سروده هایی از صاحبان سیف و قلم (27)
غزل‏ها «ادبيات پايدارى دفاع مقدس» يك تكه تركش عشق اين درد زخم كهنه ديگر دوا ندارد اين دل كه شيميائى است هرگز شفا ندارد اين گاز تاول افزا كم كم برد توانم گوئى كه خردل آن در سينه جا ندارد

اى واى، مانده‏ام جا از كوچ كاروان‏ها

با اين كه مرغ جانم دامى به پا ندارد

بايد به مسلخ عشق با خون دل وضو كرد

«فهميده» بود و فهميد عالم بقا ندارد

آقــا، چگـونه گويم درد قبيله‏ام را

گويى كه اين قبيله قالوا بلى ندارد

حب برادرى بود، عشق اباذرى بود

آن جا كه عشق باشد، شاه و گدا ندارد

نان و نمك كجا رفت كو سفره‏هاى ساده

اين مطلبى كه ديگر چون و چرا ندارد

كو كوله بار جنگم، فانسقه و تفنگم

همسنگران، مسلسل ديگر صدا ندارد

از چفيه‏ام نگوئيد، سربند دوستان شد

اين راز سرافرازى خود انتها ندارد

يك تكه تركش عشق، اى كاش در دلم بود

اين روزها كه دردى بوى خدا ندارد

بازاريان كاسب! من حجره‏اى ندارم

من آهنم كه دستم رنگ طلا ندارد

هم ساحلان غفلت، من موجى‏ام، ببخشيد

گر شورش زبانم شرم و حيا ندارد

اى سوره‏هاى روشن، ياران آسمانى

شب‏هاى غفلت ما شمس الضحى ندارد

ز آزادگان نپرسيد اسرار حبس و غربت

آزاده در اسارت غير از خدا ندارد

رزمنده‏اى دلاور بى‏ادعا و گمنام

جز عكس و خاطراتش از جبهه‏ها ندارد

با اينكه پا ندارد پا كج نمى‏گذارد

مردى كه در كنارش جز يك عصا ندارد

در پشت خاكريزش، دل مانده و غريبى

بيگانه‏اى كه جز خود يك آشنا ندارد

بس راز محرمانه آتش كشيده بر جان

هر چند جان «صالح» اين ادعا ندارد

 

 

 

 

پلاك و پوتين

چيزى ندارم پيش تو جز شرمسارى

   با چند خط شعر و مقاله يادگارى

يك كوله پشتى از پلاك و استخوان‏ها

   با يك دل ديوانه و صد زخم كارى

يك دست و يك پاى جدا تقديمى عشق

   نارنجك و مين و عصاى افتخارى

نارنجك بغض مرا ضامن كشيدند

   آن خاطرات لحظه‏هاى جان نثارى

شرمنده‏ام حرفى ندارم بهر گفتن

   غير از همين بغض و سكوت شرمسارى

 

 

 

آذرخش

شبم سرشته يك التهاب طوفانى است

گلو گرفته صد آذرخش بارانى است

تب فشرده پيشانى‏ام شرر پرداز

به هر تپش نفسم غرق در پريشانى است

الا كسى كه صدايت طنين چلچله‏هاست

بگو، بگو كه سكوت ابتداى ويرانى است

بگو از آن تن صد پاره‏اى كه در نظر من

شبيه پنجره‏اى رو به باغ نورانى است

همان پرنده سرخى كه در افق رقصيد

و در ميان رگ خاك خون جوشانى است

همان جنون كه در آتش ز غيرتش افتاد

همين جنازه كه جز مشت استخوانى نيست

بيا روايت پرواز بى‏نهايت كن

حماسه گويى تو بهترين غزلخوانى است

 

 

 

ياس عشق

حضرت عباس سلام عليكم

سوره اخلاص سلام عليك

مست شميم نفست كبرياست

بوى خوش ياس سلام عليك

اى همه اعجاز خدا در وجود

اى همه احساس سلام عليك

اين همه برخاسته از جلوه‏ات

همهمه ناس سلام عليك

گنج مكان و همه لامكان

دانه الماس سلام عليك

قدرت و ايمان على با تو است

حكمت انفاس سلام عليك

دست خدا دست تو را تا گرفت

حضرت عباس سلام عليك

 

مجنون

كز سر لطف نگاهى سوى ذرات كنى

عاشقان را همه مدهوش به ميقات كنى

بسكه مجنونى و ليلى به  نگاهت زيباست

مهر و مه را به بر جلوه خود مات كنى

كهنه سربازى و صيد افكن و صياد نظر

وقت آن است دمى شرح كرامات كنى

دل من مست جنون شد ز وفادارى تو

خوشتر آن است كه اين وعده مواسات كنى

سنگر فضل تو از هيچ نظر غافل نيست؟!

تا بسى درس معارف به حكايات كنى

جسم جانباز تو و چهره شاهد نظرت

با شهيدان خدا جمله عبادات كنى

چشم تو گرچه شهيد است خدا حافظ توست

تا اذان را چو بلال در همه اوقات كنى

 

 

منبع: معبر آسمان، افشار تویسرکانی، صالح، 1388، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده