کلاه سبزها : خاطرات نیروهای ویژه هوابرد
بخش چهلم : خاطرات سروان حسین دینی * ربایش در خاک عراق . . . لحظات سختتر و نفسگیرتر شده بود. یک بار عباس و دو سه بار هم خودم برای بررسی موقعیت آن عراقی جلو رفتیم؛ خیلی با احتیاط و به سختی. حواسمان به همه جا بود تا کسی ما را نبیند. باید تحمل میکردیم تا طعمه از دستمان فرار نکند. مشغول انجام کارهایش بود؛ حمام میکرد، لباسهایش را میشست، آواز میخواند. زمان گذشت و ساعت تقریباً 4 عصر شد.

در آن شرایط به چیزی فکر نمی‌کردیم، جز انجام موفقیت‌آمیز عملیات. برای آخرین بار اوضاع را بررسی کردم و به عباس گفتم: «الان وقتشه. داره دبه‌ها رو پر می‌کنه. با اینکه هوا هنوز روشن بود، دیگر نمی‌شد بیشتر از آن صبر کرد. باید او را با خود می‌بردیم. به عباس گفتم: «بچه‌ها رو جمع کن بریم. من جلو می‌رم، تو هم از سمت چپ من حرکت کن، فرخنده‌کلام هم پشت سرم و حجت هم آخر همه بیاد.» حرکت کردیم. من دقیقاً در یک جادة مال‌رو جلو می‌رفتم. نزدیکش که شدیم، به بجه‌ها گفتم: «بهتره باز هم صبر کنیم تا همة دبّه‌ها رو پر کنه و کارش تموم بشه.» پس از کمی مکث، آهسته و با احتیاط جلو رفتیم. قاطرها در حال چریدن بودند. آن عراقی هم خم شده و تمام حواسش به پر کردن دبّه‌ها بود. اصلاً متوجه حضور ما نشد. وقتی به او رسیدم، با تفنگم به گردنش زدم و با فشار اسلحه او را خواباندم. از پهلو به زمین افتاد. بچه‌ها از همه طرف او را محاصره کردند. از ترس می‌لرزید و به عربی می‌گفت: «بالعباس! بالعباس» ما را به حضرت عباس (ع) قسم می‌داد. من عربی بلد بودم. به او گفتم: «اِسکِت! اِسکِت!» یعنی «ساکت.» نفس‌نفس می‌زد و دوباره ما را قسم می‌داد. موهایش فرفری بود، قد‌بلند و لاغر‌اندام، ولی بدن ورزیده‌ای داشت. از ترس لکنت زبان گرفته بود. به بچه‌ها گفتم: «مواظب باشین سر و صدا نکنه و هیچ‌کس هم تیراندازی نکنه.» بلندش کردیم و گفتم: «یالا! یالا!» به سختی پوتین‌هایش را پایش کرد. لباس نظامی به تن داشت. یک فانوسقة زیبای آمریکایی هم دور کمرش بسته بود. دوروبرمان چند پایگاه دیگر هم بود. نباید از آنها غافل می‌شدیم. همزمان باید اسیر عراقی، پایگاه‌های اطراف، مسیر برگشت و دیگر جوانب کار را کنترل می‌کردیم. لحظات به سختی می‌گذشت. حجت دستان قوی و پرزوری داشتن. به او گفتم: «تو مسئول مراقبت از این باش.» راه افتادیم. حجت با دستانش او را گرفته بود و کشان‌کشان به جلو می‌برد. منطقه پر از بوته‌های تیغ‌دار تمشک بود. عبور از لای آن بوته‌ها دشوار بود. لحظه‌ای از اطراف و ارتفاعات غافل نمی‌شدیم. مدام سرمان را می‌چرخاندیم تا مطمئن شویم کسی ما را نمی‌بیند. کمی که پیش می‌رفتیم، می‌نشستیم تا محیط را بررسی کنیم. پیوسته و مداوم جلو نمی‌رفتیم، می‌نشستیم و کمی نفس می‌گرفتیم. اسیر ترسیده بود و پاهایش رمق نداشت و نمی‌توانست تند راه بیاید. از ترس حرف نمی‌زد.

خورشید کم‌کم در حال غروب کردن بود. کمی از جیرة جنگی به عراقی دادم. دیدم تکه‌ای از آن را به گوشه‌ای پرت کرد. به بچه‌ها گفتم: «ببینید عجب آدمیه! داره از خودش رد به جا می‌ذاره.» همین‌طور جلو رفتیم تا اینکه به دشتی رسیدیم که بعد از آن خط مرزی بود. به بچه‌ها گفتم: «دیگه باید بدوید. اگه متوجه غیبت این بشن، می‌آن و مرز رو می‌بندن.» بچه‌ها گفتند: «تو تیررس دشمن هستیم، می‌زنن ما رو.» گفتم: «چاره‌ای نداریم.» پیش از دویدن کمی نفس تازه کردیم. به خط ایستادیم. بچه‌ها اعلام آمادگی کردند. با سرعت شروع به دویدن کردیم. حجت دست عراقی را گرفته بود و می‌دوید، من هم پشت اسیر عراقی بودم و هلش می‌دادم. با سرعت تمام می‌دویدیم. او هم مجبور بود مثل ما بدود. برای اینکه نگهبان‌ها ما را نبینند، فقط می‌دویدیم. قبلاً در دوره‌های آموزشی تمرین‌ها بسیار سنگینی داشتیم و بدنمان برای این همه دویدن آماده بود. هر چه به مرز نزدیک‌تر می‌شدیم، خیالمان راحت می‌شد و فشار و نگرانی‌مان هم کمتر. آن‌قدر دویدیم تا زیر ارتفاعات گرماب رسیدیم. پس از یک ساعت دویدن، از مرز عبور کردیم و وارد خاک خودمان شدیم. خوشحال بودیم از اینکه مأموریت را با موفقیت انجام دادیم، ولی بسیار خسته از آن همه دویدن. به هم خسته نباشید و دست‌مریزاد می‌گفتیم. عباس من را بوسید و گفت: «دمت گرم حسین!»

نمی‌توانستیم از ارتفاعات گرماب بالا برویم. رمقی برایمان نمانده بود، به همین دلیل، زیر ارتفاعات استراحت کردیم تا کمی جان بگیریم. پس از یکی دو ساعت بالا رفتیم. هوا تاریک شده بود. وقتی بچه‌های پایگاه گرماب ما را دیدند، خیلی تعجب کردند که با آن تعداد کم توانستیم به خاک عراق نفوذ کرده و اسیر عراقی با خود بیاوریم. اسیر را به رکن 2 ارتش تحویل دادیم، آنها هم پس از تخلیة اطلاعاتی، او را به بچه‌های سپاه دادند تا آنها هم اطلاعات مورد نیازشان را به دست آورند. وقتی بچه‌های سپاه از او در مورد محل اسارتش پرسیدند، از پاسخ او خیلی تعجب کرده و به فرماندهان ما گفتند: «واقعاً بچه‌های نیرو مخصوص تا اونجا می‌رن و می‌آن؟» آوازة کار ما بین نیروهای بسیج، ارتش و سپاه پیچید و همه از اینکه ما در روز روشن وارد خاک عراق شدیم، تحسینمان می‌کردند.

منبع : کلاه‌سبزها، ذاکری خطیر، سمیه، ذاکری خطیر، رضا، 1395، انتشارات سازمان عقیدتی سیاسی آجا، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده