کلاه سبزها : خاطرات نیروهای ویژه هوابرد
بخش چهلودوم : خاطرات سروان ولی خواجهندی * عملیات در کِوِرت عراق . . . خمپارههای عراقیها تا نزدیک روستا میآمد. پس از پانزده دقیقه، آنجا را ترک کردیم. برای خارج شدن از روستا و برگشتن به پایگاه، باید از ارتفاعی تقریباً شنی عبور میکردیم که در دید عراقیها بود. به ستون شروع به بالا رفتن از ارتفاع کردیم. روی ارتفاع بودیم که عراقیها منور زدند، ما را دیدند و آنجا را زیر آتش دوشکا گرفتند. تقریباً نزدیک به نوک ارتفاع بودیم که مقصودی و فروغی، که آخرین نفرات ستون بودند، تعادلشان را از دست دادند و به پایین دره پرت شدند.

پنجاه شصت متر قل خوردند و ته دره افتادند. با فریادشان ما متوجه افتادن آنها شدیم. چون همان لحظه منور زده بودند، به وضوح دیدیم که چطور به پایین دره پرت شدند. کردهایی که انتهای ستون بودند به ما گفتند: «شما برید، ما اینها رو می‌آریم.» لحظات سخت و طاقت‌فرسایی بود. شلیک‌ها بی‌وقفه ادامه داشت. باران گلوله بود که بر سرمان می‌بارید. حرکتمان را بسیار سخت و نفس‌گیر می‌کرد. فقط یک راه مال‌رو وجود داشت. نمی‌توانستیم پخش شویم و مجبور بودیم همگی در یک ستون پیش برویم.

سرانجام به نوک ارتفاع رسیدیم. نیم ساعت همان بالا ایستادیم تا فروغی و مقصودی و بقیة کردها هم از راه رسیدند و همگی به طرف مقر راه افتادیم. تقریباً ساعت 2 نیم شب بود که رسیدیم. شهید ابراهیم صفری بیرون اتاق یکی از خانه‌ها نشسته و مشغول دعا خواندن بود. فردی بسیار محجوب، مذهبی و مؤمن بود. شهید صفری گفت: «وقتی آر‌پی‌جی‌ها رو می‌زدین، همه‌اش می‌گفتم بچه‌ها دارن چی‌کار می‌کنن!» چون منطقه ساکت، آرام و کوهستانی بود، نیروهایی که در روستای کورت مانده بودند، به خوبی صدای تیراندازی ما را می‌شنیدند. به لطف خدا با آن حجم آتش و تیراندازی، هیچ مجروح و زخمی نداشتیم. بعدها فهمیدیم صدمات سنگینی به پایگاه وارد شده است.

* انهدام پایگاه مِرگِسور عراق

بهار 1365 برای عملیات به منطقة حیات منتقل شدیم: من، حسین دینی، تیمور رمضانی، حجت شکری و نبی‌پور که فرمانده تیم بود. در آن عملیات، نبی‌پور  مرخصی بود و محسن رضایی‌خواه جانشین او شد. پس از استقرار در حیات، به ما دستور دادند؛ پایگاهی را نزدیک شهر مرگسور عراق منهدم کنیم. عراق قصد داشت؛ نیروهایش را از این پایگاه اصلی به سمت جنوب ایران ببرد و عملیات کند. به ما گفتند: با حمله به آن، منطقه را نا‌امن کنیم تا عراق در تمرکز نیروهایش در جنوب ناکام بماند.

شش نفر از ما به همراه پانزده نفر از کردها آمادة حرکت شدیم. آر‌پی‌جی، دو قبضه خمپاره 60 و بقیة تجهیزات را روی قاطرها گذاشتیم و ساعت 2 بعد‌از‌ظهر راه افتادیم. فرمانده کردها شخصی به نام دکتر سعید بود. حدود شصت سال سن داشت، ولی بسیار قبراق و سرزنده بود. به پنج زبان روسی، عربی، فرانسوی، انگلیسی و فارسی مسلط بود. اعضای تیمش او را بسیار دوست داشتند و برایش ارزش و احترام فراوانی قائل بودند. یک نفر شبانه‌روز بالای سرش بود. چون آن عملیات حساسیت بالایی داشت، با ما همراه شده بود.

شب شد و ما هنوز راه می‌رفتیم. برای شام خوردن در دهی توقف کردیم که هنوز تخلیه نشده بود. همه‌جا کاملاً تاریک بود و کوچکی یا بزرگی ده را متوجه نشدم. همان ورودی ده، به خانة کوچک و گلی یکی از اهالی روستا رفتیم که دکتر سعید از قبل با آنها هماهنگ کرده بود. صاحبخانه فرد مسنی بود که با همسر و فرزندانش آنجا زندگی می‌کرد. همه در یک اتاق نشستیم. سفره‌ای پهن کردند. زن خانه برایمان شام آورد؛ یک غذای کردی که با گندم و سیب‌زمینی درست شده بود و شبیه برنج خودمان دم کرده بودند. بعد از شام، نمازمان را خواندیم و زود راه افتادیم. بیش از چهل دقیقه آنجا نماندیم تا مشکلی برایمان پیش نیاید. از روستا خارج شدیم. همان‌طور که در مسیر کوهستانی جنگل به سمت هدف حرکت می‌کردیم، یک بلد‌چی هم به ما ملحق شد.

نزدیک صبح به حوالی پایگاه مورد نظر رسیدیم. باید صبر می‌کردیم تا هوا تاریک شود. ارتفاعی آنجا دیده می‌شد که در کنارش منطقه‌ای جنگلی بود. به آنجا رفتیم و زیر درخت‌ها نشستیم. ظهر شد. نمازمان را خواندیم. بعد یکی دو نفر با قاطر برایمان غذا آوردند. یک کنسرو با یکی دو تا نان به هر کداممان دادند. تا غروب همانجا ماندیم. برای شناسایی می‌رفتیم. از آنجا تا پایگاه یک ساعت راه بود. حسین دینی که اهل آبادان بود و زبان عربی می‌دانست، همراه محسن رضایی‌خواه و سه چهار نفر از کردها برای شناسایی جلو رفتند. دو سه ساعت بعد برگشتند.

طبق برنامه، ساعت 1:30، 2 بامداد برای عملیات حرکت کردیم و یک ساعت بعد به پایگاه رسیدیم. پایگاه روی تپه‌ای واقع شده بود که ارتفاعش زیاد نبود. بیست تا سی سنگر در آن دیده می‌شد. دور تا دور پایگاه به صورت دایره موضع گرفتیم. ساعت 3، 4 صبح که هوا هنوز روشن نشده بود، تیراندازی را شروع کردیم و از همان ابتدا پایگاه را زیر آتش سنگین گرفتیم. بسیاری از نیروهای عراقی را می‌دیدیم که از آنجا فرار می‌کردند. پایگاه را حسابی شخم زدیم. چیزی از سنگرها نماند. همچنان که شلیک می‌کردیم، به پایگاه نزدیک و نزدیک‌تر می‌شدیم. دور پایگاه سیم خاردار بود، ولی نه به اندازه‌ای که وارد شدن به آن را مشکل کند. وارد پایگاه شدیم. همه‌جا نارنجک پرت کردیم. عراقی‌ها فکرش را نمی‌کردند که نیروهای ایرانی بتوانند تا آن قسمت از خاکشان نفوذ کنند، به خاطر همین، تیراندازی آنها مختصر بود. تا جایی که می‌توانستند، فرار می‌کردند. کارمان که تمام شد، همگی یک جا جمع شدیم. هوا هنوز کاملاً روشن نشده بود که وارد جنگل شدیم و به سمت حیات برگشتیم. این مأموریت چهار روز طول کشید و باعث شد تا عراق نیروهایش را از آن منطقه به جنوب منتقل نکند.

منبع : کلاه‌سبزها، ذاکری خطیر، سمیه، ذاکری خطیر، رضا، 1395، انتشارات سازمان عقیدتی سیاسی آجا، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده