کلاه سبزها : خاطرات نیروهای ویژه هوابرد
چند ساعت گذشت تا اینکه ساعت 2 شد. دیدیم یک نفر با دو قاطر از تپه در حال پایین آمدن است. چهار دبة بیست لیتری روی هر قاطر گذاشته بود و دهنة آنها را گرفته و به طرف چشمهای میرفت که با ما تقریباً صد متر فاصله داشت. عباس گفت: «حسین، بریم همینو بگیریم، خوب چیزیه.» گفتم: «عباس جان صبر کن. عجله نکن.» گفت: «حسن، به خدا از دست میره.» گفتم: «باشه. صبر کن. الان بگیرمش، کجا میخواهیم ببریمش؟ عجله نکن.»

بخش سی‌و‌‌نهم : خاطرات سروان حسین دینی

* معرفی

حسین دینی در سال 1362 به استخدام ارتش در آمد. از همان ابتدا، تیپ 65 را برای خدمت انتخاب کرد. او دوره‌های آموزشی نوهد، تکاور، چتربازی و غواصی را در سال 1363 گذراند و به مناطق جنگی اعزام شد. در مناطق مختلف عملیاتی در غرب و جنوب کشور حضور داشت و پس از سی سال خدمت صادقانه در سال 1392 از خدمت بازنشسته شد.

* ربایش در خاک عراق

سال 1365 بود. در پایگاه چنار، در سردشت، مشغول خدمت بودم. پایگاه روی ارتفاعات مستقر بود. ارتفاعات چنار چهار پنج کیلومتر مرز و در نزدیکی روستایی به نام بیطوش قرار دارد. پس از روستای بیطوش، ارتفاعات گرماب واقع شده که دقیقاً در خط مرزی ایران و عراق است. آن زمان در ارتفاعات گرماب، نیروهایی از لشکر 21 مستقر بودند. روزی منافقین به پایگاه گرماب حمله کردند و افراد زیادی را به شهادت رساندند، سپس کل پایگاه را تخلیه کردند. این کار آنها باعث شد تا به ما مأموریت مهم و حساسی ابلاغ شود. باید درسی به آنها می‌دادیم تا دیگر جرئت نکنند به پایگاه‌های ما حمله کنند. عباس غلامی، فرمانده تیم، به من گفت: «می‌خواهیم به تپة منافقین بریم. باید بریم از عراق اسیر بگیریم.» علت اسیر گرفتن از عراقی‌ها این بود که منافقین با کمک و پشتیبانی آنها دست به جنایت می‌زدند. من، عباس غلامی، حجت شکری و فرخنده‌کلام برای این مأموریت انتخاب شدیم. رفتن به تپة منافقین خیلی سخت بود. پیش از مآموریت برای شناسایی دو سه بار به آنجا رفتیم. تپة منافقین ارتفاعات بلندی است که در خاک عراق قرار دارد. از مرز ایران تا آنجا تقریباً هفت کیلومتر فاصله است. چون مقر منافقین روی آن ارتفاعات بود، نیروهای ایرانی آن ارتفاعات را به نام تپة منافقین می‌شناختند. پیش از مأموریت با خودم گفتم: «عباس فرمانده تیمه و خیلی هم جیگردار و نترسه، بهتره ببینم چه طرح و برنامه‌ای داره.» عباس خیلی نترس و جسور بود، به همین دلیل احساساتش بر کار و تجربه‌اش غلبه می‌کرد. بعد از اینکه نقشه‌اش را با ما مطرح کرد، به او گفتم: «یه طرحی هم من می‌دم . . . موقع صبح که کمین‌ها رو جمع می‌کنن، ما می‌ریم تو.» با تردید گفت: «هوا روشن میشه.» گفتم: «باشه. این ریسکه ولی ارزششو داره. صبح با خیال راحت و تو گرگ‌و‌میش که خسته‌ان و دارن جمع می‌کنن، ما وارد عمل می‌شیم.»

عراقی‌ها شب تا صبح کمین داشتند و اوایل کمین خیلی سرحال و با‌انگیزه بودند، اما با روشنایی صبح، همگی خسته می‌شدند و برای اینکه جای کمین لو نرود، زود جمع می‌کردند و می‌رفتند. آن موقع بهترین زمان برای  عملیات بود. عباس موافقت کرد و کار را به من سپرد. پس از طراحی عملیات، نیمه‌های یکی از شب‌ها، آمادة رفتن شدیم. لباس کردی پوشیدیم، تجهیزات مورد نیاز را برداشتیم و از پایگاهمان در چنار تا گرماب را با آمبولانس رفتیم. پس از توقفی کوتاه، ساعت 5 صبح، وقتی دیدیم شرایط برای حرکت مناسب است، پیاده راه افتادیم. هوا تقریباً گرگ‌و‌میش بود. پس از یک ساعت که با احتیاط و دقت، ارتفاعات مرزی را رد کردیم، وارد خاک عراق شدیم. از آن به بعد، منتظر هر اتفاق و حادثه‌ای بودیم : خطر قرار گرفتن در میدان مین، گیر افتادن در کمین دشمن، اسیر شدن، کشته شدن و اتفاقاتی که دیگر هیچ راه برگشتی نبود. در حین رفتن، عباس از من پرسید: «باید صبر کنیم تا هوا کاملاً روشن شه؟» گفتم: «آره، باید یه جوری عمل کنیم که تا غروب کارمون تموم بشه و برگردیم.»

با احتیاط پیش می‌رفتیم. هنگامی که از شیارها عبور می‌کردیم، کاملاً مراقب اطراف بودیم. هر قدمی که بر می‌داشتیم، به اطراف نگاه می‌کردیم. از پشت یک درختچه به پشت درختچة دیگر، آهسته جلو می‌رفتیم. از مرز خیلی فاصله داشتیم و به جایی رسیدیم که جاده‌های اصلیشان به راحتی دیده می‌شد؛ جاده‌های آسفالتی که خیلی تر و تمیز ساخته شده بودند. انتهای این جاده‌ها به پشت تپة سه‌قلو می‌رسید. تپة سه‌قلو سه ارتفاع پشت سر هم بود که دقیقاً پشت تپة منافقیت قرار داشت. به پشت ارتفاعات سه‌قلو رسیدیم که منافقین روی آن مستقر بودند. تقریباً هفت کیلومتر از مرز فاصله داشتیم. به لطف خدا در طول مسیر اتفاقی نیفتاد. باید در جای مطمئنی مستقر می‌شدیم تا بتوانیم جان‌پناهی درست کنیم. کنار ارتفاع چشمة آبی بود. چند کلاه پرش کنار چشمه افتاده بود. یکی را برداشتم. بقیه گفتند: «آخه این رو میخوای چی کار؟» گفتم: «یه جایی به درد میخوره.» تقریباً صد متر جلو رفتیم که به عباس گفتم: «اینجا برای استراحت خوبه. منطقه رو هم بررسی کنیم، ببینیم کی‌ها می‌رن، کی‌ها می‌آن، چه ماشین‌هایی می‌رن، چند نفر می‌آن.»

ساعت 7، 8 صبح شده بود. داخل شیار زیر درخت‌ها نشستیم. کنار شیار نهری بود که از ارتفاعات اخلاقی (در ضلع شمالی گرماب، در خاک ایران) جاری می‌شد. به تمام منطقه دید داشتیم. نگاهی به پایگاه عراقی‌ها انداختیم که روی تپة منافقین بودند و پنجاه متر با آن فاصله داشتیم. پایگاه نیرو مخصوص عراق بود که به آن قُوَّة‌الخاص می‌گفتند. همان جا نشستیم و پایگاه را زیر نظر گرفتیم. بعضی پایگاه را ترک می‌کردند، عده‌ای وارد می‌شدند، صدای بگو بخند و آوازشان را می‌شنیدیم. با احتیاط منتظر بودیم تا موقع اجرای عملیات برسد.

ساعت تقریباً 11، 12 شد که ناگهان دیدیم یکی از عراقی‌ها که فاصله‌اش با ما حدود صد متر بود، علف‌های خشک را آتش زد. آتش گُر می‌گرفت و به طرف ما می‌آمد. عباس به من گفت: «حالا چی کار کنیم حسین.» ناگهان چشمم به کلاه پرش افتاد. به بچه‌ها گفتم: «نگران نباشید. با کلاه از نهر آب می‌گیریم و می‌ریزیم دوروبرمون. این طوری همه جا خیس می‌شه و آتش به ما نمیرسه.» با خنده به بچه‌ها گفتم: «الان که آتش به ما برسه، باید مثل خرگوش بالا و پایین بپریم.» گفتند: «حسین تو رو خدا توی این وضعیت شوخی نکن.» آتش تا نزدیکی‌های ما آمد، ولی شکر خدا به ما نرسید. ما هم به همان شیاری برگشتیم که در آن پناه گرفته بودیم.

زمان به سختی می‌گذشت. در آن موقعیت پرخطر، پشت درخت‌های کوچک و درون شیار، نزدیک به هم نشسته بودیم. با وجود این، چون پرجنب‌و‌جوش و پرانرژی بودم، اصلاً آرام و قرار نداشتم و مدام به اطراف سرک می‌کشیدم. بچه‌ها که از جنب‌و‌جوش‌هایم کلافه شده بودند، به من می‌گفتند: «جون مادرت تکون نخور؛ بگیر بشین.» چند ساعت گذشت تا اینکه ساعت 2 شد. دیدیم یک نفر با دو قاطر از تپه در حال پایین آمدن است. چهار دبة بیست لیتری روی هر قاطر گذاشته بود و دهنة آنها را گرفته و به طرف چشمه‌ای می‌رفت که با ما تقریباً صد متر فاصله داشت. عباس گفت: «حسین، بریم همینو بگیریم، خوب چیزیه.» گفتم: «عباس جان صبر کن. عجله نکن.» گفت: «حسن، به خدا از دست می‌ره.» گفتم: «باشه. صبر کن. الان بگیرمش، کجا می‌خواهیم ببریمش؟ عجله نکن.» عباس خیلی شجاع و جسور بود و بی‌قراری می‌کرد که هر چه زودتر عراقی را دستگیر کنیم و برگردیم. به بچه‌ها گفتم: «کاری نداشته باشین خودم برنامة دستگیریشو براتون می‌چینم.» آن فرد به چشمه رسید و ایستاد. به عباس گفتم: «صبر کن. تا بخواد دبّه‌ها رو پر کنه، طول می‌کشه. زیر نظرش می‌گیریم. بذار تا آخرین لحظه کارهاش رو انجام بده و هوا هم تاریک بشه. ما الان نمی‌تونیم توی این دشت با یه اسیر برگردیم. خودمون هم سخته برگردیم عقب. پایگاه عراقی‌ها بالای سر ماست. این اگه یه داد بکشه و سر‌وصدا بکنه، می‌خوایم چی کار کنیم؟ اونوقت مجبور می‌شیم بهش شلیک کنیم. اگه شلیک هم کنیم، همه صداش رو می‌شنوند و ما نمی‌تونیم برگردیم. نمی‌شه که چهار نفر فدای یه نفر بشن.» . . . ادامه دارد . . .

 

 

منبع : کلاه‌سبزها، ذاکری خطیر، سمیه، ذاکری خطیر، رضا، 1395، انتشارات سازمان عقیدتی سیاسی آجا، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده