم زیاد نبود، به همین دلیل، دو سه تیر هوایی شلیک کردیم تا بقیه بیایند. بچه‌ها که آمدند، شتر و بارش را به آنها تحویل دادیم.

ساعت تقریباً 11 صبح شده بود. دوباره راه بیابان را پیش گرفتیم. ظهر شد و ما با کسی برخورد نکردیم. ناگهان دیدیم یک بالگرد 214 از بالای سرمان گذشت. کمی که رفت، دوباره برگشت. به شبانی گفتم: «این ما رو دیده که برگشته.» سریع با دست علامت دادیم که ما را با قاچاقچی‌ها اشتباه نگیرد. با دیدن ما پایین آمد و نیم متر مانده به زمین، سرنشینانش را که پنج شش نفر بودند، پیاده کرد و فوری برگشت. باید سریع بلند می‌شد و می‌رفت، چون ممکن بود از هر طرف به بالگرد شلیک کنند. آن چند نفر از بچه‌های لشکر 58 ذوالفقار بودند. فوری به طرفمان اسلحه کشیدند، چون هم منطقه آلوده بود و هم ما لباس محلی به تن کرده بودیم. شبانی داد زد: «شبانی هستم.» آنها هم او را شناختند و گفتند: «دوتایی؟» گفتیم: «شما اینجا چی‌کار می‌کنین؟» گفتیم: «داریم قاچاقچی‌ها رو تعقیب می‌کنیم.» گفتند: «دوتایی؟» گفتیم: «شما اینجا چی‌کار می‌کنین؟» گفتند: «ما به خلبان گفتیم ما رو اینجا برای گشت پیاده کن، بعد بیا دنبالمون.» خنده‌ام گرفت. گفتند: «چرا می‌خندی؟» گفتم: «بعید می‌دونم خلبان بیاد دنبالتون. زنگ بزنید آژانس بیاد دنبالتون؛ تنها راهش همینه.» به شبانی گفتند: «این کیه؟» او گفت: «این بچة تهرونه، اومده به بچه‌ها آموزش بده.» در جواب من گفتند: «نه، الان می‌آد.» بعد به شبانی گفتند: «تعدادتون کمه و دونفر بیشتر نیستین. جلوتر نرید. بایستید الان بالگرد می‌آد.» می‌دانستم بالگرد نمی‌آید. آنها همان‌جا منتظر بالگرد ماندند. ما هم از آنها جدا شدیم و راهمان را در پیش گرفتیم. نیم ساعت رفتیم تا اینکه شبانی گفت: «بهتر دیگه برگردیم.» چون خیلی خسته و گرسنه بودیم، برگشتیم.

کسانی که از بالگرد پیاده شده بودند، جوان نبودند، می‌دانستم که پیاده‌روی بر روی رمل‌ها برایشان بسیار سخت است. به شبانی گفتم: «بریم اونها رو پیدا کنیم تا بتونیم کمکشون کنیم.» در راه برگشت هر چه چشم انداختیم، آنها را ندیدیم. همین‌طور پیش می‌رفتیم تا به یک تپه رسیدیم. بالای تپه ایستادیم و چند تیر شلیک کردیم. شبانی گفت: «شاید از این قاچاقچی‌ها کسی زخمی شده و این دوروبر افتاده باشه. بهتره برگردیم تا شاید کسی رو پیدا کنیم و بتونیم ازش اطلاعات بگیریم.» گشتیم، ولی کسی را پیدا نکردیم. از همان راهی که آمده بودیم، برگشتیم. از جای رد پاها راه برگشت را پیدا کردیم. قطب‌نما در آن کویر برهوت کمکی به ما نمی‌کرد. تقریباً پانزده کیلومتر از منطقة درگیری دور شده بودیم. به نزدیکی نقطة درگیری رسیدیم، دیدیم کسی نیست و همه به عقب برگشتند. ساعت 4 یا 5 بعداز ظهر بود که جادة زابل – زاهدان را از دور دیدیم. ماشین‌های نظامی زیادی در جاده تردد می‌کردند. جلوی یکی از ماشین‌ها را گرفتیم و خودمان را معرفی کردیم. سرنشینان ماشین به ما گفتند: «بقیة بچه‌های تیمتون جلوتر، توی یه پاسگاه جمع شدن.» به پاسگاه که رسیدیم، شب شد. پاسگاه بین زابل و زاهدان بود. در آنجا متوجه شدیم بچه‌ها چند نفر از شترها را بلند کردند و بارها جنازه‌ها را روی آنها گذاشتند و خود را به جایی رساندندکه تویوتاها می‌توانستند بیایند. در آنجا نیروهای کمکی هم رسیدند و همگی به پاسگاه برگشتند.

محوطة پاسگاه خیلی شلوغ بود. خبرنگاران و مسئولان زیادی به آنجا آمده بودند. چون پادگان ما در زابل مستقر بود، تصمیم گرفتیم به مقر خودمان برگردیم. حدود پانزده خودرو که چهار دستگاه آن آمبولانس و بقیه هم تویوتا بودند، در یک ستون قرار گرفتند و آمادة حرکت شدیم. مواد مخدر کشف شده را که تقریباً سه تن بود، داخل آمبولانس‌ها گذاشتیم. با تدابیر امنیتی لازم حرکت کردیم. کمی که پیش رفتیم، آن چند نفر را که از بالگرد در بابان پیاده شده بودند، کنار جاده دیدیم. خیلی از ما ناراحت بودند. به ما گفتند:« چرا ما رو توی بیابون تنها گذاشتین؟» بعد از کمی گفت‌و‌گو، سوار تویوتا شدند و به مقرشان برگشتند. در راه رفتن زابل بودیم که دیدیم سی چهل موتور سوار با لباس محلی و سوار بر موتور ایژ روسی، پشت سرمان هستندو همان‌طور که ما را تعقیب می‌کردند، دور ما را گرفتند و تقریباً محاصره‌مان کرده بودند. همگی آمادة تیراندازی شدیم. کسانی که پشت تویوتاها نشسته بودند، در آمادگی کامل بودند. موتور‌سوارها گاهی از ما جلوتر می‌رفتند، گاهی عقب‌تر رفته و پشت سرمان حرکت می‌کردند. تا زابل همراهمان آمدند، ولی به ما حمله نکردند. شاید به این دلیل که همة ما در آماده‌باش کامل بودیم، همچنین می‌توانستیم با بی‌سیم درخواست نیرو کنیم. دلیل دیگر هم احتمالاً این بود که دلشان نمی‌خواست به جنس‌هایشان که همراه ما بود، آسیب برسد و می‌خواستند در جای مناسبی به ما حمله کنند. ما هم با آنها درگیر نشدیم، چون هرچه زودتر باید به زابل می‌رسیدیم. بعدها به ما گفتند که آن موتورسواران دست نشانده‌های یکی از اوباش قدرتمند منطقه بود.

تقریباً ساعت 1 بامداد بود که به پادگان رسیدیم. بیش از 24 ساعت چیزی نخورده و گرسنه و تشنه بودیم، ضمن اینکه با آن فعالیت و درگیری شدید دیگر رمقی برایمان نمانده بود، با وجود این، تا صبح در آماده باش بودیم، چون با کشف آن محمولة عظیم، ضربة سختی به اشرار و قاچاقچیان وارد کردیم و امکان حمله از سوی آنها وجود داشت. طبق اطلاعاتی که به ما داده بودند، قرار بود این محموله از راه ایران به کشورهای ترکیه و . . . برده شود.

پایان

منبع : کلاه‌سبزها، ذاکری خطیر، سمیه، ذاکری خطیر، رضا، 1395، انتشارات سازمان عقیدتی سیاسی آجا، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده