در کمین گل سرخ
بخش هفتاد و هفتم: در راه تهران با دفتر امام تماس گرفت و حاج احمد آقا را خواست. وقتی که او آمد، سرهنگ با بیان وضع آشفتۀ خود برای فردا از امام درخواست ملاقات کرد. ایشان با تعجب پرسیدند شما مگر نمی دانید فردا جمعه است؟ جمعه که ما برنامه نداریم. گفتم: ولی من در وضعیتی هستم که برایم جمعه و شنبه ندارد. بنابراین فقط خواهش می کنم شما این را خدمت حضرت امام برسانید و بفرمایید فلانی گفت که وضع آشفته ای دارم حتماً باید خدمت شما برسم، ببینید چه می فرمایند.

گفت: بسیارخوب من این امانت را می رسانم ولی به هر صورت انتظار پاسخ مثبت نداشته باشید.

ما با هواپیما به طرف تهران می رفتیم. این حالت این قدر من را پیچانده بود که ناگهان به خلبان گفتم:  می توانی به جای تهران، مستقیم بروی مشهد تا زیارتی بکنم؟ خلبان گفت:

من می توانم ولی باید با تهران هماهنگی داشته باشم. بالاخره موفق شد که این کار را بکند و هواپیما که «فالکن» بود مستقیم به طرف مشهد رفت.

خوب من حالا این نگرانی را داشتم که قرار ملاقات بعد از ظهر با حضرت آیت الله خامنه ای را چه کنم؟ در قلبم اطمینان داشتم که ایشان با آن صفایی که دارند، مطمئناً وضع مرا درک خواهند کرد و این جلسه را به تعویق می اندازند.

 رسیدیم به مرقد حضرت امام رضا(ع) جای همه خالی، زیارتی کردم و رفتم به دفتر آقای طبسی و با ایشان ملاقات کردم. از همان جا با دفتر ریاست جمهوری برقرار کرده و با حضرت آیت الله خامنه ای صحبت کردم.

گفتم آقا من از حرم حضرت رضا(ع) با شما صحبت می کنم، اوضاع من طوری نیست که امروز بتوانم خدمتتان برسم، در نتیجه برای این که حالم قدری آماده تر شود، آمدم مستقیم به مشهد و اگر اجازه فرمایید این جلسه عقب بیفتد و فردا که جمعه است، انجام شود.

فرمودند اشکالی ندارد. فردا جمعه بعد از ظهر ساعت0430 بیایید دفتر من با آقای هاشمی هم من هماهنگ می کنم. به هر حال ایشان بزرگواری فرمودند وضعیت روحی مرا کاملاً ملاحظه کردند.

آن شب در مشهد، شب بسیار خوبی داشتم. خوبی آن هم به صفای حرم بود و جای خاصی که خود آقای طبسی برایم پیش بینی کرده بود.

تصورم این است که حداکثر بهره را بردم و بعد از نماز صبح مهیا شدم که به تهران بیایم. پیامی هم از دفتر حضرت امام رسیدکه مطلب خدمت امام گزارش شد، امام فرمودند: «اشکالی ندارد، بیاید.

خلاصه موافقت دیدار با ایشان هم حاصل شد، چون بعد از نماز نخوابیده بودم، تقریباً نیم ساعتی خوابیدم. بعد صبحانه صرف شد و بلافاصله به خلبان گفتم: حرکت کن. حرکت کردیم به سمت تهران و حدود ساعت0900 به دفترم رسیدم. آماده شدم که خدمت امام برسم.

ساعت حدوداً بین10 یا1030 بود که به بیت حضرت امام(ره) رسیدیم. آنجا هیچ کس نبود. فقط یک پیرمرد(حاج عیسی) آنجا بود (ایشان خیلی چهرۀ محبوبی است و من از ایشان خاطره های خوبی دارم.) تا رسیدم، گفتم: امام چیزی برای ملاقات من نفرمودند؟

گفت: چرا امام طبق معمول روزمره که ساعت0830 شروع دیدارها بود، زنگ زدند، رفتم خدمتشان. گفتند: فلان کس قرار بود بیاید، چرا نیامده است؟ گفتم: من اطلاع نداشتم.

به هر صورت گفتم: الان بروید خدمت امام بگویید که من سعی کردم ولی ساعت ملاقات مشخص نشده بود وگرنه نصف شبی حرکت می کردم. شاید توقف ما در آن جا بیش تر از20 دقیقه طول نکشید، گفته شد که حضرت امام فرمودند: بیاید.

با همان حالت شکستگی که داشتم و خیلی نگران هم بودم، رفت خدمت حضرت امام. ولی یک حال خوبی هم  از بابت زیارت حضرت رضا (ع) داشتم، به خاطر این که شب را در حرم بودم و همین مرا آماده کرده بود که در مقابل حضرت امام حرفم را درست بزنم.

خدمت امام یک گزارش ده-پانزده دقیقه ای ارائه دادم. شاید طولانی ترین ملاقات من با حضرت امام همین جلسه بود. هیچ چیز یادم نیست که در آنجا چه گفتم و از امام چه شنیدم. فقط می دانم حالم اصلاً خوب نبود رفتم خدمتشان. ولی دقایق آخر حضورم در خدمت حضرت امام مثل این که بال در آورده باشم، این طور بودم. می خواستم پرواز کنم.

در حالی که بسیار مشتاق دیدارشان بودم، ولی دلم می خواست زود تر به محل کارم برگردم. چون دیگر فهمیده بودم چه باید بکنم. راهکار به دستم آمده بود. حالم کاملاً متحول شده بود و احساس سبکبالی می کردم، احساس شناخت وظیفه می کردم و دلم می خواست زودتر خودم را به جبهه برسانم و کارم را انجام بدهم.

دیگر هیچ مشکلی نداشتم. از محضر حضرت امام خداحافظی کردم و آمدم بعد از ظهر به آن جلسه ریاست جمهوری. خداوند آثار نشاطی از طریق زیارت بندۀ لایقش حضرت امام نصیبم کرده بود، بسیار واضح و آشکار بود.

به طوری که من در جلسه نمی دانم چه بحث هایی کردم که بعد از پایان جلسه حضرت آیت الله خامنه ای رو کردند به آقای هاشمی و فرمودند:

آقای صیاد در این جلسه خیلی حال خوبی داشتند! بعد من اشاره کردم به این که احتمالاً این حال، مربوط به نشاطی است که حرم امام رضا(ع) به ما داد و آن سخنانی که فرمانده معظم کل قوا و رهبر عظیم الشأن انقلاب اسلامی حضرت امام خمینی در ملاقات صبح همان روز فرمودند و من امروز سبکبالم. حالم خیلی خوب است، بحمدالله سریع برمی گردم به جبهه و دیگر هیچ کاری در تهران ندارم.

هر چه که بود عملیات گستردۀ ایران در هیجدهم بهمن61 آغاز شد. بیش از فرماندهان، مسؤولان نظام به این حمله امیدوار بودند. در شب عملیات علاوه بر رئیس قوۀ قضاییه، نخست وزیر و تعدادی از وزیرانش؛ ائمۀ جمعۀ شهرهای بزرگ نیز در قرارگاه خاتم الانبیاء که فرماندهی عملیات را بر عهده داشت، حضور داشتند.

منبع: در کمین گل سرخ، مؤمنی، محسن،1382، سوره مهر، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده