در کمین گل سرخ
بخش هفتاد و چهارم: مانده بودیم با این اوضاع و احوال چه بکنیم. به سربازان عراقی که نمی شد که بگویم بروید توی سنگرهای خودتان ما نیرو نداریم! این در حالی بود که سنگرهای مستحکم عراقی پر بود از مهمات و انواع آذوقه و تدارکات طوری که اگر ده روز هم در محاصره بودند، می توانستند بجنگند اما حالا بدون مقاومت، همه پشت سر یکدیگر دست ها را بالا برده بودند و تسلیم شده بودند! همان جا تدبیری اندیشیدیم.

صدام در یکی از پاسگاه های شلمچه سربازانش را به مقاومت فرا خواند که خبر محاصرۀ خرمشهر را شنید. آشکارا زانوانش لرزید. دست به دیوار گرفت و خود را به بی سیم رساند. فرمانده نیروهایش را در خرمشهر خواست. گفته شد، اتومبیل سرهنگ احمد زیدان روی میدان مین رفته و کشته شده است.

فوراً سرهنگ ستاد خمیس مخیلف را به جای او نصب کرد و قبل از هر چیز دستور داد:

 «تخلیۀ جسد سرهنگ زیدان به هر صورت که باشد، انجام پذیرد.» او گمان می کرد نیروهای خرمشهر از سرنوشت فرماندهشان بی اطلاع اند. خوب می دانست که این خبر می تواند همۀ آنها را به فرار وا دارد. از قضا همین هم شد.

سرهنگ در تقلا بودY تن مجروح خود را از میدان بیرون بکشد که فرار سپاهش را دید. اما دستور دوم صدام این گونه صادر شد: «شکستن حلقۀ محاصره به عهدۀ فرمانده جدید می باشد. این مأموریت فردا صبح انجام می پذیرد.»

اما هرگز این مأموریت انجام نپذیرفت. صبح فردا قرارگاه کربلا دستور ورود به خرمشهر را به یگان هایش صادر کرد. آنان در سر راهشان تنها در ایستگاه راه آهن و منطقۀ انبارهای عمومی با مقاومت خفیفی روبه رو شدند. فوج فوج سربازان عراقی که دست های خود را بالای سر گرفته بودند، با شعار ها و… تسلیم شدن خود را اعلام می کردند.

آنها حمله کردند، درست یک ساعت بعد که ساعت0800 صبح بود، متوجه داد و بیداد حاج حسین خرازی از بی سیم شدیم. خیلی جا خوردیم. حاجی می گفت:

-ما زدیم به مواضع دشمن، کارمان هم خوب گرفت اما نیروهای عراقی جلو ما دست هایشان را بالا گرفته اند و می خواهند تسلیم شوند. تعدادشان آن قدر زیاد است که نمی توانیم بشماریم، چه کار کنیم؟ مسألۀ خیلی عجیبی بود.

یک بالگرد214 را مأمور کردیم تا برود بالای منطقه و اوضاع را گزارش کند. هنگامی که رفت بالای مواضع فتح شده و بالای شهر خرمشهر، خلبان با شوق زیاد پشت بی سیم داد می زد:

-تا چشم کار می کند، توی کوچه ها و خیابان های خرمشهر سرباز عراقی است که پشت سر هم صف بسته اند و دست هایشان را بالا گرفته اند. اصلاً قابل شمارش نیست!

مانده بودیم با این اوضاع و احوال چه بکنیم. به سربازان عراقی که نمی شد که بگویم بروید توی سنگرهای خودتان ما نیرو نداریم! این در حالی بود که سنگرهای مستحکم عراقی پر بود از مهمات و انواع آذوقه و تدارکات طوری که اگر ده روز هم در محاصره بودند، می توانستند بجنگند اما حالا بدون مقاومت، همه پشت سر یکدیگر دست ها را بالا برده بودند و تسلیم شده بودند! همان جا تدبیری اندیشیدیم.

از خرمشهر به اهواز165 کیلومتر راه بود. ما وسیله ای هم نداشتیم تا اسرا را به عقب بفرستیم. به نیروهای که در خط مقدم داشتیم، گفتیم که به صورت دشت بان و در یک صف در غرب جادۀ خرمشهر به اهواز بایستند تا این که وصل شوند به یکدیگر.

سپس اسلحه های اسرا را گرفتیم و به آنها فهماندیم فعلاً باید در جادۀ خرمشهر به طرف اهواز حرکت کنند.

ظهر آن روز نیروهای ایرانی از سه طرف وارد خرمشهر  شدند و در مسجد جامع به هم پیوستند. پرچم جمهوری اسلامی ایران، بربام مسجد برافراشته شد و خونین شهر دوباره خرمشهر شد. در آن لحظۀ باشکوه که ساعت0220 دقیقه بود، مردم ایران گوش به رادیو سپرده بودند که داشت اخبار فتوحات فرزندانشان را می گفت که ناگهان گویندۀ خبر به هیجان آمد و داد زد:

شنوندگان عزیز، شنوندگان عزیز، توجه فرمایید! به خبری که هم اکنون به دست من رسید، توجه فرمایید! خونین شهر آزاد شد!

ناگهان بانگ تکبیر با اشک شوق همۀ  ایران درهم آمیخت. زمین و زمان به وجد آمد. پیر و جوان، کودک و بزرگ و زن و مرد به خیابان ها ریختند و به شادی و شکر گزاری در مساجد پرداختند.

آن طور که ایران و بلکه همۀ جهان، فکر می کردند، با آزادسازی خرمشهر جنگ تمام نشد. با این شکست پایه های حکومت صدام حسین لرزید و او تا آستانۀ سرنگونی پیش رفت. این را خبر گزاری های جهان اعلام کردند و سرویس ها اطلاعاتی آمریکا و شوروی هم تأیید کردند. اکنون جنگی که برای پایان دادن به حیات جمهوری اسلامی ایران تدارک دیده شده بود، می رفت تا ریشه متجاوز را بخشکاند. به راستی چه طور شد ورق برگشت؟

برای بررسی همین موضوع حیاتی از کمیتۀ روابط خارجی سنای آمریکا، به منطقه سفر کردند. آنها بعد از بازگشت اعلام کردند: « پیروزی های هشت ماه اخیر ایران نتیجۀ تجدید قوای نیروهای مسلح ایران، نیروی انسانی بیش تر ایران و هماهنگی بهتر ارتش منظم و پاسداران انقلابی است.»

آمریکا به خود آمد. واینبرگر، وزیر دفاع ایالت متحده گفت: «پیروزیهای ایران به نفع آمریکا نخواهد بود.»

ژنرال هیک، وزیر خارجه اشان هم اعلام کرد آمریکا در برابر هر گونه تغییر اساسی در منطقۀ خلیج فارس که ناشی از جنگ ایران و عراق باشد، بی تفاوت نخواهد بود. هم او گفت: «اکنون لحظۀ ورود آمریکا به منطقه است.»

دولت آمریکا، دستور زبان دیپلماتیک و ادعای بی طرفیش را از یاد برد و سراسیمه به یاری حاکم عراق شتافت و حمایت های پی در پی و کمک های بی دریغش از عراق را آغاز کرد که به نام کمک های حیاتی به بغداد مشهور شد.

نام عراق از لیست کشورهای تروریست خارج شد و محدودیت فروش تسلیحات به آن لغو گردید.

کمک های اطلاعاتی و حمایت های سیاسی و تبلیغاتی آمریکا از عراق به نحو چشمگیری افزایش یافت. در پاسخ به این همه دست و دلبازی، دلیل آوردند: «این عمل آمریکا به منظور تنبیه ایران و باز کردن راهی برای عراق از بن بست موجود می باشد و ایران در جنگ با عراق از برتری محسوسی برخوردار است و این ناخوشایند برای آمریکاست.»

منبع: در کمین گل سرخ، مؤمنی، محسن،1382، سوره مهر، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده