کلاه سبزها : خاطرات نیروهای ویژه هوابرد
بخش چهلوششم : خاطرات سرهنگ هلاکو احمدیان * معرفی سرهنگ هلاکو احمدیان در سال 1369 وارد دانشکدة افسری شد و در سال 1373 تحصیلات خود را به پایان رساند. او از همان ابتدا وارد تیپ 65 نیروهای ویژة هوابرد شد و در مسئولیتهای مختلفی در این تیپ خدمت کرد. در حال حاضر او فرمانده یکان رهایی گروگان تیپ 65 است. سرهنگ احمدیان دورههای مختلف آموزشی همچون تکاور، چتربازی، نوهد، سقوط آزاد، غواصی، پاراگلایدر، پاراموتور، رهایی گروگان، کوهنوردی و مربیگری چتربازی را سپری کرده است.

* سرکوب کاروان مواد مخدر

بهمن 1377 بود. آن موقع ستوان‌یکم بودم. فعالیت قاچاقچیان و تحرک‌های گروهک طالبان در مرزهای شرقی کشور زیاد شده بود. برای مبارزه با قاچاقچیان مواد مخدر و جلوگیری از تعرض احتمالی طالبان، به ارتش دستور داده شد تا نیروهایش را در منطقه مستقر کرده و امنیت مرزهای شرقی را برقرار کند. از جمله نیروهای اعزامی به منطقه، یک گردان عملیاتی از تیپ 65 نیروهای ویژة هوابرد به فرماندهی مرحوم سرهنگ سیدی بود. از یکان رهایی گروگان به من به من مأموریت دادند تا به زاهدان بروم و به نیروهای مستقر در منطقه آموزش بدهم. طبق دستور به آنجا رفتم و مشغول آموزش دادن شدم. نیروها هر شب برای کمین از مقر خارج می شدند، ولی فرصتی پیش نمی آمد تا با آنها همراه شوم. کمین های آنها هم برای کاروان های مواد مخدر و هم فعالیت های طالبان بود. نیروهای طالبان به راحتی وارد روستاها می شدند و با ایجاد ناامنی گروگان می گرفتند.

چهل روز از آمدنم می گذشت که یک شب به بچه ها گفتم: «می خوام با شما بیام.» چون زمستان بود، خیلی زود همه جا تاریک شد. ساعت 6، 7 شام خوردیم، بعد همگی سوار یک خودرو تویوتای هایلوکس شدیم. من و سروان شبانی جلو نشستیم و یک تیم دوازده نفری هم عقب خودرو نشستند. از مقرمان که لشکر 88 زاهدان بود، راه افتادیم، در حالی که به خاطر ناامنی منطقه، فقط چراغهای کوچک را رو روشن کردیم. پس از یک ساعت، به منطقه ای در جنوب زاهدان رسیدیم. کمین در یک مکان مسطح و رو به روی یک رودخانة فصلی بود. هیچ سنگری وجود نداشت، حتی با توجه به شرایط، زمین را هم نمی شد کند. بدون اینکه از سنگر و سرپناه خبری باشد، به نیروها آرایش عنکبوتی دادیم. در سکوت کامل کمین ما آغاز شد.

شبی نیمه مهتابی بود، هوا هم بسیار سرد و سوز بسیار شدیدی داشت؛ سرمای استخوان سوزی که تا پیش از آن ندیده بودم. چون در کمین اصلاً نباید حرکت می کردیم و لباس کمی هم پوشیده بودیم، سرمای آنجا برایمان دوچندان شده بود. تا ساعت 12 شب کمین کردیم، خبری نشد و اتفاقی نیفتاد. در حال ترک مقر بودیم که ناگهان صدای تیراندازی و درگیری به گوش رسید. چون آنجا دشت و کویر بود، صدا همه جا پخش می شد. همزمان از گردان به ما بی سیم زدند: «در درة شیلر (از توابع زابل) درگیری شده. سریع جمع کنین، برید اونجا.» ما هم سریع از کمینگاه به آنجا رفتیم. با ماشین چهل دقیقه طول کشید تا به درة شیلر رسیدیم. به ما گفتند: «یه کاروان حامل مواد مخدر از مرز افغانستان وارد ایران شده. در حال عبور از بیابان های سیستان و بلوچستان بودند که با نیروهای ما درگیر شدند. یکی دو ساعت هم درگیری شون طول کشیده، ولی دوباره دارند به افغانستان بر می گردند.» به خاطر همین به سروان شبانی اعلام کردند: «باید برید و رد اینها رو بزنید.» دو سرباز به ما دادند که یکیشان نیروی مخابراتی بود. دو نفر از بچه های نیرو مخصوص هم به ما پیوستند.

تا هماهنگی های لازم را انجام دادیم و آمادة حرکت شدیم، ساعت 4 صبح شد. مسیری را که باید طی می کردیم به ما نشان دادند. فاصلة ما با آنها زیاد نبود. با چهار نفری که در درة شیلر با ما همراه شدند، تقریباً هجده نفر بودیم. چون چنین اتفاقاتی در آن مناطق پیش می آمد، کم و بیش با این کاروان ها آشنایی داشتیم. گروهی که ما در تعقیبش بودیم، یک کاروان شتر با بار مواد مخدر بود. تعدادی از افراد آن کاروان، کارگرانی بودند که کارشان پیاده کردن بار شتر و مراقبت از شترها بود. تعدادی دیگر هم تفنگ چی های لاغر و ورزیده ای بودند که کارشان فقط جنگیدن بود.

با اینکه آن زمان هنوز جی پی اس نبود و فقط نقشه خوانی و قطب نما مرسوم بود، برایم بسیار تعجب آور بود که چطور این کاروان ها راهشان را در کویر کم نمی کنند؛ کویر پهناوری که هیچ علامت و مشخصه ای نداشت تا بتوان در نقشه ثبت کرد. جالب تر اینکه هیچ نقطة کمکی هم در کویر وجود نداشت. گاهی وزش باد آنقدر شدید بود که یک تپة شنی کاملاً از بین می رفت. حتی برای ما هم پیش آمده بود که وقتی از مسیری می رفتیم، در برگشت متوجه می شدیم که شکل مسیر کاملاً تغییر کرده است. پس از بررسی فهمیدم که سیستم ناوبری1 آنها متکی به شترهاست، شترها به طور غریضی یک سیستم ناوبری بسیار قوی دارند. با اینکه از مزار شریفِ افغانستان می آمدند، ولی هیچگاه راه را کم نمی کردند. قاچاقچیان مهمات و جیرة غذایی خود را در طول مسیر و زیر خاک پنهان می کردند. هر ده یا بیست کیلومتر جایی برای ذخیرة مهمات و جیرة غذایی در نظر می گرفتند. البته نان هایی همراهشان بود، شبیه نان تافتون که با خرما به کمرشان می بستند. نان ها با گرمای بدنشان گرم می شد، در حین حرکت از آن می خوردند.

تپه ماهورها را با احتیاط و با برقراری تأمین لازم یک به یک پشت سر گذاشتیم و از رد شترها و فضولاتشان فهمیدیم که به آنها نزدیک شده ایم. بعضی جاها  به ستون حرکت کرده و گاهی نیز شانه به شانة هم جلو می رفتیم. منطقه کاملاً آلوده و خطرناک بود و هر لحظه امکان داشت گرفتار کمین قاچاقچیان شویم.

خاک رمل بیابان و شب بیداری حسابی خسته مان کرده بود. ژ-3، آرپی جی، و کلاش همراه داشتیم، ولی چون فرصت کم بود، برای خوردن چیزی بر نداشتیم، جز یک قمقمه آب. هوا روشن شده بود. چهار ساعت پیاده روی کردیم. از یکی از تپه ها که بالا رفتیم، دیدیم قاچاقچیان پشت همان تپه توقف کرده اند و در حال استراحت هستند. پنجاه متر با آنها فاصله داشتیم. اصلاً گمان نمی کردیم؛ بایستند. فکر می کردیم به دلیل درگیر شدن در حال عقب نشینی هستند، ولی آنها طبق عادتشان روزها استراحت می کردند. کاروانی بسیار بزرگ با بیش از صد شتر که یکی از بزرگ ترین کاروان های مواد مخدر تا آن زمان بود. شترها را به صورت دایره وار نشانده بودند تا استراحت کنند. تعدادی نگهبانی می دادند و بقیه خواب بودند. نگهبان ها با دیدن ما فوری به طرفمان شلیک کردند. ماهم سریع از تپه پایین آمدیم و آرایش نعل اسبی گرفتیم و شروع به تیراندازی کردیم. شدت تیراندازی دو طرف زیاد شد. قاچاقچیان با دوشکا، سیمینوف، تیربار و آرپی جی به طرف ما شلیک می کردند. سر تپه با شلیک آنها پایین و پایین تر می رفت. مهماتمان محدود بود، به همین دلیل، از شدت تیراندازی هایمان کم کردیم. قاچاقچیان از چپ و راست به ما شلیک می کردند. از این رو، نمی توانستیم تیراندازی را به طور کامل قطع کنیم. اگر تیراندازی نمی کردیم، تپه را دور می زدند و چون تعدادشان چندین برابر ما بود، قلع و قمعمان می کردند. کنترل شده تیراندازی می کردیم و اجازه نمی دادیم ما را محاصره کنند. موقع تیراندازی به ما فحش و ناسزا هم می گفتند. با همان لهجة افغانی داد می زدند: «همة شوما را می کشیم.»

منبع : کلاه‌سبزها، ذاکری خطیر، سمیه، ذاکری خطیر، رضا، 1395، انتشارات سازمان عقیدتی سیاسی آجا، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده