مجموعه قصه های اسارت
(7) بقاء: پس از25 روز بستری بودن، عراقی ها تصمیم گرفتند ما را از بیمارستان به زندانی در بغداد منتقل کنند. رئیس بیمارستان عبدالله را خواست. گفت: مواظب باش گفت: در زندان بغداد، استخبارات عراق هست. گفت: اگر در آنجا از این بحث ها بکنی بخششی در کار نیست.

گفت: اگر دست از پا خطا کنی اعدامت می کنند.

پس از مرخص کردن بیمارستان ما را روانه زندان بغداد کردند.

زندانی که از قسمت های مختلفی تشکیل شده بود.

یکی از این قسمت ها، با در ورودی بزرگ و دیوارهای بسیار بلند و پوشیده از سیم خاردار و کف پوش سیمانی بود.

تابش آفتاب سوزان بغداد آن قدر داغ بود که نمی شد حتی برای لحظه ای در یک نقطه ایستاد.

به خصوص که کفش پای ما نبود و همه پا برهنه بودیم.

در آنجا با دیدن بقیه اسرا متوجه شدم در جمع بچه هایی هستم که همگی باهم به اسرات در آمده بودیم.

خوشحال شدم.

در دل گفتم: خدا را شکر باز دور هم جمع شدیم.

دیدن بچه ها روحیه تازه ای به من داد.

روحیه ای که در غربت اسارت کار ساز است و رنج و شکنجه و حرمان را کم می کند.

ناگهان متوجه شدم هیچ کدام از بچه ها ریش ندارند.

آنها به دستور عراقی ها به اجبار، همه با تیغ صورت هایشان را تراشیده بودند.

خنده ام گرفت!

خنده ای تلخ که از سر ناگریزی بر لب هایم نشست.

یک مرتبه علی از لابه لای اسرا خودش را به من رساند.

گفت: کریم مواظب باش

گفتم: چرا؟

گفت: خودت را با اسم حقیقی معرفی نکن

حیرت کردم.

گفت: روزهای اول، افسران عراقی مدام شما را به اسم صدا می زدند.

گفتم: من!

گفت: آره. می خواستند ببرنت.

لبخند زدم و از این که اخبار را به من داده بود از او تشکر کردم.

آخر سر گفت: یک چیزی …

دست رو شانه ی او انداختم.

گفتم: خبر دارم.

گفت: آره دیگه. باید ریشت را با تیغ بزنی.

گفت: عراقی ها با ریش مخالف اند و اذیتت می کنند.

درون بندهای زندان جایی برای تازه وارد ها نبود.

در هر اتاق نُه متری30نفر جا داده بودند.

محمد به طرفم آمد.

گفت: در این مدت25 روز که شما نبودید، ما نتوانستیم دراز کش بخوابیم. اگر چرتی زدیم، نشسته و بهم چسبیده بود.

محیط زندان آلوده بود و بوی بد مستراح های پر شده فضا را انباشته بود.

بدن بعضی از مجروح ها کرم افتاده بود.

حمامی در کار نبود و بوی بدن های کثیف و کرم افتاده ی بچه ها دلم را لرزاند.

سرگردانی ام زیاد طول نکشید.

عاقبت اتاقی را نزدیک یکی از مستراح ها پیدا کردم و جاگیر شدم.

به دلیل لو نرفتن، بعضی از بچه ها از نزدیک شدن به من خودداری می کردند.

برات و ابراهیم و علی آقا و چند نفری دیگر دورم جمع شدند و اتفاق های روز های گذشته را برایم تعریف کردند.

در بیست و هفتم خرداد ماه سال67 روحیه تازه ای بین بچه های اسیر پیدا شد.

قرار شده بود ما را از زندان به اردوگاه منتقل کنند.

با این که اطلاعی از وضعیت اردوگاه نداشتیم، انگار خبر ورود به بهشت را به ما داده بودند.

با خودم گفتم: هر جا باشد از این خراب شده بهتر است.

بهشت در اسارت جایی است که شاید از جای دیگر کمی بهتر باشد.

صبح زود ما را سوار ایفاها کردند و دست ها و چشم های مان را بستند و ماشین ها به حرکت درآمدند.

 در طول راه گاه به گاه دور از چشم نگهبان های مسلح به زحمت پارچه جلوی چشم هایم را کمی پائین می آوردم و اطراف را نگاه می کردم.

تابلو هایی که در کنار جاده نصب شده بود، نشانگر آن بود که ما به سمت موصل در شمال غربی عراق در حال حرکتیم.

پس از چند تغییر مسیر تابلوها رسیدن به تکریت-زادگاه صدام-را نوید دادند.

در پایان راه در سمت راست ما پادگان نظامی بسیار بزرگی نمایان شد.

ایفاها از یکی از درهای پادگان وارد آن شدند.

قرار شد در قسمتی که مملو از سوله های فراوان بود جاگیر شویم.

زندگی ای جدید با سرنوشتی جدید!

محوطه ای که در آن مستقر شدیم دور تا دور آن را سیم های خاردار کشیده بودند.

زمین محوطه خاکی و ریگزار بود.

سوله ها بتونی بودند، و از کف تا سقف با ابعادی حدود100 متر مربع که جمعیتی بین هشتاد تا صد و پنجاه نفر را در خود جا می دادند.

من به همراه عده ای دیگر در یکی از سوله ها جاگیر شدیم.

جاگیر شدیم برای ماندن و مبارزه کردن. برای بقا!

با روزهایی در پشت سر و روزهای سخت تری که شاید از راه می رسید. لبخندهای تلخی که از سر ناگریزی بر لب هایمان می نشست و محو می شد و جای خود را به اندوهی می داد که جان را ریش ریش می کرد.

منبع: وقتی باران بیاید، کریمی، عبدالله،1384، نسیم حیات، قم

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده