کلاه سبزها : خاطرات نیروهای ویژه هوابرد
بخش چهلوسوم : خاطرات سروان ولی خواجهندی * مینگذاری در جادة اربیل- مرگسور تابستان سال 1366 بود و ما برای انجام عملیاتهای نفوذ، در منطقة حیات مستقر بودیم. طبق دستور باید مدخل ورودی پایگاهی در مرگسور را مینگذاری میکردیم. قرار شد دکتر سعید و نیروهایش که تقریباً سی نفر بودند، در این مأموریت ما را همراهی کنند. فرماندهی تیم بر عهدة من بود. به دکتر سعید گفتم: «مأموریتی به ما ابلاغ شده و باید ورودی یک پایگاه اصلی رو که نزدیک مرگسور هست، مینگذاری کنیم؛ جایی تو جادة اربیل- مرگسور.» برای دکتر سعید توضیح دادم که از طریق آن جاده، پشتیبانی تجهیزات نظامی تمام پایگاههای آن منطقه انجام میشود.

هفت هشت مین بزرگ ضد‌تانک و ضد‌خودرو، از نوع ام-8 که وزن هرکدام بین سه تا چهار کیلو بود، به علاوة چهل پنجاه مین ضد‌نفر برداشتیم. مین‌ها را روی پنج شش قاطر گذاشتیم و بعد‌از‌ظهر از حیات حرکت کردیم. شب به همان روستایی رفتیم که در عملیات‌های قبلی می‌رفتیم. موقع شام، زن خانه با یک سینی بزرگ غذا پیش ما آمد. رو به دکتر سعید کرد و با لهجة کردی گفت: «اجنبی آوردی با خودت؟» دکتر به او اشاره کرد و گفت که چیزی نگوید. غذایش همان گندم و سیب‌زمینی بود که با کرة محلی درست می‌شد؛ به نوعی غذای اعیانی آنها و بسیار مقوی بود.

ما هم به خاطر پیاده‌روی زیاد، خسته و گرسنه بودیم و از خوردن آن غذا خیلی لذت بردیم. نمازمان را خواندیم و حرکت کردیم. نزدیک ارتفاع مورد نظر رسیدیم و تا صبح همان جا ماندیم. به خاطر وجود پایگاه‌های دشمن در منطقه، نمی‌توانستیم در روشنایی روز حرکت کنیم؛ تا غروب منتظر ماندیم. طبق برنامه باید هنگام غروب، من، خسرو عالی و یک نفر دیگر همراه پنج نفر از کردها به طرف جادة مورد نظر حرکت می‌کردیم. دکتر سعید و بقیة کردها و یکی از بچه‌های ما همان جا در جنگل ماندند. پیش از حرکت به دکتر سعید گفتم: «چجوری بریم اونجا تا بتونیم این مین‌ها رو کار بزاریم؟» گفت: «شما نگران نباشید. یه نفر از پایگاه می‌آد اونجا و به شما ملحق می‌شه.» دکتر سعید از قبل هماهنگ کرده بود که شخصی از همان پایگاه به عنوان بلدچی به ما ملحق شود. مسئولیت آن عملیات با من بود و بسیار مراقب نیروها و اطرافم بودم. مسئول کردها شخصی به نام کاک‌عشقی بود. همة مین‌ها را در خورجین یکی از قاطرها گذاشتیم و افسارش را دست یکی از کردها دادم. هوا در حال تاریک شدن بود. همگی راه افتادیم. دو سه ساعت بعد به پایگاه نزدیک شدیم. همه جا تاریک شده بود. همان موقع متوجه شدم یکی به ما اضافه شد. سریع نزد کاک‌عشقی رفتم و به او گفتم: «این کیه؟» گفت: «همون بلدچیه که دکتر به شما گفته بود. از پایگاه اومده بیرون و به ما ملحق شده.» گفتم: «همین یه نفره؟» گفت: «نه. جلوتر که بریم، یه نفر دیگه هم به ما اضافه می‌شه.»

فکر اینکه آن دو نفر از پایگاه دشمن آمده‌اند، نگرانم می‌کرد. با خودم می‌گفتم: «نکنه ما رو به پایگاه ببرن و به عراقی‌ها تحویل بِدَن.» به خسرو عالی که بسیار درشت‌هیکل و شجاع بود، گفتم: «خودت بهتر می‌دونی که اینجا نه دسترسی به کسی داریم، نه می‌دونیم چه خبره. بهتره اگه اتفاقی افتاد، آمادة درگیری باشیم.» نزدیک پایگاه رسیدیم. آن‌قدر نزدیک شده بودیم که صدای آواز خواندن عراقی‌ها از پایگاه به گوش می‌رسید. چشمة آبی در آنجا بود که کنارش با چوب و زغال، اجاق درست کرده بودند. از هیزم و دیگ بزرگ نزدیکشان معلوم بود عراقی‌ها با گرم کردن آب حمام می‌کنند. زغال‌ها هنوز روشن بود. فهمیدم به تازگی کسی در آنجا حمام کرده است. کنار زغال‌های روشن نشستیم. به خسرو گفتم: «اینجا جای خوبیه برای مین‌گذاری.» گفت: «آفرین! عجب فکر خوبی کردی.»

هفت هشت مین ضد‌نفر در آنجا کار گذاشتیم. کمی خاکستر آوردم و روی مین‌ها ریختم. یک سطل آب هم روی خاکسترها ریختم تا کسی شک نکند. راه افتادیم و از مسیرهایی که بلدچی می‌گفت، می‌رفتیم. کاملاً منطقه را می‌شناخت و از کمین‌های دشمن آگاه بود. ساعت 11 شب نزدیک جایی رسیدیم که می‌خواستیم مین‌گذاری کنیم. همان موقع دومین بلدچی هم به ما پیوست. کردها برای اینکه بلدچی‌ها ما را پیدا کنند، با صداهایی که از خودشان در می‌آوردند، به آنها علامت می‌دادند؛ هیچ‌وقت از بی‌سیم استفاده نمی‌کردند. پس از اینکه بلدچی هم به ما پیوست، وارد جادة مورد نظر شدیم که دقیقاً کنار جادة اصلی قرار داشت. تقریباً دو کیلومتر با شهر مرگسور فاصله داشتیم، یعنی حدود صد کیلومتر وارد خاک عراق شده بودیم.

 ابتدا منطقه را بررسی و موقعیت‌های مناسب برای مین‌گذاری را شناسایی کردیم. دو نفر از کردها را برای نگهبانی بالای جاده و دو نفر را هم پایین جاده فرستادیم. یکی از بلدچی‌ها در کنار من، دیگری در کنار خسرو عالی و یکی از کردها هم در کنار یکی از بچه‌ها مشغول کندن زمین شدیم تا مین‌گذاری کنیم. با سَرنیزه زمین را می‌کندیم تا سر‌ و صدا نشود. چون جاده را خاکریزی کرده و خاک‌ها را کوبیده یودند، خاک جاده به شدت سفت و سخت شده بود. جاده‌ای که ما روی آن کار می‌کردیم، انشعابی از جادة اصلی بود که به شهر مرگسور می‌رفت. در حین کار، به وضوح شهر را می‌دیدیم. حتی صدای ماشین‌هایی را که ار جادة اصلی عبور می‌کردند، به خوبی می‌شنیدیم.

هفت هشت مین ضد‌تانک را در یک مسیر دو کیلومتری جاسازی کردیم. کنار هر مین ضد‌تانک، پنج شش مین ضد‌نفر کار گذاشتیم که اگر مین‌ها منفجر شد و عراقی‌ها به اطراف محل مین‌گذاری آمدند، تلفات بیشتری داشته باشند. سه چهار ساعت طول کشید تا کارمان تمام شود. در حال جمع کردن و آماده شدن برای برگشتن بودیم که متوجه نور چراغ‌قوه شدم. آن موقع، خسرو نزدیک من بود. با سرعت خودم را به او رساندم و گفتم: «بیچاره شدیم.» گفت: «چرا؟» گفتم: «اشهدت رو بخون. عراقی‌ها دارن می‌آن. سلاحت رو آماده کن.» بقیه هم متوجه شدند. همه یک جا جمع شدیم. نور بسیار شدید بود. ترس بر ما غلبه کرد. نور از ما دور بود، ولی به سمت ما می‌آمد. جایی که ایستاده بودیم، شبیه دامنة ارتفاع بود و آن نور از بالا به طرف دامنه می‌آمد. صاحب چراغ‌قوه بدون هیچ سر و صدایی به ما نزدیک می‌شد. راه فرار نداشتیم، چون سر و صدا می‌شد. ایستادن هم صلاح نبود. به همه گفتم: «هر کی هر جایی رو که پیدا کرد، پناه بگیره؛ پشت سنگ یا هر چیز دیگه. یا عراقی‌ها ما رو می‌بینن و درگیر می‌شیم و کشته می‌شیم یا فرار می‌کنیم. توکل بر خدا.»

جایی را پیدا کردیم که کمی گود بود. قاطر را داخل آن فرستادیم. یکی از کردها دهان قاطر را محکم گرفته بود تا سر و صدا نکند. سلاح‌هایمان را مسلح کردیم و آمادة درگیری شدیم. هر کس در جایی مستقر شد. نور همچنان به ما نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد. لحظات به سختی می‌گذشت. همه ترسیده بودیم. حدس می‌دیم گروهی عراقی هستند که آن موقع صبح برای شناسایی بیرون آمده‌اند. هیچ سر و صدایی به گوش نمی‌رسید، نه صدای پا و نه صدای صحبت کردن. همان‌طور که انتظار می‌کشیدیم، نور آمد و از بالای سر همة ما رد شد و رفت. وقتی که رد شد، تازه فهمیدیم نور کرم شب‌تاب بود که چنان لحظات نفس‌گیری را برای ما به وجود آورده بود. به خاطر ظلماتی که ارتفاعات آن را چند برابر می‌کرد، نور آن کرم شب‌تاب آن‌قدر زیاد به نظر می‌رسید که همه فکر کردیم نور چراغ‌قوه است. همه زدیم زیر خنده. یکی از کردها با همان لهجة کردی گفت: «والله خیلی سخت بود! اگه اینجا درگیر می‌شدیم، همه کشته می‌شدیم و از بین می‌رفتیم.»

همه جمع شدیم، قاطر را برداشتیم و حرکت کردیم. وقتی پیش بقیه برگشتیم، هوا کاملاً روشن شده بود. برایمان صبحانه آماده کرده بودند. به خاطر شب سختی که گذرانده بودیم، آن صبحانه حسابی به مزاقمان خوش آمد. بعد از صبحانه راه افتادیم و حوالی ظهر به ده رسیدیم. این بار وارد ده نشدیم. غذایمان را همان بیرون ده به ما دادند. بعد از ناهار حرکت کردیم و ساعت 10، 11 شب به مقرمان در حیات بازگشتیم.

موقع برگشتن به حیات، نفوذی‌های دکتر سعید در پایگاه به ما خبر دادند که یک کامیون پر از آذوقه و دو کامیون پر از سرباز روی مین رفته و منفجر شده است. آمار تلفات بسیار بالا بود. بعدها به ما گفتند کنار آن چشمه دو نفر روی مین رفتند. به خاطر موفقیت در آن مأموریت، از طرف لشکر به همة نیروها تشویقی دادند.

منبع : کلاه‌سبزها، ذاکری خطیر، سمیه، ذاکری خطیر، رضا، 1395، انتشارات سازمان عقیدتی سیاسی آجا، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده