در کمین گل سرخ
بخش هفتاد و پنجم: رفتیم سراغ حضرت امام گزارش بدهیم در آنجا چه کرده ایم و باید چه بکنیم. حضرت امام به گزارش گوش دادند و بعد یک باره فرمودند: این نیروهایی که بردید آنجا، اگر خون از دماغشان بیاید، من مسؤولیتی را قبول نمی کنم. بگویید سریع برگردند. من تا آن روز دستوری به این قاطعیت و صریح، مستقیماً از امام نشنیده بودم که فرمانده کل قوا به ما دستور بدهند که چه بکنیم. فرمودند بگویید سریع برگردند. ما اصلاً تعجب نکردیم که چه طور شد؟ به سرعت رفتیم بیرون و دیگر به هیچ کس مراجعه نکردیم و گفتیم باید این دستور را اجرا کنیم. بلافاصله با سوریه تماس گرفتیم و گفتیم: گردان سریع آمادۀ حرکت شود و برگردد.

عراق اعلام کرد آمادۀ آتش بس است. اما ایران که اکنون در موضع برتری قرار داشت، گمان می کرد ارتش عراق دنبال فرصتی برای بازسازی و حملۀ مجدد است، پاسخ داد به شرطی آتش بس را می پذیرد که اولاً ارتش عراق از باقی خاک ایران عقب نشینی کند، ثانیاً سازمان ملل، متجاوز و آغازگر جنگ را راسماً اعلام کند.

در تجاوزگری عراق شکی نبود، اما سازمان ملل تحت فشار آمریکا، از خواست ایران سرباز زد و این برنگرانی ایران افزود و نتوانست به بی طرفی مجامع بین المللی اعتماد کند. مسؤولان ایران فهمیدند برای رسیدن به صلح شرافتمندانه، چارۀ دیگری جز ادامۀ جنگ ندارد. این تصمیم در شورای عالی دفاع و در حضور امام خمینی گرفته شد.

سرهنگ صیاد، افسران عملیاتی اش را فرا خواند. ایران دوباره در تدارک حمله ای دیگر بود تا سرنوشت جنگ را مشخص کند. برای چنین حمله ای چاره ای جز ورود به خاک عراق نبود. این اجازه از امام خمینی گرفته شد.

فرماندهان، منطقه شلمچه و بصره را برای حملۀ نهایی خود برگزیدند. با رسیدن به بصره یا نزدیکی آن، کار رژیم صدام تمام بود. اکنون با آزاد سازی خرمشهر و سیل داوطلبانی که روبه سوی جبهه نهاده بودند، و نیز اوضاع بد روحی و روانی ارتش عراق، رسیدن به این هدف دور از دسترس نبود، اما تقدیر چیز دیگری بود.

سرهنگ صیاد و محسن رضایی شبانه به تهران فراخوانده شدند. اسرائیل از زمین و هوا به جنوب لبنان حمله کرده بود و با قدرت تمام پیش می آمد. در جلسۀ شورای عالی دفاع، بعد از چندین ساعت بحث و تبادل نظر، تصمیم گرفته شد ایران به جنوب لبنان نیرو اعزام کند.

برای هماهنگی های نظامی، هر دو فرماندۀ ارشد جنگ مأمور شدند؛ به همراه تعدادی از فرماندهان نخبۀ قرارگاه کربلا سفری به سوریه داشته باشند. همزمان دو گردان نیرو نیز از ارتش و سپاه عازم سوریه شدند.

سرهنگ بعد از مراجعت از سوریه، دوباره افسرانش را فراخواند. دستور داد در اعزام گردان های دیگر تیپ58 ذوالفقار به سوریه درنگ کنند. او به دوستانش گفت:

«به نظر نمی رسد؛ سوریه حاضر به یک درگیری جدی نظامی با اسرائیل باشد و اصولاً برای این کار آمادگی ندارد. سایر کشورهای عربی نیز به یک مخالفت ظاهری و لفظی با تجاوز اسرائیل به لبنان اکتفا کرده و عملاً هیچ گونه اقدامات نظامی به عمل نخواهند آورد.»

او نگران بود. گفت: « مبادا با بازی دادن ما در مسألۀ لبنان، عراق را از تنگنای فعلی نجات داده و مانع از پیروزی ما به عراق شوند و لذا بایستی توجه داشت که مسأله لبنان در موضوع جنگ ایران و عراق تأثیری نداشته باشد.»

پرداختن به لبنان باعث شده بود جنگ با عراق فراموش شود. آیا این دام نبود؟ امام خمینی زود تر از همه این خطر را دریافتند و فرمودند: راه قدس از کربلا می گذرد.

رفتیم سراغ حضرت امام گزارش بدهیم در آنجا چه کرده ایم و باید چه بکنیم. حضرت امام به گزارش گوش دادند و بعد یک باره فرمودند: این نیروهایی که بردید آنجا، اگر خون از دماغشان بیاید، من مسؤولیتی را قبول نمی کنم. بگویید سریع برگردند.

من تا آن روز دستوری به این قاطعیت و صریح، مستقیماً از امام نشنیده بودم که فرمانده کل قوا به ما دستور بدهند که چه بکنیم. فرمودند بگویید سریع برگردند. ما اصلاً تعجب نکردیم که چه طور شد؟ به سرعت رفتیم بیرون و دیگر به هیچ کس مراجعه نکردیم و گفتیم باید این دستور را اجرا کنیم. بلافاصله با سوریه تماس گرفتیم و گفتیم: گردان سریع آمادۀ حرکت شود و برگردد.

هر چند ایران از این دام رهید، اما صدام از یک ماه غفلت، نهایت استفاده را کرد. او بر خلاف ایران به جنگ دراز مدت می اندیشید. به سرعت بر استحکامات شهر بصره افزود و به سازماندهی ارتشش پرداخت.

عملیات جدید ایران در شب21 ماه رمضان انجام شد. با همۀ استحکامات عراق نیروهای عمل کننده خط را شکستند و حدود18 کیلومتر پیش رفتند و حتی در یکی از محورها، آن قدر جلو زدند که چراغ های بصره را از دور دیدند، اما با روشن شدن هوا کار مشکل تر شد.

عراق با آرایش سنگین زرهی به مقابله پرداخت. خاکریزها به موقع زده نشد. نیروهای پشتیبانی دیر رسیدند و سرانجام بعد از چند روز جنگ سنگین، ایران به آن چه که می خواست نرسید و به جای اول برگشت. در این عملیات، ارتش عراق صدها تانک و نفربر از دست داد. هر چند این خود به عنوان انهدام دستگاه جنگی دشمن، پیروزی محسوب می شد، اما این آنی نبود که ایران به دنبالش بود.

متخصصان نظامی در قرارگاه ها عوامل این ناکامی را تحلیل کردند. به نظر آنها قدرت زرهی برتر و تشکیل یگان های دفاع متحرک، درنگ نیروهای جهاد در ساختن خاکریز و عدم ارزیابی صحیح از امکانات دشمن و تأخیر در شروع عملیات … ایران را از پیروزی بزرگ باز داشت. به نظر سرهنگ همۀ این ها درست بود، اما این موارد چیزی نبود که رزمندگان اسلام را ناکام کند بلکه علت اصلی چیز دیگری بود:

دو دلیل در عدم موفقیت عملیات رمضان یا بهتر است بگویم در نرسیدن به هدف تعیین کنندۀ سرنوشت جنگ در این مقطع زمانی ذکر می کنم:

1.در بُد تخصصی 2.در بُعد اعتقادی. از نظر من، بعد اعتقادی بر بعد تخصصی می چربد. ولی از نظر این که نظامی هستیم، باید به بعد تخصصی اشاره کنیم. در بعد تخصصی، چند عامل باعث شد که نتوانیم عملیات رمضان را طبق طرح پیش ببریم و به هدفمان برسیم.

یکی، (کوتاهی) عامل مهندسی رزمی برای زدن خاکریزهای به موقع در جهت تأمین جناحین رزمندگان اسلام بود.

دوم، نداشتن قابلیت انعطاف در اداره عملیات و جابه جایی نیروها بود.

اما دومین عامل، عامل اعتقادی بود. من یقین دارم حال و روح ما رزمندگان اسلام در عملیات رمضان،حال و روح عملیات فتح المبین نبود. این قدر بگویم کافی است.

در عملیات فتح المبین، آثار معنویت، روحانیت، اخلاص، صفا و پیوستگی رزمندگان وجود داشت ولی در رمضان به هم خورده بود. البته به صورت طبیعی  می شد انتظار داشت.

منبع: در کمین گل سرخ، مؤمنی، محسن،1382، سوره مهر، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده