کلاه سبزها : خاطرات نیروهای ویژه هوابرد
بخش چهلوپنجم : خاطرات سرهنگ سیروس اماناللهی * ربایش یک جنایتکار دی 1376 بود. در منطقة خسروآباد خوزستان مشغول خدمت بودم. تحرکهایی از سوی منافقین در شهرهای مرزی دیده میشد. آنها با همکاری مسئولان استخبارات عراق، از راههای مختلف به خاک ایران نفوذ میکردند. گاهی از طریق اروندرود نفوذ میکردند و گاهی از مناطقی همچون موسیان، فکه، کوشک و حتی اهواز و خرمشهر هم تحرکهایی داشتند.

نفوذ و تجاوز منافقین به خاک ایران با همکاری اطلاعاتی استخبارات و کمک‌های مالی و آماد و پشتیبانی ارتش عراق انجام می‌شد. با توجه به این تعرض‌ها، ما هم گشت‌های زیادی در منطقه انجام می‌دادیم که مانع بسیاری از نفوذها و تحرک‌ها بود، ولی برای همان اندک نفوذ و تجاوز منافقین و برقراری امنیت کامل باید چاره‌ای می‌اندیشیدیم.

پس از بررسی و کسب اطلاعات لازم، فرماندهان و مسئولان به این نتیجه رسیدند که بهترین راه ممکن برای کوتاه کردن دست منافقین، دسترسی به رابط بین منافقین و استخبارات و نیروهای بعث عراق در منطقة جنوب است. با این کار، اطلاعات لازم از تحرک‌های منافقین و برنامه‌های آیندة آنها به دست می‌آمد و ما می‌توانستیم برای سرکوب آنها به خوبی برنامه‌ریزی کنیم. از این‌رو، نیروهای حفاظت اطلاعات ارتش توانستند با رصدهای اطلاعاتی- عملیاتی، رابط منافقین و ارتش بعث عراق را شناسایی کنند. شخص رابط از نیروهای استخبارات عراق و مسئول دریافت تیم‌های منافقین و نفوذ آنها به خاک ایران و در حقیقت، مسئول اطلاعاتی عراق در جنوب ایران بود. پس از شناسایی این رابط، جلسه‌ای برگزار شد و مأموریت ربایش آن فرد استخباراتی به ما ابلاغ شد.

طبق دستور باید به خاک عراق نفوذ کرده و آن فرد را دستگیر می‌کردیم. اطلاعات مورد نیاز در اختیارمان قرار گرفت. به ما گفتند در جادة مرزی رو‌به‌روی شلمچه، جادة آنتنی، یک سه راهی است. طبق معمول، آن رابط در آن سه‌راهی از خودرو پیاده می‌شد و به سمت پایگاه می‌رفت. عملیات ربایش باید در مسیر بین سه‌راهی و پایگاه‌ها انجام می‌شد. همچنین اطلاعات مربوط به ساعات تردد او، تعداد نفرات همراه او و پایگاه‌هایی که او به آنها سرکشی می‌کرد، در اختیار ما قرار گرفت. طبق اطلاعات ارائه‌شده در آن جلسه، فرد مورد نظر از افسران ارشد استخبارات و رابط عوامل اطلاعاتی در جنوب کشور و گروهک منافقین بود. باید با اصل غافل‌گیری فرد مورد نظر را به خاک خودمان می‌آوردیم. نقشة عملیات و محدودة آن را مشخص کرده و یک هفته ترددهای او را کنترل کردیم. برای آشنایی کامل نسبت به منطقه، گشت‌های شناسایی زیادی انجام دادیم.

فرماندهی عملیات بر عهده من بود. اعضای تیمم را مشخص کردم؛ همگی از بچه‌های نیرو مخصوص بودند. چهار نفر را برای ربایش و چهار نفر را هم به عنوان نقطة دریافت در نظر گرفتم. تیم نقطة دریافت در حقیقت، پشتیبان و کمک‌کنندة تیم نفوذ است. پس از شناسایی‌های لازم و توجیه اعضای تیم، زمان انجام مأموریت فرا رسید.

نیمة یکی از شب‌های سرد زمستان بود. برای سرعت عمل بیشتر، کمترین پوشش را داشتیم؛ لباس‌های خاکی رنگی که هیچ آرم و درجه‌ای روی آن نبود. خودمان را با اسلحة یوزی که صدا خفه‌کن داشت، دوربین دید در شب، نارنجک و سلاح‌های دیگر مجهز کردیم. ساعت 1 بامداد با خودرو به پاسگاه مرزی شلمچه رفتیم و در آنجا با نیروهای مرزی هماهنگ کردیم تا در جریان عملیات ما باشند، ولی به دلیل حساسیت مأموریت هیچ‌کس نباید از منطقة دقیق عملیات آگاه می‌شد.

از پاسگاه به طرف پایگاه سولة شلمچه حرکت کردیم. تا چشم کار می‌کرد همه جا بیابان بود و تنها پوشش گیاهی آن درختچه‌های خار. پس از دو سه کیلومتر به آنجا رسیدیم. طبق برنامه از سمت راست آن پایگاه، عملیات نفوذ را انجام دادیم و به سمت معبری رفتیم که از قبل مشخص شده بود. تقریباً ساعت 2:30، 3 صبح بود که به ابتدای معبر رسیدیم. تیم نفوذ و تیم پشتیبان از هم جدا شدند. به منوچهر رنجبر که به دلیل تسلط به زبان عربی با ما همراه شده بود، گفتم: «تو نقطة دریافت بمون. اگه بهت نیاز داشتیم، با بی‌سیم خبرت می‌کنیم.»

در اطراف معبر، هنوز میدان‌های مین زمان جنگ وجود داشت. برای اینکه بچه‌ها آسیب نبینند، با احتیاط پیش می‌رفتیم. باران می‌بارید و زمین هم کاملاً گل‌آلود بود. وارد خاک عراق شدیم و دو کیلومتر جلو رفتیم. ساعت تقریباً 4 صبح بود که ناگهان صدای انفجاری از نقطة دریافت بلند شد. بلافاصله به طرف محل انفجار حرکت کردیم. موقع رفتن، نیروهای عراقی را می‌دیدیم که از پایگاه‌های فرعی و سنگرهای کمین خارج می‌شدند و به طرف محل انفجار می‌رفتند. عراقی‌ها محتاطانه پیش می‌رفتند، چون نمی‌دانستند چه خبر است، ولی ما که مطمئن بودیم نیروهای خودمان آنجا هستند، با سرعت شروع به دویدن کردیم. باید زودتر از عراقی‌ها به محل انفجار می‌رسیدیم تا بتوانیم در صورت بروز مشکل، بچه‌ها را از منطقه خرج کنیم. به نقطة انفجار رسیدیم و دیدیم عراقی‌ها هم به سیصد چهارصد متری ما رسیده‌اند. خواستم علت انفجار را بپرسم که دیدم رنجبر وسط میدان مین افتاده و پاشنة پوتینش کاملاً پودر شده است. به یکی از بچه‌ها گفتم: «جلوی معبر بایست و مراقب پیشروی عراقی‌ها باش.» رنجبر را سریع از میدان مین خارج کردیم و به خاک خودمان برگشتیم. علت انفجار را از بچه‌ها پرسیدم. فهمیدم پس از اینکه ما از تیم دریافت جدا شدیم، رنجبر و بقیه تصمیم می‌گیرند به خاک خودمان برگردند، چون محل دریافت را نا‌امن تشخیص می‌دهند. در حین برگشت، نیم متر از معبر خارج می‌شوند و رنجبر روی یک مین ضد‌نفر می‌رود. ساعت تقریباً 6:30 صبح بود که رنجبر را به بیمارستان مهر خرمشهر رساندیم.

عملیات نا‌تمام ماند. پایگاه‌های عراق هم وضعیت قرمز اعلام کرده بودند و تردد در آن مناطق بیشتر شده بود. در هر صورت، ما باید آن مأموریت را انجام می‌دادیم. چهار پنج روز صبر کردیم تا اوضاع آرام‌تر شود. با اندکی تغییر در نقشه، عملیات را دوباره اجرا کردیم. نیمه‌های یکی دیگر از شب‌های سرد زمستان بود. باران نم‌نم می‌بارید. پس از عبور از پاسگاه مرزی شلمچه و پایگاه سوله، تقریباً ساعت 3 صبح بود که به اتفاق سه نفر به ابتدای معبر رسیدیم. بعد از گذشت از معبر، ساعت 4:30، 5 صبح به جایی رسیدیم که آن رابط طبق معمول از خودرو پیاده می‌شد. پایگاه‌های عراقی به محل ربایش بسیار نزدیک بودند، بنا‌بر‌این نباید فرصت را از دست می‌دادیم. سنگر‌های مخروبه‌ای در محل مورد نظر وجود داشت که رابط و همراهانش باید از کنار آنها عبور می‌کردند. بدون کوچکترین صدا و جلب توجه درون سنگرها مخفی شدیم. به شکل (V) یعنی یک نفر در مرکز و بقیه در چپ و راست آرایش گرفتیم تا راهی برای فرار نداشته باشند.

ساعت 5:30، 6 صبح، در حالی که هوا هنوز گرگ‌و‌میش بود، فرد مورد نظر و همراهانش از راه رسیدند. سه نفر بودند. از چیپ پیاده شدند تا بقیه مسیر را پیاده طی کنند. اینکه چرا می‌خواستند بقیه مسیر را پیاده بروند، احتمالاً یا به دلیل ناهموار بودن جاده یا سرکشی به پایگاه‌های دیگر بود. به فاصلة چهار پنج قدم از هم حرکت می‌کردند. رابط جلوتر از بقیه بود. کلاه بِرِه سیاهی بر سر داشت و آستین‌هایش را تا بالای آرنجش تا زده بود. یک کلت هم به کمرش بسته بود.

من در مخفی‌گاهم دراز کشیده بودم و بچه‌های تیم هم در جاهای دیگری کمین کرده بودند. تقریباً به دومتری من که رسید، سلاحم را به طرفش گرفتم و با دو انگشت اشاره کردم که بنشیند. او هم در نهایت بهت و ترس، فوری روی زمین نشست. از دیدن ما در داخل خاک خودشان و در کنار چندین پاسگاه، بسیار تعجب کرده بود و این بهت و تعجب را به خوبی می‌شد در چهره‌اش دید. هم‌زمان که من آن استخباراتی را به داخل سنگر مخروبه کشاندم، بچه‌ها هم دونفر دیگر را که بسیار قدبلند و درشت هیکل بودند، با سرعت گرفتند؛ یکی درجه‌دار و دیگری سرباز بود. در اطرافمان چندین پایگاه وجود داشت و نمی‌توانستیم تیراندازی کنیم.

به دلیل ورزیده بودن و سرعت بالای ما در انجام عملیات، آن سه نفر فرصت هیچ عکس‌العملی پیدا نکردند. زمان برایمان بسیار مهم بود. باید سریع به طرف خاک خودمان حرکت می‌کردیم تا پایگاه‌های عراقی متوجه حضور ما و غیبت افراد ربوده شده نشوند. با کوچکترین تأخیر هوا کاملاً روشن شده و ما دچار مشکل می‌شدیم.

رابط استخباراتی مقاومت می‌کرد و نمی‌خواست حرکت کند. چون از جنایات کثیف او نقش مؤثرش در نفوذ منافقین به خاک ایران و قتل عام مردم بی‌گناه آگاه بودم، به ناچار سیلی محکمی به او زدم تا راه بیفتد. با سیلی من کلاهش روی زمین افتاد. کلاهش را لگد کردم. از این حرکت من، ناراحت شد و شروع به گریه کرد. غرورش که شکست راه افتاد. آنها در جلو بودند و ما در حالی که سلاح‌هایمان را پشت سرشان گرفته بودیم، به عقب بر می‌گشتیم. آن‌قدر ترسیده بودند که حتی نیاز نبود دستانشان را ببندیم. از همان راه برگشتیم و وارد خاک خودمان شدیم. دو کیلومتر با نقطة دریافت فاصله بود. نیم ساعت طول کشید تا به تیم دریافت رسیدیم. یکی از بچه‌ها رفت و خودروها را آورد. بعد از خواندن نماز صبح، سوار خودرو شدیم و سریع به مقرمان برگشتیم.

پس از چهار پنج روز که این افراد توسط حفاظت اطلاعات ارتش تخلیة اطلاعاتی شدند، به ما گفتند آنها را به خاک خودشان برگردانید. ما هم آن سه نفر را به خاک عراق بردیم و در منطقه‌ای بالاتر از نقطة قبلی رها کردیم. در راه، آن استخباراتی پشت سر هم به من می‌گفت: «اگه برگردم، استخبارات حتماً من رو می‌کشن.» با توجه به نقش اصلی و مؤثر آن افسر رابط در هدایت و نفوذ گروهک‌های منافقین به خاک ایران، نیروهای حفاظت اطلاعات ارتش توانستند اطلاعات بسیار حیاتی و ارزشمندی به دست آورند؛ اطلاعاتی که به خنثی شدن بسیاری از چنایات شوم همچون بمب‌گذاری، ترور و قتل‌عام تعداد زیادی از افراد بی‌گناه منجر شد.

منبع : کلاه‌سبزها، ذاکری خطیر، سمیه، ذاکری خطیر، رضا، 1395، انتشارات سازمان عقیدتی سیاسی آجا، تهران

 

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده