در کمین گل سرخ
بخش هشتاد و یکم: فریاد راهنما بر این که تیر خوردم و فریاد همۀ ما بر این که خودی هستیم چرا می زنی درآمد. به طرف سنگرهای خودی دویدیم در حالی که من نیز مورد اصابت ترکش قرار گرفته بودم و نمی دانستم به دنبال عناصر یگان می گشتم که احساس کردم گلویم متورم شده و دست ها و ران هایم خیس گشته و به داخل یکی از سنگر ها رفتم.

در چنین اوضاعی او تصمیم به عملیات قادر گرفت. از طرح تا انجام این عملیات سه ماه زمان از او برد. در این ایام بیش تر وقت سرهنگ در جبهه های شمال غرب می گذشت. او در همۀ جلسات هماهنگی، خود شخصأ شرکت می کرد و برای تهیۀ نیروی لازم مدام از این جبهه به آن جبهه می رفت و از این پادگان به آن پادگان کشیده می شد. سپاه یک لشگر نیرو در اختیار قرارگاه این عملیات گذاشت اما در طرح و برنامه و فرماندهی دخالت نکرد.

سرانجام عملیات در دو مرحله انجام شد اما نتایج درخشانی نداشت. برای ادامۀ عملیات، او آن قدر جلو رفت که سنگر کمین خودی اشتباهاً او را مورد هدف قرار داد. سرهنگ به شدت مجروح شد، اما این خبر پوشیده ماند و عملیات متوقف شد.

تقدیر خداوند متعال بر این تعلق گرفت که قبل از آغاز عملیات ویژۀ «قادر4» یعنی شب بیست و هفتم آبان ماه به منظور بررسی خط پدافندی گردان198 تیپ1 لشگر64 مستقر در ارتفاعات «گرده شوآن» عراق به صورت بازدید غیر منتظره سرکشی کنم. تا جایی که به قلبم مراجعه می کنم سه دلیل ذیل وجود داشت:

1. دل گرفتگی از جلسات شب قبل.

2. ارزیابی استحکام خط پدافندی

3. بررسی روحیۀ پرسنل در خط( که به من گزارش داده بودند آنان بسیار روحیۀ پایینی دارند.)

فرمانده تیپ1 یک دستگاه خودرو تویوتا داشت و یک دستگاه خودرو جیپkm در جلو سنگر مهیا کرد( البته او نمی دانست موضوع چیست) ساعت0130 بعد از نیمه شب از خواب برخاسته اشتیاق و رغبت خواصی برای این بازدید داشتم.

نکته قابل توجه این بود، با این که به سروان احمدی( مجروح جنگی که یک دست خود را تقدیم اسلام کرده و اخیراً به عنوان آجودان انتخاب شد) اطلاع نداده بود،م ولی او زودتر از من آمادگی حرکت پیدا کرده بود. با اکراه پذیرفتم که او همراه ما بیاید. حدود ساعت0200 بعد از نیمه شب به طرف منطقۀ مربوطه حرکت کردیم.

تا پای ارتفاع گرده شوآن با خودرو رفتیم. از آنجا چون در دید دشمن بود، مجبور شدیم پیاده شویم و به دنبال راهنما می گشتیم که سروان احمدی اقدام به خبر دادن فرمانده گروهان نمود. ولی قبل از این که ایشان حاضر شوند این جانب با دو محافظ و یکی از سربازان دستۀ ادوات آن گروهان از یال سرازیر شدیم.

در مسیر جاده ای حرکت می کردیم که قبلاً خود ما آن را احداث کرده بودیم به خط اول که رسیدیم (حدود1500 متری یال) سوسوی چراغ های فانوس را در سنگر های خودی می دیدیم ولی کسی بیدار به نظر نمی رسید.

یکی از محافظین از خط عبور کرد که من فریاد زدم برگرد که نیازی به جلو رفتن بیش تر نیست. حدود ده دقیقه ای در فاصله ده الی بیست متری خط در جلو ایستاده بودیم و از این متعجب بودیم که چرا کسی بیدار نیست که ناگهان صدای انفجاری شنیده شد و حس کردم که این انفجار در حول و حوش ماست.

فریاد راهنما بر این که تیر خوردم و فریاد همۀ ما بر این که خودی هستیم چرا می زنی درآمد. به طرف سنگرهای خودی دویدیم در حالی که من نیز مورد اصابت ترکش قرار گرفته بودم و نمی دانستم به دنبال عناصر یگان می گشتم که احساس کردم گلویم متورم شده و دست ها و ران هایم خیس گشته و به داخل یکی از سنگر ها رفتم.

امداد گر که سربازی بود، رسید و بلافاصله به من تزریق خون بند کرد و متوجه شدیم هر چهار نفر ما مورد اصابت ترکش قرار گرفته ایم. سریعاً برانکارد آوردند و مسافت1500 متر را که در کوهستان بود، با فداکاری سربازان عزیز به عقب آوردند و سوار آمبولانس کردند و به اورژانس گردان بردند.

اقدامات مقدماتی در آنجا انجام گرفت و سپس مرا به اورژانس لشگر واقع در کوه «لولان» منتقل کردند در آنجا در حالی که می خواستند به خوبی به من برسند ولی با امکانات کم در اتاق (کانکس) بسیار سرد شروع به بررسی محل اصابت ترکش ها نمودند.

به اذان صبح رسیدیم و خداوند توفیق داد که نماز را در حالت خوابیده به جای آوردم.

ساعتی استراحت کردم و سپس با بالگرد به پیرانشهر عزیمت کردم. خیلی میل داشتم که همۀ مسائل در بیمارستان پادگان پیرانشهر به پایان برسد. ولی با امکانات ناقصی که داشت مصلحت آن بود که به تهران عزیمت کنیم، ولی می بایستی تکلیف عملیات که قرار بود رزمندگان ایثارگر یگان های شهادت لشگر77، لشگر21، لشگر92 و واحد ضربت لشگر23 به هنگام ظهر به طرف هدف حرکت نماییم. مشخص نماییم.

با بررسی اجمالی احساس کردم که اگر در حین عملیات  حضور داشتم حداقل30 درصد به عملیات کیفیت می بخشیدم ولی با حادثه ای که رخ داده بود، به تردید افتادم. نگران چهره های ایثارگری بودم که این گونه تن به فدارکاری داده بودند. لذا برای اولین بار در طول چند سال جنگ نیت استخاره کردم. معلوم بود که این استخاره را کسی غیر از « آیت الله بهاء الدینی» نمی توانست انجام دهد. چون خودم نمی توانستم صحبت کنم سروان احمدی را مأموریت دادم که پیام اینجانب را به ایشان برساند و ایشان نیز در پاسخ ضمن اظهار محبت به اینجانب که احوال پرسی کرده بودند فرمودند «خیلی بد.»

عجیب آمادگی داشتم که قلبم را از تشویش و نگرانی درآورم و بلافاصله شور ستادی شد و دستورات را طوری صادر کردم که این اقدام (ملغی کردن عملیات) موجب سستی و رخوت رزمندگان نشود.

به هنگام ظهر (حدود 1130 صبح) به فرودگاه پیرانشهر وارد شدم و با هواپیما به طرف تهران حرکت و سپس مستقیماً به طرف بیمارستان هدایت گشتم. اتاق آماده بود و پزشکان مهیا. تا آنجایی که اطلاع دارم فقط به آقای رئیس جمهور اطلاع داده شده بود.

اقدامات پزشکی با سرعت انجام شد. ظرف48 ساعت الحمدالله لحظه به لحظه به طور محسوسی حالم بهتر شد. طوری که در روز سوم عزم ترخیص کردم. البته این اولین بار نبود که خداوند به این بنده روسیاهش تفضل کرده بود…

ان شاءالله تعالی فردا ساعت4 بعد از ظهر از بیمارستان ترخیص خواهم شد. باشد که خداوند توفیق ادامۀ خدمت به اسلام را بدون وقفه عنایت فرماید. ان شاءالله. والسلام. ساعت0050 مورخه30/8/64 بیمارستان (خانواده)

ناکامی در عملیات قادر بهانه ای شد تا منتقدان و مخالفانش با گزارش های متعدد به مقامات مؤثر در تصمیم گیری های جنگ، خواهان تغییر در فرماندهی ارتش شوند. هر چند مسؤولان به گزارش و پیشنهادهای آنها توجهی نکردند ولی سرهنگ حال و روز خوبی نداشت. به شدت بدبین شده بود و درست یا غلط گمان می کرد در عملیات قادر او را تنها گذاشتند، تا شکست بخورد.

اکنون او تمایل به کناره گیری داشت ولی امام خمینی و شورای عالی دفاع خواهان ماندن او در فرماندهی نیرو زمینی بودند.

منبع: در کمین گل سرخ، مؤمنی، محسن،1382، سوره مهر، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده