مجموعه قصه های اسارت
(6) به خاطر یار: ساعت10 صبح مجروح ها را با چشم ها و دست های بسته، از بیمارستان بصره به طرف بیمارستان دیگری در اطراف بغداد منتقل کردند. بیمارستان متعلق به نیروی هوایی عراق بود. این را از نمونه ی هواپیمای جتی فهمیدم که بر سر در بیمارستان نصب شده بود.

حال و روز خوشی نداشتیم. هیچکدام مان.

درد و رنج جراحت ها.

اهانت های عراقی ها.

جدایی از بقیه بچه ها.

همه و همه رنج مان می داد.

حالا عبدالله با عربی دست و پا شکسته ای که بلد بود، شده بود مترجم ما و کادر نظامی بیمارستان.

در یکی از روزها عبدالله به دلیل دفاع از رهبر انقلاب رودر روی یکی از عراقی ها ایستاد و تو دهنی محکمی به او زد.

فردای آن روز عراقی ها وارد سالن شدند و سراغ عبدالله را گرفتند.

بعد از چند دقیقه او را پیدا کردند و با خود بردند و پس از چند ساعت با سرو صورت درب و داغان برگرداندند.

در حالی که منهدم به نظر می رسید، لبخندی به لب آورد.

گفت: من را با بدن مجروح بین چهار راهی در بیمارستان گذاشتند و همۀ نگهبان ها و کادر نظامی بیمارستان با هر چه که داشتند و هرچه که دم دستشان می رسید کتک زدند.

گفت: چند بار تصمیم گرفتند اعدامم کنند.

پوز خند زد.

گفت: شاید فقط تهدید بود.

گفت: فدای یک تار موی امام.

منبع: وقتی باران بیاید، کریمی، عبدالله،1384، نسیم حیات، قم

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده