کلاه سبزها : خاطرات نیروهای ویژه هوابرد
بخش چهلوچهارم : خاطرات سرهنگ سیروس اماناللهی * معرفی سرهنگ سیروس اماناللهی1 در سال 1367 وارد دانشگاه افسری امام علی (ع) شد. دورههای تکاوری، چتربازی، کوهستان، صخرهنوردی و اسکی را سپری کرد و پس از فارغالتحصیلی، در سال 1371 برای دورة مقدماتی به شیراز اعزام شد. یازده ماه دورة نیرو مخصوص را در شیراز گذراند و به عنوان معاون تیم عملیاتی الف در قصر شیرین مشغول به خدمت شد.

تقریباً سه سال در سومار و مهران به عنوان فرمانده تیم عملیاتی خدمت کرد، سپس به جنوب و از آنجا به شرق کشور منتقل شد تا در کنار همرزمانش مناطق شرقی را از وجود اشرار و قاچاقچیان پاکسازی کند.

* رهایی گروگان

آبان 1376 بود. مدتی از انتقالم به خسروآباد خوزستان می‌گذشت. ساعت 5 صبح، نمایندة حفاظت منطقه به مقر ما آمد. اینکه آن ساعت از روز آمده بود، خبر از اتفاق مهمی می‌داد. یک تیم از منافقین برای شناسایی به سمت راست پاسگاه حسینیه2 نفوذ کرده بودند.3 آنها حتی تا محدودة مقر تیپ 2 لشکر 92 در دارخوین هم آمده بودند. منافقین زمان برگشت با سنگر کمین لشکر 92 مواجه شدند که هشت سرباز در آن مستقر بودند. یکی از سربازها با دیدین منافقین شروع به تیراندازی می‌کند؛ بقیه استراحت می‌کردند و آمادة تیراندازی نبودند. منافقین که افراد آموزش‌دیده‌ای بودند، با بهره‌گیری از نا آمادگی سربازها، همه را اسیر می‌کنند و با خود به عراق می‌برند.4

پس از اینکه نمایندة حفاظت منطقه ما را در جریان اتفاق قرار داد، به پاسگاه حسینیه احضار شدیم. ساعت 7 صبح، جلسه‌ای در آنجا با حضور فرماندهان نظامی و حفاظت اطلاعات منطقه برگزار شد. مسئولان حاضر در جلسه اصرار داشتند که باید هر چه زودتر مقابل‌به‌مثل کرد و دولت عراق را مجبور کنیم سربازان را به ما تحویل دهد. آنها تأکید زیادی داشتند که سریع‌تر مأموریت انجام شود تا از آبرو و حیثیت مملکت دفاع کنیم. حق با آنها بود، باید هرچه زودتر عکس‌العملی نشان می‌دادیم تا منافقین و همدستان عراقیشان بدانند که نباید چنین خطای بزرگی مرتکب شوند. در آن جلسه که یک ساعت و نیم طول کشید، به ما دستور دادند عملیات تاخت علیه پایگاه زید عراق انجام دهیم.

نظر بچه‌های نیرو مخصوص این بود که عملیات در شب انجام شود، چون منطقه دشت بود و دشمن هم دیده‌بان داشت. انجام عملیات تاخت و ربایش در روز روشن و در خاک دشمن خطرات فراوانی داشت و احتمال هوشیار شدن دشمن و شهادت نیروها بسیار زیاد بود. ولی مسئولان و فرماندهان مخالف بودند، چون هم زمان نداشتیم و هم ممکن بود بحث ربایش سربازها رسانه‌ای شده و جو روانی جامعه را به خطر بیندازد. همچنین با توجه به اینکه اجلاس سران کشورهای اسلامی در پیش بود، بازتاب این خبر می‌توانست در کشور و در سطح بین‌المللی پی‌آمدهای جبران‌ناپذیری برای ایران داشته باشد. از این رو، با در نظر گرفتن همة جوانب به ما دستور دادند؛ عملیات در کمترین زمان ممکن و ظهر همان روز انجام شود. تیم دوازده نفری ما باید این کار را انجام می‌داد، چون همواره در منطقه گشت شناسایی انجام می‌دادیم، نسبت به منطقه شناخت کافی داشتیم و برای چنین مأموریت‌هایی آمادگی کامل داشتیم.

طرح‌ریزی برای عملیات را آغاز کردیم. قرار شد از معبری عملیات کنیم که نرسیده به پیچ کوشک بود. فاصله پایگاه زید تا مرز حدود هزار متر بود، ولی به دلیل وجود دیده‌بان عراقی و میدان مین، نمی‌توانستیم این فاصلة کوتاه را برای عملیات انتخاب کنیم. بنابراین باید از اصل غافلگیری استفاده کرده و از سمت راست ایستگاه حسینیه نفوذ می‌کردیم. برای رسیدن به نقطة صفر مرزی باید یک مسیر 1500 متری را طی می‌کردیم و سپس به سمت پایگاه زید عراق می‌رفتیم. با یکان‌های مستقر در منطقه هماهنگ کردیم که در صورت درگیر شدن ما با دشمن و ورود نیروهای کمکی به پایگاه زید، از ما پشتیبانی کنند. پس از ساماندهی نیروها و برداشتن تجهیزات کامل به همراه سربازی که به زبان عربی مسلط بود، ساعت 1:30، 2 بعدازظهر راه افتادیم. لباس‌های خاکی رنگ پوشیدیم و از معبری که قبلاً مشخص کرده بودیم، با استتار و اختفای کامل پیش می‌رفتیم. پانصد ششصد متر از طول معبر را سینه‌خیز رفتیم تا دیده‌بان عراقی ما را نبیند. بقیة مسیر را هم پامرغی جلو می‌رفتیم؛ اصلاً نمی‌توانستیم بایستیم. سراسر منطقه دشت بود و پر از میدان مین. در دیدگاه رو‌به‌روی پایگاه عراقی، یک بی‌سیم‌چی مستقر کردیم تا لحظه به لحظه با ما در تماس باشد. وضعیت منطقه را به ما گزارش می‌داد تا ما راحت‌تر بتوانیم کارمان را انجام دهیم. به لطف خدا هر سیزده نفرمان پس از یک ساعت از آن مسیر پرخطر به سلامت عبور کردیم. نرسیده به پایگاه زید، یک خاکریز بود که سنگری روی آن قرار داشت و یک دیده‌بان عراقی به همراه یک تیربار داخل سنگر مشغول نگهبانی بودند. با احتیاط کامل، درست زیر تیربار مستقر شدیم. همان‌طور که کنار خاکریز نشسته بودیم، بچه‌ها را به سه قسمت تقسیم کردم. خودم و آن سرباز عرب‌زبان در قسمت مرکز قرار گرفتیم. به بچه‌ها گفتم نیمی از آنها بعد از علامت من، خاکریز را رد کنند، از سمت چپ من وارد پایگاه شده و بقیه هم از سمت راست وارد شوند.

می‌دانستیم که سیستم ارتباطی عراقی‌ها یک کابل مخابراتی است که از خاکریز عبور کرده است. طبق برنامه، باید پیش از ورود به پایگاه، سیستم ارتباطی آنها را قطع می‌کردیم تا نتوانند با پایگاه‌های مجاور تماس بگیرند و درخواست کمک کنند. منتظر بودیم تا بی‌سیم‌چی به ما اعلام کند دیده‌بان عراقی محل نگهبانی را ترک کرده و از خاکریز پایین رفته است. پس از ده دقیقه، یعنی تقریباً ساعت 3:30، 4، دیده‌بان به ما اطلاع داد که دیده‌بان عراقی از محل نگهبانی خود خارج شده است. بلافاصله سیم ارتباطی عراقی‌ها را قطع کردیم و با علامت دادن به نیروهایم، از سه طرف وارد پایگاه شدیم. من وارد سنگر نگهبانی شدم و به سرعت سر تیربار را به سمت پایگاه خودشان برگرداندم. سرباز هم کنارم بود تا حرف‌هایم را به عربی برای عراقی‌ها ترجمه کند. نگاهی به پایگاه انداختم. وسعتش بیش از هزار متر بود. فرمانده پایگاه که درجة سروانی داشت، مشغول ورزش بود. دست‌هایش را خم کرده، جلوی سینه‌اش گرفته بود و نرمش می‌داد. با صدای بلند فریاد زدم: «همه جمع بشید وسط پایگاه.» سرباز با صدای بلند حرفم را ترجمه کرد. دست‌های فرمانده عراقی‌ها جلوی سینه‌اش خشک شد. وقتی از بهت و ترس درآمد، به همة نیروهایش اشاره کرد که در مرکز پایگاه جمع شوند. همزمان بچه‌های تیم، تک‌تک اتاق‌ها و سنگرها را گشتند و عراقی‌ها را بیرون کردند. آنها همچنین تمام سیستم‌های ارتباطی، تجهیزات، اسنا و مدارک را جمع کردند. حملة رعدآسای ما کوچکترین فرصتی به عراقی‌ها نداد تا از سلاح‌هایشان استفاده کنند.

به دفتر دژبانی نگاه کردیم و دیدیم پایگاه حدود هشتاد نیرو دارد. تعدادی از آنها به مرخصی رفته و تقریباً سی نفر در پایگاه بودند که همة آن سی نفر را بچه‌ها در مرکز پایگاه جمع کردند. از لحظه‌ای که وارد پایگاه شدیم تا تسلط کامل بر آن، چند دقیقه بیشتر طول نکشید. بچه‌های نیرو مخصوص می‌دانند که چنین عملیات‌هایی را با حداکثر سرعت و با کمترین زمان انجام داد. باید هر چه زودتر آنها را به پایگاه خودمان می‌بردیم. وقتی خواستیم عراقی‌ها را حرکت دهیم، فرمانده پایگاه خودش را به زمین انداخت و تکان نمی‌خورد. یکی از بچه‌ها به من گفت: «این نمی‌آید، چی‌کارش کنم؟» گفتم: «یعنی چی نمی‌آد؟ مگه دست خودشه.» زمان کم بود و نمی‌توانستم نازش را بکشم. دست و پایش را گرفتم، بلندش کردم و روی دوشم گذاشتم. لاغر بود. نمی‌توانست حرکت کند، ولی مدام تقلا می‌کرد و دست‌و‌پا می‌زد. به عربی هم چیزهایی می‌گفت که متوجه نمی‌شدم.

پایگاه عراقی‌ها را ترک کردیم، بدون اینکه حتی یک تیر شلیک کنیم. دیگر نیاز به طی کردن آن مسیر طولانی نبود. وسط آن دشتِ بزرگِ مین‌گذاری شده، معبری به عرض دو متر بود که از آن به مقر خودمان برگشتیم. وقتی به پایگاهمان رسیدیم، تقریباً ساعت 5 بعدازظهر بود. فرمانده عراقی را پایین انداختم و به فرمانده هم گفتم: «بفرمایید این هم فرمانده پایگاه دشمن.» مسئولان و فرماندهان ما با فرماندهان ارتش عراق وارد مذاکره شدند. آنها از ربوده شدن سربازها اظهار بی اطلاعی کردند و گفتند که باید وزارت دفاع عراق را در جریان موضوع قرار دهند. کمتر از یکی دو ساعت وزارت دفاع و رئیس‌جمهور عراق هم در جریان موضوع قرار گرفتند. پس از بررسی اعلام کردند عمل ربایش توسط منافقین انجام شده است. سربازها را به شهر کوت عراق برد‌ه‌اند و همگی سالم هستند. کوت حداقل سیصد کیلومتر با شلمچه فاصله دارد.

مسئولان و فرماندهان ما به عراقی‌ها گفتند هرچه سریع‌تر سربازها را به ایران تحویل دهند، در غیر این صورت، شبانه یک پایگاه دیگر را نیز تخلیه خواهند کرد. ما هم برنامة حمله به یک پایگاه دیگر را ریخته و در منطقة پیچ کوشک مستقر شدیم. با توجه به هماهنگی‌هایی که بین منافقین و ارتش عراق وجود داشت، مسئولان عراقی فوری با منافقین هماهنگی کردند، سربازها را از آنها گرفتند و صبح فردا به ایران تحویل دادند. کمتر از 24 ساعت تبادل اسرا انجام شد. تمام سربازها را تحویل گرفتیم و نیروهای عراقی را تحویل دادیم. یک دست کت و شلوار هم برای فرمانده عراقی تهیه کردیم تا آبرومندانه وارد خاک وطنش شود. با این کار، ضمن نشان‌دادن قاطعیت در برخورد با معترضان به خاک، جان، مال و ناموس کشور، اخلاق و منش واقعی یک نظامی مسلمان را به آنها نشان دادیم. موفقیت چشمگیر در این عملیات سبب هوشیاری بیشتر نیروهای خودی و هم ایجاد رعب و وحشت در بین منافقین و به‌خصوص ارتش بعث عراق شد. بازتاب این عملیات و آوازة شجاعت نیرومخصوص ارتش ایران موجب شد تا در سال‌های حضور نیروهای ویژة تیپ 65 در جنوب ایران، هیچ ربایشی توسط منافقین صورت نگیرد. طبق اخباری که به ما رسید، صدام حسین نیروهای مستقر در آن پایگاه را به سختی مجازات کرد.

منبع : کلاه‌سبزها، ذاکری خطیر، سمیه، ذاکری خطیر، رضا، 1395، انتشارات سازمان عقیدتی سیاسی آجا، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده