کلاه سبزها : خاطرات نیروهای ویژه هوابرد
بخش چهلویکم : خاطرات سروان ولی خواجهندی * معرفی ولی خواجهوندی در 13 اسفند 1362 در تیپ نوهد استخدام شد. هشت ماه دورة آموزشی را سپری کرد. پس از آن، دورهها مختلفی مانند اسکی، نوهد، چتربازی و . . . را گذراند و راهی مناطق جنگی شد. در زمان جنگ، در مناطق مختلف عملیاتی حضور داشت و در سال 1392 با سی سال سابقة خدمت صادقانه، بازنشسته شد. * عملیات در کِوِرت عراق

تیر 1364 بود که با قطار از تهران به مراغه و از آنجا با اتوبوس به اشنویه رفتیم. دو روز در آنجا ماندیم تا اینکه حکم مأموریت به ما ابلاغ شد و به منطقة لولان یا ناوچه پیمان اعزام شدیم که بیست کیلومتر داخل خاک عراق بود. تقریباً 48 نفر بودیم. به آنجا که رسیدیم، مأموریت اصلی به ما ابلاغ شد و همگی راهی منطقه‌ای به نام قلندر شدیم. قلندر منطقه‌ای بود نزدیک شهر سیدکان، از توابع استان اربیل عراق. پس از یک هفته، تیم‌ها تقسیم شدند و به هر یک مأموریت جدیدی محول شد. تیم ما هم در همان ارتفاعات قلندر ماند.

علی محمد‌زاده، شهید احمد فروغی1 ، علی هداوند، ستوان یکم مقصودی، عقیل و . . . از اعضای تیمی بودند که من همراه آنها در قلندر ماندم. بسیار با هم صمیمی بودیم. جز تصمیم‌گیری نهایی، در دیگر موارد همگی نظراتمان را می‌گفتیم. به پیشنهاد‌های هم بسیار احترام می‌گذاشتیم. فقط خودمان می‌دانستیم فرمانده تیم چه کسی است و هر کسی چه مسئولیتی دارد. خیلی زود مأموریت‌هایمان آغاز شد. باید از قلندر به منطقة کِوِرت می‌رفتیم و از آنجا راهی مناطق عملیاتی می‌شدیم. در کِوِرت روستایی بود که چهل پنجاه خانه داشت. خانه‌ها تخلیه شده بود، به همین دلیل، در تعدادی از خانه‌ها مستقر شدیم. مدتی در کورت ماندیم تا اینکه به ما بی‌سیم زدند و گفتند: «هر طوری هست، امشب باید اونجا عملیات کنید.» از ما خواستند به پایگاهی حمله کنیم که نزدیک رودخانه بود. پایگاه مورد نظر در همان منطقة کورت مستقر بود. من، محمد‌زاده و شهید فروغی به همراه سه نفر از کردها، بلافاصله پس از ابلاغ دستور برای شناسایی، روستا را ترک کردیم. از محل استقرار ما تا پایگاه، چهار پنج ساعت راه بود. رودخانه را پیدا کردیم. دیدیم یک طرف رودخانه پایگاه و طرف دیگرش که ما ایستاده بودیم، ارتفاعی هست. فاصلة ارتفاع تا آن پایگاه 150 متر بود. عرض رودخانه زیاد نبود، ولی بسیار گود بود. پایگاه بزرگی بود که حداقل صد نیرو داشت. سنگرهای زیادی داخل آن به چشم می‌خورد.

شناسایی تمام شد و ما به مقرمان در کورت بازگشتیم. برای عملیات، تعدادی از نیروها داوطلب شدند؛ نیازی نبود که فرمانده انتخاب کند، هر عملیاتی پیش می‌آمد، همه برای رفتن پیش‌دستی می‌کردند. من آر‌پی‌جی‌زن بودم و کمک من هم محمد‌زاده بود. شهید فروغی هم آر‌پی‌جی‌زن بود. من، عقیل، مقصودی، محمد‌زاده و ده نفر از کردهای پیش‌مرگه ساعت 4 بعد‌از‌ظهر راه افتادیم. رئیس دستة کرد‌ها شخصی به نام کاک‌احمد دُبُر بود. سبیل‌های چخماقی بسیار پرپشتی داشت که از بناگوشش در رفته بود. تقریباً 45 ساله  بسیار قد‌بلند، آن‌قدر که وقتی کلاش دست می‌گرفت، انگار یک چوبدستی کوچک در دستش بود.

به طرف هدف حرکت کردیم. با تاریک شدن هوا، به روستای بسیار کوچکی رسیدیم که فقط چهارپنج خانه داشت. روستا تخلیه شده بود و کسی در آن زندگی نمی‌کرد. هر چند نفر به یکی از خانه‌ها رفتیم و نماز مغرب و عشاء را خواندیم. یکی از خانه‌ها درخت انگور داشت که انگورهای دانه درشت و خوشمزه‌ای از آن آویزان بود. شهید احمد فروغی که بسیار شوخ‌طبع و پرانرژی بود، به بقیه گفت: «بخورید از انگورها و صفا کنید، دیگه همچین انگورهایی گیرتون نمی‌آد. انگورها خراب می‌شه؛ بخورید.» همة ما از انگورها خوردیم. قرار گذاشتیم پس از پایان عملیات همه در همین‌جا جمع شویم. روستا دقیقاً زیر همان ارتفاعی بود که می‌خواستیم عملیات کنیم. دوباره به سمت هدف حرکت کردیم و تقریباً چهل دقیقه بعد، یعنی ساعت 10 شب، به نزدیکی ارتفاع مورد نظر رسیدیم. من، محمد‌زاده، شهید فروغی، مقصودی، عقیل و یکی دیگر از بچه‌ها به روی ارتفاع رفتیم که کاملاً بر پایگاه مشرف بود. آن‌قدر به پایگاه نزیک شدیم که صدای عراقی‌ها را به راحتی می‌شنیدیم. دور پایگاه سیم خاردار بود. تعداد زیادی سنگر در پایگاه وجود داشت. از تجهیزا ت پایگاه اطلاعاتی نداشتیم. فقط یک خمپاره‌انداز را توانستیم ببینیم و در بعضی از سنگرها هم دوشکا بود. از داخل سنگرهایشان نورِ کمی سوسو می‌زد. همه جا تاریک بود. وجود ارتفاعات این تاریکی را چند برابر می‌کرد.

هر دو نفر در یک نقطه موضع گرفتیم. فاصله‌هایمان بیست تا سی متر بود. من و محمدزاده در یک نقطه، فروغی و عقیل بیست متر آن طرف‌تر و مقصودی و نفر آخر در نقطه‌ای دیگر مستقر شدیم. صخره‌‌ای هم نبود تا پشت آن سنگر بگیریم. در دید مستقیم دشمن بودیم. کردها صدمتر عقب‌تر از ما موضع گرفتند تا ما را پشتیبانی کنند. قرار شد کمی پس از ساعت 11 شب که اولین گلوله را شلیک کردیم، کردها هم از همان عقب حمله کنند. یکی از بچه‌ها سر ساعت مقرر، الله اکبر گفت و حمله را شروع کرد. من و شهید فروغی هر کدام هفت هشت گلوله آر‌پی‌جی داشتیم و شروع به شلیک کردیم. بقیه هم شروع به تیراندازی کردند. پایگاه را زیر آتش سنگین گرفتیم. کردها هم طبق برنامه آر‌پی‌جی شلیک می‌کردند. هدف‌گیری همة بچه‌ها عالی بود. عراقی‌ها آمادگی نداشتند و به شدت غافلگیر شدند. ده دقیقه طول کشید تا کارمان تمام شود. تقریباً چیزی از پایگاه نمانده بود.

آتش را که قطع کردیم، عراقی‌ها شروع به تیراندازی کردند. حالا نوبت آنها بود که ما را زیر آتش بگیرند. با خمپاره به طرفمان شلیک می‌کردند. البته خمپاره‌ها از پایگاه‌های دیگر شلیک می‌شد. از جایمان بلند شدیم تا هر چه زودتر آنجا را ترک کنیم و به عقب برگردیم. شهید فروغی تا از جایش بلند شد، زمین خورد. محمدزاده داد زد: «احمد بیا این طرف با هم بریم.» شدت آتش زیاد بود و همدیگر را گم کردیم. برای اطمینان از سالم بودن هم، یکدیگر را صدا می‌کردیم. برای ترک کردن صحنة درگیری باید به سرعت می‌دویدیم و از ارتفاع بالا می‌رفتیم. همه جا تاریک بود و ما جایی را نمی‌دیدیم. پشت سر هم زمین خوردیم و دست و پاهایمان به شدت زخمی می‌شد. از پشت یک تخته سنگ به پشت تخته سنگ دیگر می‌دویدیم تا جان‌پناهی داشته باشیم و بتوانیم کم‌کم به عقب برگردیم. خمپاره‌ها با فاصله شلیک می‌شد، ولی شلیک دوشکا پشت سر هم و بی‌وقفه بود. شدت آتش عراقی‌ها آنقدر زیاد بود که نیم ساعت طول کشید تا بتوانیم صد متر عقب بیاییم. دیگر در تیررس دشمن نبودیم. پس از اینکه با سختی زیاد و دست و پای زخمی مسیر را طی کردیم، هر یک جداگانه به محل قرار رفتیم؛ در تاریکی هوا و زیر آتش سنگین، یکدیگر را گم کرده بودیم. وقتی به روستا رسیدم، دیدم محمدزاده زودتر از من رسیده است. بعد فروغی آمد، بعد عقیل و بقیه. آخرین نفر هم مقصودی بود. کردها زودتر از ما رسیده بودند.

منبع : کلاه‌سبزها، ذاکری خطیر، سمیه، ذاکری خطیر، رضا، 1395، انتشارات سازمان عقیدتی سیاسی آجا، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده