حدیث عاشقان(10)
پُر افتخار، ولي كم توقع اين خاطره ازص154كتاب «اعجوبه قرن»،« اكبراردستاني، برادر شهيد» درباره شهيد خلبان مصطفياردستاني انتخاب شده است: زمانيكه برادرم به رحمت ايزدي پيوسته بود، شهيد ستاري، همراه تني چند از فرماندهان و پرسنل نيروي هوايي براي شركت درمراسم ختم آن مرحوم به ورامين آمده بودند. درآن روز، شهيد ستاري برايم تعريف كرد: « دريكي از عملياتهاي برون مرزي (حاج مصطفي) كاربزرگي انجام داده بود و من با چند تن از فرماندهان نيروي هوايي براي استقبال ايشان به مهرآباد رفتيم.

. وقتي ازهواپيما پايين آمد، او را درآغوش كشيدم و با بوسيدن گونه هايش اين موفقيت بزرگ را به او تبريك گفتم. سپس به اتفاق، سوار ماشين شديم تا به ستاد نيروي هوايي برويم.

حاج مصطفي به راننده گفت: « از ميدان شوش برو! »  فكر كردم در آن مسير كاري دارد، لذا سئوال نكردم. ماشين حركت كرد و مسير ميدان شوش را درپيش گرفت. وقتي به ميدان شوش رسيديم به راننده گفت :« نگهدار! مـن پياده مي شوم.»  فكر كردم قصدخريد وسيله اي را دارد. ولي هنگامي كه پياده شد، گفت: « تيمسار ببخشيد! بچه هاي من ورامين هستند، مي خواهم بروم ورامين.»

گفتم:

ـ چطوري! با چه وسيله اي؟

گفت:

ـ ايستگاه ورامين كنار ميدان شوش است، با ميني بوس مي روم.

به او گفتم:

ـ آخه اين طور كه نمي شود، ماشين يا اول شما را به ورامين برساند، بعد مرا به ستاد ببرد يا با هم تا ستاد مي رويم،  مرا كه رساند، تو را به ورامين مي برد.

اصرار من سودي نبخشيد، و او مرتب با تكان دادن دست از ما خداحافظي مي كرد و از ماشين فاصله مي گرفت، من كه اخلاق او را مي شناختم و مي دانستم كه از هرگونه تكبر وخود بزرگ بيني به دوراست، تسليم خواسته اش شدم و باچشم تا ايستگاه ميني بوس او را بدرقه كردم.

درون جمعيت منتظر ماشين جا گرفت و چند لحظه بعد پا در ركاب ماشين گذاشت. انگار نه انگار كه ساعتي قبل چه افتخاري براي مملكت آفريده است. ناشناس و بي تكلف بر صندلي ميني بوس تكيه زد و ما نيز راه ستاد نيروي هوايي را درپيش گرفتيم.»

بارها و بارها همسايگان و آشنايان از من سئوال مي كردند كه برادرت در نيروي هوايي چه كاره است؟ چون حاج مصطفي خود سفارش كرده بود كه زياد او را معرفي نكنيم. مي گفتم:  « نظامي است ودر نيروي هوايي خدمت مي كند». حتي همسايه بغلي ما هم نمي دانست كه او تيمسار است. روزي‌كه تيمسار ستاري وجمعي از فرماندهان نيروي هوايي براي شركت در مراسم ختم برادر مرحومم آمده بودند، تازه همسايه ها فهميده بودند كه برادرم، تيمسار نيروي هوايي و معاون فرمانده نيرو است.

 

منبع: برای سرباز تا ارتشبد، صادقی گویا، نجاتعلی، 1387، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده