مجموعه قصه های اسارت
(5) بعثی: ساعت1400 بود. گرما بیداد می کرد. گرمایی که می سوزاند و کباب می کرد. در آن اوضاع و احوال مجروح ها درتنگنای بیشتری قرار داشتند. شدت گرما جراحت ها را می سوزاند و در را تا عمق وجود رخنه می داد و انگار نمک بر زخم ها می پاشید. ناگهان سر و صدای عراقی ها حواس همه را به طرف خود جلب کرد.

-چی شده؟

-چه خبره؟

– باز هم این ها …!

سر و کله ی چند نفر از افسران عالی رتبه عراق پیدا شد.

آن ها سرمست از پیروزی، شادمان به نظر می رسیدند.

سرمست و بی توجه به حال و روز ما که حدود سی ساعت از اسارت و مجروح بودنمان می گذشت.

آن هم در هوای گرم و طاقت فرسای پنجم خرداد ماه سال شصت و هفت.

دیگر رمقی برایم نمانده بود و امیدی به زنده ماندن نداشتم.

احساس ضعف و ناتوانی می کردم.

در همان حال با خود گفتم: خدا یا اگر ما را آزمایش می کنی، بکن، اما نگذار شکسته شویم!

یک مرتبه چند دستگاه اتوبوس به محوطه آمد و مجروح ها را سوار کردند و به طرف بیمارستانی در بصره حرکت دادند.

از این جا به بعد سرنوشت مجروح ها با بقیه برای بیست و پنج روز فرق کرد.

در طول راه دست ها و چشم های مجروح ها را بستند و اتوبوس ها که به نزدیکی بیمارستان رسید، باز کردند.

اطرف بیمارستان پوشیده از گونی های خاک بود.

بیمارستان شبیه بیمارستان های صحرایی بود و مجهز به نظر نمی رسید.

هر چند نفر مجروح را در اتاقی جا دادند و روی تخت ها خواباندند.

نوجوانان پیش آهنگ عراقی برای رسیدگی و تر و خشک کردن دور و برما می چرخیدند و با ما همدردی می کردند.

دلم برای آنها سوخت.

با خود گفتم: این ها هم بازیچه قرار گرفته اند.

بازیچه نمایشی که دشمن ترتیب داده بود تا نظر ما را نسبت به منش خود عوض کند.

غرق در افکارم بودم که یک افسر عراقی  پا به اتاقی گذاشت که من در آن بستری بودم و شروع کرد با کلمات در هم فارسی- عربی به حرف زدن.

گفت: اسم من عبده!

 گفت: من یک عراقی هستم!

گفت: ببینید من شاخ ندارم! دم ندارم! بعثیم!

خنده ام گرفت.

لبخندی تلخ و خفه که رنگی محو داشت: خنده ای در اسارت.

منبع: وقتی باران بیاید، کریمی، عبدالله،1384، نسیم حیات، قم

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده