حدیث عاشقان(12)
نذز کردم به زيارت قبرشان بيايم . ايشان زير گزارش اينجانب خطاب به سردار شمشيري که آن موقع رئيس ستاد سپاه پاسداران بودند جملاتي خيلي مودبانه و متواضعانه نوشتند و جمله آخرشان اين بود که «بر من منت گذاريد و مشکل اين برادر بسيجي را حل کنيد». واقعاً جملات به گونه اي بود که من را خيلي شرمسار کرد. به عظمت اخلاقي اين مرد پي بردم که با آن جايگاه و مقام چطور براي شخص گمنامي مثل من، خطاب به همرزم ديگرش از آبروي خود مايه مي گذارد.

اين خاطره به روايت امير سرتيپ سيد حسام هاشمي انتخاب شده است.

 

حدود يک سال بعد از شهادت امير سپهبد علي صياد شيرازي – در سال  79- روزي با لباس نظامي رفته بودم براي زيارت مقبره شهيد صيادشيرازي. در حال فاتحه خواني بودم که ديدم آقايي آمد و و مشغول شستشوي سنگ قبر شهيد با گلاب شد.

از او پرسيدم: برادر از کجا آمديد و چه آشنايي با شهيد صياد داريد؟

پاسخ داد: از يزد آمدم و نذر کردم سالي دو بار بيايم و بر مزار شهيد صياد فاتحه بخوانم. من در سال 62 بسيجي بودم و اولين مأموريتم بود که ما را به پادگان اميديه برده بودند. در آنجا براي اولين بار با معرفي بسيجي ها، سرهنگ صياد شيرازي را از دورديدم که دور او تعدادي جمع بودند.

سال 71 به صورت پاسدار پيماني راننده اتوبوس بودم. در ماموريتي تعدادي از فرماندهان سپاه را از يزد و از راه طبس به مشهد مي بردم. هوا هم باراني بود. در جايي نتوانستم اتوبوس را کنترل کنم و واژگون شد. در اين حادثه خوشبختانه کسي آسيب نديد. اما اتوبوس خسارت ديد. آن موقع يک ميليون و هشتصد هزار تومان غرامت خسارت تعيين کردند، که من بايد پرداخت مي نمودم. از عهده پرداخت اين مبلغ بر نمي آمدم. حقوقم بسيار کم و وضع مالي ام هم بد بود.

تا سال 77 به هر جا رفتم که من را از پرداخت اين مبلغ معاف کنند و يا آن را در حد توان من کاهش دهند، نتيجه نگرفتم. ديگر کاملا نا اميد شده بودم تا اين که کسي به من گفت برو پيش سرتيپ صياد شيرازي. من فکر کردم ايشان جانشين ستاد کل است و من را هم که نمي شناسد. چطور گزارشم را ببرم پيش ايشان،  و اصلا چطور بروم دفتر اين مرد؟ از آنجا که واقعا مستاصل شده بودم، با توکل به خدا از يزد حرکت کردم و آمدم جلوي درب ستاد کل و گفتم مي خواهم بروم حضور تيمسار صياد شيرازي. دژبان تماس گرفت و اجازه دادند بروم داخل. وقتي رسيدم دفتر ايشان، وقت ظهر بود وتيمسار صياد شيرازي داشت مي رفت به مسجد. در همان برخورد اول خيلي مودبانه و صميمانه با من دست دادند و يک بن غذا دادند و گفتند الان وقت نماز است. برويد نماز و بعد برويد ناهار بخوريد و سپس بياييد و مطلب خود را در ميان بگذاريد. من نيز پس از نماز و ناهار رفتم دفترشان و مجدداً خيلي گرم و برادرانه مرا پذيرفتند و به حرفهاي من گوش دادند. گزارش خود را نيز ارائه دادم. ايشان زير گزارش اينجانب خطاب به سردار شمشيري که آن موقع رئيس ستاد سپاه پاسداران بودند جملاتي خيلي مودبانه و متواضعانه نوشتند و جمله آخرشان اين بود که «بر من منت گذاريد و مشکل اين برادر بسيجي را حل کنيد». واقعاً جملات به گونه اي بود که من را خيلي شرمسار کرد. به عظمت اخلاقي اين مرد پي بردم که با آن جايگاه و مقام چطور براي شخص گمنامي مثل من، خطاب به همرزم ديگرش از آبروي خود مايه مي گذارد.

آن گزارش را بردم پيش سردار شمشيري و با دستور و پي گيري ايشان بالاخره مشکل من حل شد. خود و خانواده ام تا آخر عمر دعاگو و مديون بزرگواري وي هستيم. به همين علت نذر کردم سالي دوبار به زيارت مقبره اين شهيد بزرگوار بيايم.

منبع: برای سرباز تا ارتشبد، صادقی گویا، نجاتعلی، 1387، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده