مجموعه قصه های اسارت
(8) تودلمی: با آن زخمی که دشمن در پهلویم کاشته بود، نمی توانستم از جا بلند شوم. اشکم در می آمد، اما صدایم در نمی آمد. خودم را روی دوش برات انداخته بودم و نرم نرمک از لا به لای مین ها، بوته های علف و پستی و بلندی های زمین می گذشتیم تا خود را به محل سوار شدن خودروهای دشمن برسانیم: به هر جان کندنی بود.

وقتی به خودرو ها رسیدیم به کمک بچه ها خودم را از ایفا بالا کشیدم و کف آن ولو شدم.

نیش ترکشی که در پهلویم بود، امانم را بریده بود.

بدتر از من حسن بود که سه تا گلوله نوش جان کرده بود.

کف ایفا دراز به دراز افتاده بودم و زیر آفتاب سوزان تابستان درد می کشیدم.

سیم تلفن صحرایی ای که با آن دو انگشت شصتم را بسته بودند، عرصه را بیشتر بر من تنگ می کرد.

ایفاها در حرکت بودند و ما هر کدام غرق در افکار خود بودیم.

با زخم و زخم هایی بر تن و درد و درد هایی بر جان.

آفتاب آرام آرام پهنه ی آسمان را پیمود و راه غروب را در پیش گرفت.

ناگهان صدایی توجه ام را جلب کرد.

سرم را آرام گرداندم تا ببینم صاحب صدا کیست؟

مشهدی عباس بود.

زمزمه می کرد. زمزمه ای سوزناک و اندوهگین.

زمزمه ای دردناک با خدای خودش که با اشک هایی که از چشم هایش سرازیر بود درهم آمیخته بود و اندوه و امید را به دل می راند.

می گفت: اسارت! اسارت خدا!…… که چی!…… همه چیز من تویی! همه ی آرزوی من!… تو زندگی منی!… تو دلمی.

تودلمی خدا ! تو دلمی!

منبع: وقتی باران بیاید، کریمی، عبدالله،1384، نسیم حیات، قم

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده