در کمین گل سرخ
بخش هفتاد و ششم: چون رمضان را بعد از بیت المقدس انجام دادیم. بیت المقدس نبرد پیروزمندانه و حماسه ای بود. در ظرفیت امثال بنده نبود که تحمل خروج از غرور پیروزی را داشته باشیم. حالا اگر کسانی مثل من زیاد باشند، کار با مشکل مواجه می شود. چون ما نصرت را از خدا می دانیم، خداوند نصرت را به آنهایی نمی دهد که فکر می کنند فقط خودشان هستند و از خدا غافل می شوند... البته یک مقدار هم ارتش و سپاه به طرف خود محوری رفتند. یعنی ارتش برای خودش می گفت: من هستم و سپاه برای خودش می گفت: من هستم. این دو تا «من» نمی گنجید.

 

کمی «من»ها شروع شد. یعنی احساس موجودیت ارگانی در هر دو شکل گرفت. هیچ کدام زیر بار همدیگر نمی رفتند و خود به خود، باید یکی از آن ها باقی می ماند و آن یکی می رفت. آن یکی می گفت: تو برو برای خودت بجنگ! که معلوم بود ضعیف می شود. باید مثل گذشته یک کاسه و یک واحده می شدند تا در مقابل دشمن محکم ضربه بزنیم. اینجا، اولین جایی بود که عقب نشینی را شروع کردیم.

این همان چیزی بود که سرهنگ صیاد همیشه از آن خوف داشت. او ارتش و سپاه را مکمل همدیگر می دید و اعتقاد داشت این ترکیب «مقدس» است. امام خمینی(ره) نیز همین اعتقاد را داشتند و بر این وحدت اصرار می ورزیدند.

 ایشان در دیداری با فرماندهان ارشد جنگ، در تأکید به این امر، دستان سرهنگ صیاد و محسن رضایی را گرفتند و به هم پیوند زدند و فرمودند: هرگز از هم جدا نشوید.

ایران همچنان برای رسیدن به صلح شرافتمندانه، به دنبال یک حملۀ سرنوشت ساز بود. اختلاف سلیقۀ ارتش و سپاه برای یافتن راه کار مناسب، و نیز سردرگمی حاصله از شکست عملیات رمضان، باعث شد؛ فعلاً از جنوب بِکنند و متوجه جبهۀ غرب باشند با این امید با اجرای سلسله عملیات محدود، فرصت و زمینۀ لازم برای اجرای عملیات گسترده فراهم شود.

در این چارچوب عملیات مسلم بن عقیل در غرب سومار در نهم مهر و یک ماه بعد از آن در دهم آبان عملیات محرم در جنوب شرقی دهلران در غرب عین خوش، انجام شد. هر دو عملیات با توجه به اهدافی که داشتند، موفق بودند، اما طبیعی بود که تأثیری در سرنوشت کلی جنگ نداشته باشند.

پس از عملیات رمضان، راه تقریباً تمام شده ای را قطع کردیم و به سوی راه طولانی رفتیم. از نظر ذهنی، دو هدف بیش تر نمی توانست در سراسر جبهه ها دنبال شود که در سرنوشت جبهه های جنگ نقش داشته باشد. یا رسیدن به بغداد و از پای درآوردن صدام و حکومت او، یا رسیدن به بصره.

هر کاری غیر از این انجام دادیم، کارهایی بود مقطعی، موقت و حدود، برای این که یکی از این دو هدف تأمین شود، هیچ کدام نمی توانست جوابگوی کار ما باشد.یعنی سرتاسر شمال عراق را هم می گرفتیم، صدام سقوط نمی کرد. همین طور جاهای دیگر.

دو جا صدام را به زانو درمی آورد که اگر اوائل به آنها می رسیدیم- قبل از این که دشمن از سلاح شمیایی استفاده کند- کار صدام تمام بود. یکی بصره و یکی هم بغداد. همین و بس. نباید مسیر حرکت ما قطع می شد. لذا به عملیات محدود تر اقدام کردیم تا بتوانیم خودمان را برای عملیات وسیع تر آماده کنیم.

ایران سرانجام برای عملیات گستردۀ خود، جنوب فکه را انتخاب کرد. بیش از سه ماه روی آن کار شد. مانورهای متعددی برگزار شد. برای این که فرماندهان با کمبود نیرو مواجه نباشند، امام خمینی در پیامی به مردم، حضور در جبهه ها را واجب کفایی دانستند. مردم به پیام ایشان لبیک گفتند و در اواخر دی ماه کاروان های متعددی از شهر های مختلف روانۀ جبهه شدند. فرماندهان برای این عملیات نام والفجر را در نظر گرفته بودند.

هدف آنها تصرف پل غزیله و رسیدن به حلفائیه بود. این درحالی بود که دو ابرقدرت شرق و غرب با همۀ اختلافات دیرینه اشان در نجات صدام حسین هم نظر بودند.

در پی کمک ها بی دریغ آمریکا و دولت های اروپایی، شوروی نیز به یاری او شتافت و بیش از1000 مستشار نظامی برای بررسی اوضاع ارتش عراق، وارد بغداد شدند و به زودی400 تانک تی-55 و250 تانک تی-72، مقدار زیادی موشک، تعدادی میگ25 شناسایی و بالگردهای توپدار به عراق ارسال شد.

اما امام از منظری که به عالم می نگریستند، هیچ خوفی از حمایت همه جانبۀ دنیا از حاکم عراق نداشتند. برای این که هیمنۀ ابرقدرت شرق فرماندهان و مسؤولان را نترساند، دستور داد؛ در اعتراض به حمایت های همسایۀ شمالی از عراق، سفیر آن کشور را وزیر سپاه تحقیر کند.

محسن رفیقدوست چنین کرد و در برابر کارمندان و سربازان وزارتخانه اش، نمایندۀ ابرقدرت بزرگ شرق را سکۀ یک پول کرد!

امام این قدرت ها را چیزی نمی پنداشتند، بلکه تنها نگرانی ایشان غرور رزمندگان و اختلاف فرماندهان بود. متأسفانه در هنگام عملیات والفجر هر دو عامل دامنگیر جبهه های خودی بود. اختلاف در بین فرماندهان عالی ارتش و سپاه در حدی بود که یک ماه به تعویق افتاد.

بین عملیات محرم و والفجر مقدماتی بود. برای فرار از تنگنای روحی شدیدی که من در آن قرار گرفته بودم، به قرآن رجوع کردم. خداوند توفیق داد که قرآن متناسب با حالی که داشتم، مرا هدایت فرماید. توانستم این طور نتیجه بگیرم که حتماً بایستی به محضر حضرت امام(ره) برسم و مطالبی که دارم، خدمتشان تقدیم بکنم تا از این طریق از آن تنگنای روحی و روانی که عمدتاً هم برای خودم ایجاد شده بود، نجات پیدا کنم.

این تصمیم در پنج شنبه روزی گرفته شد. او فکر کرد؛ بهتر است پیش از این که مشکلات را با امام در میان بگذارد، با آقایان خامنه ای و هاشمی رفسنجانی مشورت کند.. با دفتر رئیس جمهور تماس گرفت و درخواست جلسۀ اضطراری برای عصر همان روز کرد.

با در خواستش موافقت شد. ساعت چهار ونیم رئیس جمهور و رئیس مجلس منتظرش بودند.

منبع: در کمین گل سرخ، مؤمنی، محسن،1382، سوره مهر، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده