سرباز در خاطرات دفاع مقدس
(62) از رانندگي تا بهياري1 دو ماه اول خدمتم را به عنوان راننده جناب سرهنگ ابراهيم سخاوتي درمنطقه انجام وظيفه ميكردم و بعد از اينكه ايشان با جناب سروان بهبودي و جناب سروان خلج منفرد تعويض شدند، باز هم حدود يك ماهي در مسئوليت سابق به انجام وظيفه پرداختم و از افتخارات آن دوران از زندگيام خدمت به اين دو افسر عارف و عاشق اسلام است كه در همه حال با بچهها بودند، و حتي با آنها به گشتي و مأموريتهاي پر خطر ميرفتند و بچهها با وجود آنها هيچ وقت احساس دلتنگي نميكردند.

تا اينكه بعد از مدتي به دليل كمبود راننده و عدم آشنايي سربازان با خط مقدم به من دستور داده شد مابقي خدمتم را به عنوان راننده آمبولانس مشغول به فعاليت شوم.

گردان ما از نظر تعداد مجروح و زخمي به دليل محل استقرار و وضعيت منطقه در تيپ1 لشكر81 زرهي مشهور بود و به خاطر همين ما شب و روز مشغول انتقال مجروحان به بيمارستان و بهداري بوديم. يك بار ساعت 2 نصف شب به ما اطلاع دادند كه دسته دو گروهان سوم زخمي داده است و ما بايد خودمان را خيلي زود براي كمك رساني به محل برسانيم.

با اعلام اين خبر من و يك بهيار با سرعت به سمت «كله‌قندي» كه منطقه بسيار ناامن و خطرناكي بود، حركت كرديم. در آنجا با ديدن مصدوم متوجه شديم تير مستقيم كلاشنيكف سمت راست كمر مهدي امراللهي را شكافته است و او را مجروح كرده و خون زيادي هم از او مي‌رود. به همين دليل ما بلافاصله دست به كار شديم و كمك‌هاي اوليه را همانجا انجام داديم. آمپول‌ها را من براي او مي‌خواندم و او تزريق مي‌كرد. بعد به همراه مجروح به سمت بهداري گردان روانه شديم.

از شانس بد ما هوا ابري و بسيار تاريك بود، طوري كه حتي در چند قدمي هم چيزي ديده نمي‌شد. از طرف ديگر چراغ جنگي ماشين هم خراب بود و كار نمي‌كرد. البته من چند باري ماشين را براي تعمير چراغ برده بودم، اما هر بار تنها يك جواب به من داده مي‌شد و آن اين‌كه ما وسايل اين ماشين را نداريم و كاري از دست ما ساخته نيست.

جواب سربالاي مسئولان تعميرگاه در طول خدمت يك سوال ديگر را براي من مطرح كرده بود كه وقتي وسايل مورد نياز ماشين موجود نيست، چرا اصلاً آن را به منطقه مي‌‌آورند؟

بگذريم. چاره‌اي جز حركت نبود. ما هم توكل كرديم و راه افتاديم. مجروح هم مرتب از درد فرياد مي‌زد و كمك مي‌خواست. تمام حواس من پيش فريادهاي مجروح بود و مي‌خواستم هر چه زودتر او را به بهداري برسانم كه متوجه شدم آمبولانس از جاده خارج شده است. خواستم ترمز كنم كه ديدم آمبولانس ترمز خالي كرده و توقف نمي‌كند. ناله‌هاي سرباز هم توي سرم مي‌چرخيد و كلافه‌ترم مي‌كرد. من در آن وضعيت گيج شده بودم و كاري از دستم بر نمي‌آمد. بعد خيلي سريع فرمان را به سمت چپ چرخاندم كه يكهو ماشين توي يك سراشيبي شديد افتاد و با سرعت به سمت جلو شتاب گرفت. هوا هم آن قدر تاريك بود كه اصلاً نمي‌ديدم آمبولانس كجا مي‌رود. فقط صداي داد و فرياد مجروح كه مي‌گفت: «يا امام حسين(ع)! به فريادم برس»، و صداي بهيار كه دائم به تركي چيزهايي مي‌گفت و من نمي‌فهميدم، در فضاي آمبولانس مي‌چرخيد.

در آن شرايط من همه چيز را به خدا واگذار كرده بودم و منتظر بودم تا ببينم آمبولانس بالاخره كجا توقف مي‌كند كه ناگهان آمبولانس به مانعي برخورد و  به سمت راننده چپ شد.

همه چيز در يك لحظه اتفاق افتاد. بعد از چند دقيقه بي‌هوشي، من بلند شدم و به هر زحمتي بود از آمبولانس بيرون آمدم. هيچ صدايي از هيچ كس در نمي‌آمد.

گفتم: حتماً مجروح شهيد شده است كه حرفي نمي‌زند.

بغض كرده بودم و همان طور گيج و سردرگم در عقب آمبولانس را باز كردم و ديدم مجروح روي دست‌هاي بهيار افتاده است و نفس مي‌كشد. من كه از زنده بودن مجروح هيجان زده بودم، خيلي سريع او را از آن وضعيت خارج كردم و در آن تاريكي به دنبال كمك راه افتادم.

در آن تاريكي يادم افتاد كه يك دستگاه آمبولانس هم در اختيار واحد خمپاره است كه راهم را به سمت آن واحد عوض كردم و سرانجام حدود ساعت 30/4 صبح بود كه به كمك آنها مجروح را به بهداري رسانديم.

من بعد از آن اتفاق ديگر رانندگي نكردم و هنوز هم از رانندگي متنفرم و ديگر رغبت نمي‌كنم پشت فرمان بنشينم و رانندگي كنم. اما برعكس از فرداي همان روز دنبال كار بهداري رفتم و چون علاقه فراواني به اين كار داشتم، به حدي پيشرفت كردم كه بعد از مدت كوتاهي دكترها حتي به من اجازه بعضي كارهاي بهياري را مي‌دادند.

 

پا نوشته ها:

1- سرباز وظیفه محمدرضا معصومی؛ جمعی گردان119 لشکر81 زرهی کرمانشاه

منبع: سرباز و خاطرات دفاع مقدس،صدیقی، سیامک،1388، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده