حدیث عاشقان
ياور درمانگان بود اين خاطره از ص 186 كتاب « پرواز تا بي نهايت» به نقل از آقاي ميرزاكرم زماني انتخاب شده است به خاطر دارم مدتي قبل از شهادتش درحال عبور ازخيابان سعدي قزوين بودم كه ناگهان عباس راديدم. او معلولي را كه از هر دو پا عاجز بود و توان حركت نداشت، بردوش گرفته بود و براي اينكه شناخته نشود، پارچه اي نازك بر سركشيده بود. من او را شناختم و با اين گمان كه خداي ناكرده براي بستگانش حادثه اي رخ داده است پيش رفتم. سلام كردم و با شگفتي پرسيدم:

ـ چه  اتفاق افتاده عباس؟ به كجا مي روي؟

او كه با ديدن من غافلگير شده بود,  اندكي ايستاد وگفت:

ـ پيرمرد را براي استحمام به گرمابه مي برم. اوكسي را ندارد و مدتي است كه به حمام نرفته.

واكس پوتين

اين خاطره از ص 115 كتاب « چزابه » به روايت سرباز محمد مباركي انتخاب شده است.

من مدتي سرباز شهيد علي صياد شيرازي بودم. درهمان روزهاي اول، ارادتي به ايشان پيدا كردم. يك بار براي آن كه خدمتي به ايشان‌كرده باشم پوتين هاي ايشان را واكس زدم.

ساعتي بعد، وقتي شهيد علي صيادشيرازي متوجه واكس پوتين هايش شد، مرا صداكرد وگفت: « اگر بار ديگر اين كار را انجام بدهي، تو را به شدت توبيخ خواهم كرد. از تو به خاطر اين كه براي ما چايي مي آوري خيلي سپاسگزارم و اگر امكان داشت حتي زحمت چايي آوردن را به تو نمي دادم.»

با اين صبحت ايشان، من علاقه ام به آن بزرگوار زيادتر شد و فهميدم كه او درعالم ديگري غير از عالم ما سير مي كند. امروز كه خبر شهادت ايشان را شنيدم با خود گفتم :«حقّا كه او لايق شهادت بود.» 

 

 

منبع: برای سرباز تا ارتشبد، صادقی گویا، نجاتعلی، 1387، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده