سرباز در خاطرات دفاع مقدس
(66) اخطار آسماني1 چند دقيقهاي به ساعت يك ظهر مانده بود كه من و همسنگريام براي وضو گرفتن و خواندن نماز از سنگرمان در خط مقدم بيرون آمدیم، اما به دليل هواي سرد اسفند ماه و خمپارههاي پيدرپي عراقيها موقتاً بيخيال نماز شديم و با خودمان گفتيم چون نمازمان حالاحالاها قضا نميشود و چند ساعتي وقت داريم، بهتر است تا كم شدن آتش خمپارههاي دشمن توي سنگرهامان برويم و چرت بزنيم. با اين فكر به سمت سنگر راه افتاديم، دراز كشيديم و تازه چشمهامان گرم شده بود كه يكدفعه صداي مهيب و گوشخراش انفجار بلند شد، بعد بلافاصله دود و گرد و خاك، تمام فضاي سنگر را گرفت و همه جا را تيره و تار كرد.

صداي انفجار به حدي بلند و نزديك بود كه مطمئن شدم كارم تمام است و بايد با زندگي خداحافظي كنم. از طرف ديگر هيچ صدايي هم از دوستم در نمي‌آمد، من هم اصلاً قدرت فرياد زدن و حتي زمزمه كردن نداشتم و يك لحظه احساس كردم كه مرده‌ام، اما بعد از حدود يك دقيقه سكوت، صداي هم سنگري‌ام از لا‌به‌لاي گرد و خاك به گوشم رسيد كه داشت اسم مرا فرياد مي‌زد:

– احمد. احمد.

شنيدن صداي او در آن وضعيت قوت قلبي براي من بود كه بلافاصله به سمت صدا چرخيدم و بريده بريده گفتم:

– تو سالمي؟

چند لحظه بعد بچه‌هايي كه صداي انفجار را شنيده بودند، ما را با آه و ناله و گريه از سنگر بيرون آوردند، اما با كمال تعجب متوجه شدند هيچ صدمه‌اي به ما نرسيده است.

خب! ما تازه آن زمان بود كه فهميديم انفجار مربوط به خمپاره 60 دودزا  بوده، نه خمپاره جنگي، والا هيچ كدام از ما دو نفر زنده نمي‌مانديم. گويا خدا آن گلوله را به عنوان اخطار براي ما فرستاده بود تا با زبان بي‌زباني ما را متوجه سهل‌انگاري‌مان به نماز اول وقت كند. به همين‌خاطر وقتي از شوك اوليه انفجار خارج شديم، اولين كاري كه كرديم، حركت به سمت تانكرهاي آب براي وضو گرفتن بود.

تاريخ حادثه: اسفند 61

 

 

به خون شهيدان وضو مي‌كنم                  به ‌جان با خدا گفت‌وگو مي‌كنم

به جبهه به سنگر به هر خاكريز                نشان تو را جست‌وجو مي‌كنم

به تار قصيده به پود غزل                        دل زخمي‌ام را رفو مي‌كنم

هواي تو پيچيده در خاطرم                     كه امشب تو را آرزو مي‌كنم

به ياد شما شاهدان شهيد                       هميشه به چزابه رو مي‌كنم

بيا تا كنم «صالح» از جان نماز                به خون شهيدان وضو مي‌كنم2

 

 

پا نوشته ها:

1- سرباز وظيفه احمد اميري؛ جمعي لشكر 16 زرهي قزوين

2- سرهنگ صالح افشار؛ معبر معراج، ايران سبز88

 

منبع: سرباز و خاطرات دفاع مقدس،صدیقی، سیامک،1388، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده