مژههای سوخته (روایتی از زندگی شهید یوسف کلاهدوز) – قسمت دهم
تدوین آیین نامهها شروع شد. کلاهدوز کتابخانة دانشکدة افسری ارتش را میشناخت. از آنجا کتابهای قطوری میآورد و خلاصه میکرد. یک گروه سه نفری تشکیل داده بود که شروع کردند به خواندن این آییننامهها و خلاصهبرداری و فیشبرداری. اولین آییننامهای که برای سپاه آماده کردندشد 500 صفحه. 10 تا آییننامه بود برای هر کدام از زیر مجموعههای سپاه. حتی برای روابط عمومی و تبلیغات هم آییننامه آماده کردند. همة این دستورالعملها شد یک زونکن قطور که تکثیر و مجلد کردند و برای استانها فرستادند.

آموزش

کار سپاه شروع شد. کلاهدوز مسئول آموزش بود. رفت پادگان سعد‌آباد که شده بود پادگان امام علی (ع) و مستقر شد. یوسف اعتقاد داشت آموزش است که در نهایت ترکیب و وضعیت هر تشکیلاتی را روشن می‌کند و آیندة سپاه را در آموزش می‌دید. یوسف بلافاصله سه برنامه تدوین کرد؛ برنامة سه ماهه، برنامة یک ساله، و برنهمة سه ساله. برنامة سه ماهه برای پاسدارهای عادی بود؛ کسانی که قرار بود در عملیات‌های ساده شرکت کنند. برنامة یک ساله برای کسانی بود که بخواهند مسئول آموزش باشند یا مدیریت داشته باشند و برنامة سه ساله برای فرماندهان آموزشی استان‌ها و همچنین کادر آینده سپاه.

کلاهدوز با ( سرهنگ)نامجوی که در ارتش مانده بود، همکاری داشت. نامجوی وقتی می‌خواست دانشجوهای جدید پذیرش کند آنها را به دورة دو هفته‌ای سپاه می‌فرستاد. دانشجوهای ارتش هم می‌آمدند به پادگان امام علی(ع) و کنار پاسدارهای جوان آموزش می‌دیدند. در عضو‌گیری باهم همکاری داشتند و کلاهدوز داوطلب‌هایی که می‌دید به درد ارتش می‌خورند به دانشکدة افسری ارتش می‌فرستاد و به نامجوی معرفی می‌کرد. همین طور از افسرهای ارتش که برای آموزش سپاه مناسب بودند، دعوت به همکاری می‌کرد.

تدوین آیین نامه‌ها شروع شد. کلاهدوز کتابخانة دانشکدة افسری ارتش را می‌شناخت. از آنجا کتاب‌های قطوری می‌آورد و خلاصه می‌کرد. یک گروه سه نفری تشکیل داده بود که شروع کردند به خواندن این آیین‌نامه‌ها و خلاصه‌برداری و فیش‌برداری. اولین آیین‌نامه‌ای که برای سپاه آماده کردندشد 500 صفحه. 10 تا آیین‌نامه بود برای هر کدام از زیر مجموعه‌های سپاه. حتی برای روابط عمومی و تبلیغات هم آیین‌نامه آماده کردند. همة این دستورالعمل‌ها شد یک زونکن قطور که تکثیر و مجلد کردند و برای استان‌ها فرستادند.

یوسف ساعت شروع کار را از 8 صبح به 6 تغییر داد. بعد دیدند زمستان هوا دیر روشن می‌شود، آغاز ساعت کار زمستان را کردند 7 صبح ولی در بهار و تابستان همان 6 صبح بود. ساعت کار را طوری تنظیم کرد که با وقت نماز صبح هماهنگ باشد. می‌گفت: سپاهی، صبح که نمازش را خواند، دیگر نخوابد. راه بیفتد بیایدسر کارش. شروع کار وقتی باشد که خورشید طلوع می‌کند.

ساعت کار را جلو کشید، برنامة صبحگاه را راه انداخت. ماه سوم شروع کار سپاه بود. صبحگاه سر ساعت 7 صبح اجباری بود. برای همه. قبل از بقیه خودش آماده بود و آقا ولی. ولی‌الله معرفت یکی از ورزشکارهای قدیمی بود که بهش می‌گفتند آقا ولی. مدیر داخلی بود. کلاهدوز توی صف صبحگاه که می‌ایستاد، می‌گفت: اینجا رئیسمان آقا ولی است. رئیس دیگری هم نداریم. بعد خودش پشت سر آقا ولی راه می‌افتاد و تمرین‌ها را انجام می‌داد.

تیر ماه 1358 جواد منصوری فرمانده سپاه بود و کلاهدوز مسئول آموزش. یک روز با هم رفتند قم که با امام ملاقات کنند و گزارشی از وضعیت سپاه بدهند. به بیت امام که وارد شدند، به نظرشان آمد وضعیت امنیتی آنجا ضعیف است. نگران شدند و فکر کردند سپاه باید کاری بکند. رفتند توی اتاق امام. امام گزارش را شنید. بعد کلاهدوز به امام گفت: «اگر اجازه بدهید ما ترتیبی برای مسئلة حفاظت از بیت شما انجام دهیم. با این هجوم سیل‌آسا و شوقی که مردم برای دیدار دارند، احتمال خطر هست. دور از احتیاط است که این‌طور روی پشت‌بام ظاهر شوید.»

امام دستش را بالا برد و گفت: «لازم نیست. مردم می‌خواهند من را ببینند. من هم می‌روم آن‌ها را می‌بینم. شما خودتان را زحمت ندهید.»

برایشان سخت بود که با امام بحث کنند. کمی که اصرار کردند، امام دوباره دستش را بالا برد و گفت: «خودتان را به زحمت نیندازید، من به مرگ طبیعی از دنیا می‌روم.»

با این حال وقتی آمدند بیرون، ناراضی بودند. از خودشان ناراضی بودند که باید کاری می‌کردند و تا آن موقع نکرده بودند. رفتند دوتا دوربین مداربسته تهیه کردند و همراه چند پاسدار اطراف خانة امام مستقر کردند. کم‌کم حفاظت از خانة امام و کوچه‌های اطرافش به سپاه سپرده شد.

اوایل کار سپاه، آموزش روی جنگ‌های پارتیزانی متمرکز بود. احتمال جنگ داخلی وجود داشت و اگر این اتفاق می‌افتاد سپاه به چریک نیاز داشت. بعد بحث این پیش آمد که سپاه باز هم یک ارگان نظامی چریکی جمع‌وجور و سبک باشد که بتواند سریع عمل کند یا این که برعکس، گسترده و کلاسیک شود.

کسانی مثل ابوشریف که چریک بودند، با گسترده شدن سپاه مخالفت می‌کردند؛ اعتقاد داشتند سپاه باید سبک باشد تا بتواند در عملیات‌های متعدد و پراکنده شرکت کند. اما عدة دیگری از جمله کلاهدوز معتقد بودند در کنار این آمادگی چریکی باید سازمان و تشکیلات سپاه به طور کلاسیک وسعت پیدا کند و تبدیل به یک نیروی نظامی جهانی شود.

منبع : کلاهدوز، حامد، مژه‌های سوخته، 1390، مرکز اسناد و تحقیقات دفاع مقدس، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده