سروده هایی از صاحبان سیف و قلم (26)
غزل‏ها «ادبيات پايدارى دفاع مقدس» دل شيشه‏ اى دلم از شيشه نه سنگ است چرا مى‏شكنى روح من ترد و قشنگ است چرا مى‏شكنى من كه در سينه بجز آه ندارم نفسى اين قفس بسته و تنگ است چرا مى‏شكنى

 من و اين چينى احساس پر از نقش و نگار

   خالى از خدشه و زنگ است چرا مى‏شكنى

 من و اين اشك بلورين پر از راز و نياز

   لحظه‏اى جاى درنگ است چرا مى‏شكنى

 هست آواز در اين سينه ولى اين فرياد

   صد نوا از نى و چنگ است چرا مى‏شكنى

 دل من خسته و سرگشته و حيران تو است

  هدف تير تفنگ است چرا مى‏شكنى

 مشكن تو دل صالح دل مينايى را

   كاسه‏اى پر ز شرنگ است چرا مى‏شكنى

 

 

سانحه كبوتران

پــرواز شــد بهانه‏ى رفتن به آسمان

   مثل شهاب از دل پر نور كهكشان

سيمرغ‏هاى عشق وطن كوچشان يكى‏ست

    مشت پرى بجاست از آن خيل عاشقان

مثل عقاب يا نه – كبوتر – نه چون ملك

   گسترده‏اند شهپرشان را به بيكران

تصويرى از عروج كشيدند روى خاك

   با استخوان سوخته‏ى دست‏هايشان

اين جا يكى پرستو و آن يك ارسطو است

    جايى كه عشق و عقل بود ختم داستان

ديدم چه گونه خنده به خورشيد مى‏زدند

   با چشم‏هاى خيره به آفاق لامكان

پرواز روحشان چه غريبانه و قشنگ

   در خاطر زمانه‏ى ما گشت جاودان

 آرى براى رفتن از اين خاك تا خدا

   پرواز شد بهانه‏ى رفتن به آسمان

 

 

باز خونين شهر خرمشهر شد

اى گرامى سرزمين پاك ايران غم مخور

اى تو ميراث گرانقدر نياكان غم مخور

اى تو در تاريخ عالم صاحب نامى بلند

نيست بر كام تو كامى گر كه دوران غم مخور

قبله‏گاه ما تويى و تكيه‏گاه ما تويى

چون تو را هستيم ما با جان نگهبان غم مخور

بس حوادث ديده‏اى در طى اعصار و قرون

حال اگر افتاده‏يى در كام طوفان غم مخور

جنگ بنيان سوز اگر سامان ما كرده خراب

گلشن آباد تو گرديده ويران غم مخور

گر شده با خاك يكسان شهر آبادان تو

مى‏شود آباد، روزى باز آسان غم مخور

گر كه خوزستان بسوزد ز آتش كين و جدال

آخر اين آتش شود بر او گلستان غم مخور

باز خونين شهر تو خرم شود با دست ما

جوش آمد آرش خون دليران غم مخور

اى وطن تا خون ز رگ‏هامان بجوشد بى‏گمان

مى‏شود آباد، با خون شهيدان غم مخور

صد عمارت جاى هر خشت و گلى سر بر كند

تازه سازى خويش را از بيخ و بنيان غم مخور

سرزمين حافظ و سعدى و فردوسى تويى

عالمى ز آنها بود چون گوهر افشان غم مخور

اى تو مهد رستم و جولانگه گودرز و گيو

با چنين تاريخ والاى درخشان غم مخور

عاقبت پيروزى و نصرت تو را گردد نصيب

چون خدا يارست با تواى مسلمان غم مخور

اى تو مام مهربان دائم نمانى داغدار

خشك گردد زود آن چشمان گريان غم مخور

حافظ شيرين سخن الحق چه نيكو گفته است!

هيچ راهى نيست آن را نيست پايان غم مخور

 

 

 آفتاب غزل

وعده دادى كه بيائى و به ما سر بزنى

  بار ديگر به فضاى غزلم پر بزنى

در اين خانه دل ماست تپش مى‏خواهد

   كاشكى يك سر انگشت بر اين در بزنى

سنگ خوب است ولى آينه‏ها مى‏گويند:

  كه نبايد به پر و بال كبوتر بزنى

توى اين دفتر نقاشى انديشه من

  كاش هاشور به آلاله و شبدر بزنى

شعر، سنجاق سر زلف گره گير شماست

  گيسوى شعر مرا شانه ديگر بزنى

چه خزانى است سياهى كه تو را مى‏طلبم

  در حريم شب تارم گل اختر بزنى

آفتاب دو جهان مى‏شود امشب غزلم

   تـو اگــر بـارقه بر جان مكدر بزنى

جاى آنست نه از قهر كه از لطف مزيد

   بــه ورق پاره صالح همه آذر بزنى

 

 

 

 

 

منبع: معبر آسمان، افشار تویسرکانی، صالح، 1388، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده