سرباز در خاطرات دفاع مقدس
(64) جاده وحشت1 در دوران جنگ، من به عنوان مكانيك در لشكر 28 خدمت ميكردم و به همين دليل هيچ وقت حضور مستمري در خط مقدم نداشتم، مگر اينكه ماشيني چه در خط مقدم، چه در پشت جبهه خراب ميشد كه من براي تعمير آن اعزام ميشدم و به محض اينكه ماشين را درست ميكردم‏، برميگشتم. يكبار كه مشغول تعمير يك ماشين بودم، خبر رسيد كه يك جيپ در خط مقدم خراب شده است و بايد به جلو اعزام شوم. من هم بلافاصله راه افتادم، اما پس از مدتي در مسير خود به يك جاده سه راهي رسيدم.

يك لحظه مردد ماندم،‌ ولي چون درست نمي‌دانستم كه كدام راه را بايد انتخاب كنم و اگر خيلي معطل مي‌كردم به تاريكي هوا برمي‌خوردم، با حدس و گمان يك جاده را گرفتم و به حركت ادامه دادم. اما هرچه جلوتر مي‌رفتم، جاده برايم نا آشناتر و نا امن‌تر مي‌شد. يك حسي به من گفت دارم اشتباه مي‌كنم و به سمت عراقي‌ها مي‌روم. كم‌كم ترس برم داشت و اضطراب تمام وجودم را گرفت. در دو طرف آن جاده تاريك تانك‌هاي منهدم شده عراقي‌ها را مي‌ديدم كه همين طور رها شده بودند. با ديدن آن‌ها مطمئن شدم كه دارم اشتباه مي‌‌روم، وگرنه  تا آن موقع بايد مي‌رسيدم.

در آن شرايط هر لحظه ممكن بود به نيروهاي عراقي برخورد كنم، به همين دليل فرصت را از دست ندادم و با سرعت توي جاده دور زدم. مي‌دانستم كه كمترين سر و صدايي ممكن هست عراقي‌ها را متوجه حضور من در آن منطقه بكند، اما از شدت ترس، پايم را گذاشتم روي گاز تا هرچه زودتر، راهي را كه آمده بودم، برگردم. صداي ماشين در فضا پيچيده بود و پشت ماشينم مه غليظي از گرد و خاك به هوا بلند مي‌شد كه ناگهان صداي شليك توپ و خمپاره، بلند شد.

انگار عراقي‌ها خيلي وقت بود مرا زير نظر گرفته بودند و وقتي فهميدند من متوجه اشتباهم شدم و دور زده‌ام، زمان را از دست ندادند و به سمت من آتش كردند.

هر لحظه امكان داشت يكي از اين گلوله‌ها به ماشين اصابت كند و كارم تمام شود. شتاب ماشين را بيشتر كردم و با صداي بلند هر دعايي كه بلد بودم مي‌خواندم.

درست در همين موقع يك خمپاره در چند قدمي ماشين من به زمين خورد. حجم صدا و گرد و خاك به حدي بود كه مطمئن شدم كارم تمام است،‌ اما از اينكه ماشين همچنان به حركت خودش ادامه مي‌داد مات و مبهوت مانده بودم.

آن شب به هزار زحمت و با ترس و لرز فراوان از معركه گريختم و وقتي از ماشين پياده شدم، تركش‌هاي خمپاره را ديدم كه توي كاپوت ماشين فرو رفته بودند.

دليل آن اتفاق عدم شناخت منطقه بود و اينكه عواقب كار را زياد جدي نگرفته بودم و بدون پرس‌وجو به راه خودم ادامه دادم.

تاريخ حادثه: 28/8/62

 

پا نوشته ها:

1- سرباز وظیفه رضا ترابی؛ جمعی لشکر28 پیاده سنندج

منبع: سرباز و خاطرات دفاع مقدس،صدیقی، سیامک،1388، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده