در کمین گل سرخ
بخش هفتاد و سوم: در عالم خواب و رویا، ناگهان دیدم سیدی عالی قدر که عمامه ای مشکی دارد، وارد قرارگاه شد. چهره اش گرفته بود و بسیار محزون و خسته به نظر می آمد. به احترامش همه از جا بر خاستیم. لحظه ای بعد انگار که دیگر کارش تمام شد و کاری دیگری ندارد، بلند شد و گفت: -من می خواهم بروم آیا کسی هست من را در این مسیر کمک کند؟

از آن ته دیدم آقای رحیم صفوی با علامت دارد حرف می زند. توصیه به آرامش می کرد. خودش هم لبخندی بر لب داشت و به اصطلاح می گفت: مسأله ای نیست. هم متوجه بود که این طور باید گفت و هم متوجه بود که این صحنه طبیعی است و باید تحملش کرد.

آن چه مرا بیش تر ناراحت کرد، گفته های یک سرهنگ ارتشی بود. از عناصر ستاد خودمان بود؛ از استادان دانشکدۀ فرماندهی و ستاد.  استاد خوبی هم بود به نام جناب سرهنگ «محمد زاده».

ایشان گفت: ببخشید جناب سرهنگ، ما راه کار زیادی برای عملیات داریم. این جزو هیچ کدام از راه کارها نبود.

گفتم: من از شما تعجب می کنم که استاد دانشکدۀ فرماندهی و ستاد هستید و چنین سؤالی می کنید. مگر نمی دانید تصمیم فرمانده در مقابل راهکارهایی که ستادش به او می دهد، از سه حالت خارج نیست. یا یکی از راه کارها را قبول می کند و دستور صادر می کند.

یا تلفیقی از راهکار ها را به دست می آورد و آن را ابلاغ می کند. یا هیچ کدام از آنها را انتخاب نمی کند و خودش تصمیم می گیرد. چون او باید به مسؤولین بالا و خدا جواب  بدهد. فرمانده ملزم به تصمیم گیری و اتخاذ تدبیری است که پیش خدا جوابگو باشد، نه پیش انسان های دیگر. این حالت سوم است.

من که غافل شده بودم، در اثر برخورد روانی برادر رحیم صفوی، یک خرده تحمل خودم را بیش تر کردم. داشتم ناامید می شدم و فکر می کردم این جلسه به کجا می انجامد. به خودم گفتم:

در نهایت به تندی دستور را ابلاغ می کنم. بالاخره باید اجرا شود. میدان جنگ است و بایستی یک خورده روح و روان هم آماده باشد. خداوند متعال می فرماید فاءن مع العسریسرا.

او ما را کشاند تا نقطۀ اوج سختی و یکدفعه آسانی را نازل کرد؛ بدون این که خودمان نقش زیادی داشته باشیم. جریان جلسه یک دفعه برگشت. برادر احمد متوسلیان گفت: من خیلی عذر می خواهم که این مطلب را بیان کردم. ما تابع دستور هستیم و الان می رویم به دنبال اجرا. هیچ نگران نباشید.

برادر خرازی هم همین طور. همه اشان با هم هماهنگ کردند و شروع کردند به تقویت فرماندهی برای اجرای دستور. این طور که شد، گفتم: بسیار خوب. این قدر هم وقت دارید. سریع بروید برای عملیات آماده شوید و اعلام آمادگی کنید.

این ها که رفتند، یک دفعه غبار غمی دل مرا گرفت. خدایا، با این قاطعیتی که در ابلاغ دستور نشان دادم، با این شرایطی که توی جلسه به وجود آمد و بعد هم خودت حلش کردی، حالا اگر این طرح نگرفت،آن وقت چکار کنیم؟ دفعۀ بعد، توی اتاق های جنگ، نمی شود این طور دستور داد، چون یاد صحنه های قبلی می کنند.

عملیات با یک ساعت تأخیر آغاز شد. فرماندهان قرارگاه کربلا، در ساعت2225 روز اول خرداد، حدود 9 تیپ نیرو را در ظلمات شب از سه محور روانۀ میدان کردند.

این ها به اضافۀ یک تیپ احتیاط تمام دارایی قرارگاه بود که اکنون به میدان ریخته بود. نیروهای محور راست به سرعت جلو کشیدند و شکافی میان نیروها و مواضع دشمن ایجاد کردند. تأمین شلمچه با آنان بود. اما در دو محور کارگره خورده بود.

اما از دو محور دیگر هیچ خبری از پیشرویشان نمی آمد. هر چه هم راهنمایی می کردیم به نتیجه نمی رسیدند. از این بابت ما شدیداً نگران بودیم و این نگرانی تا صبح ادامه داشت.

هنگام نماز صبح بود. اکثر کسانی که در اتاق جنگ بودند از شدت خستگی افتاده بودند. نماز را که خواندم احساس کردم دیگر چشمانم بسته می شود و نمی توانم پلک ها را نگهدارم. خواب بدجوری فشار آورده بود ولی دلم نمی آمد از کنار بی سیم بروم. همان جا دراز کشیدم و سعی کردم چند دقیقه ای بخوابم.

در عالم خواب و رویا، ناگهان دیدم سیدی عالی قدر که عمامه ای مشکی دارد، وارد قرارگاه شد. چهره اش گرفته بود و بسیار محزون و خسته به نظر می آمد. به احترامش همه از جا بر خاستیم. لحظه ای بعد انگار که دیگر کارش تمام شد و کاری دیگری ندارد، بلند شد و گفت:

-من می خواهم بروم آیا کسی هست من را در این مسیر  کمک کند؟

من زودتر از بقیه جلو دویدم و دستانش را گرفتم تا از قرارگاه خارج شود. بیرون که رفتیم به ذهنم رسید، حیف است این سید بزرگوار با این همه خستگی که دارند، پیاده راه بروند. پس بغلش کردم. دیدم با تبسمی زیبا به من نگریست و اظهار محبت کرد. از این نگاه محبت آمیز او چنان به وجد آمدم که از خوشحالی به گریه افتادم.

ناگهان به صدای گریۀ خودم از خواب پریدم.  با روحیه ای که از این خواب گرفته بودم، دیگر خوابم نمی آمد. متوجه شدم از بی سیم صدای تکبیر گفتن می آید. فهمیدم دو محوری که کارشان گیر کرده بود، توانسته اند به اروند برسند.

آن لحظه امید بخش، ساعت0430 بامداد روز دوم خرداد بود که به قرارگاه اعلام شد که جادۀ شلمچه- خرمشهر و پل نو آزاد شد. با این حساب ارتباط زمینی عراق با خرمشهر قطع شد. حالا تنها امید صدام به آن پل شناوری بود که در چند روز اخیر از جزیرۀ بوبیان بر روی اروند زده بودند. پیش از این که تعدادی از یگان ها به سوی آن رهسپار شوند، نیروی هوایی مأموریت بمباران آن را پیدا کرد.

منبع: در کمین گل سرخ، مؤمنی، محسن،1382، سوره مهر، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده