سروده هایی از صاحبان سیف و قلم (25)
غزل‏ها «ادبيات پايدارى دفاع مقدس» امواج درد بر شانه‏هاى طاقچه گردى نشسته است آيينه از هجوم مصيبت شكسته است ديگر هواى يك غزل عاشقانه نيست اينجا كه صبر زخمى و لبخند خسته است

بر شانه‏هاى طاقچه گردى نشسته است

آيينه از هجوم مصيبت شكسته است

ديگر هواى يك غزل عاشقانه نيست

اينجا كه صبر زخمى و لبخند خسته است

در زيـر بـارهاى مصيبت نـگاه كن

يك روزه پشت عاطفه‏ها پينه بسته است

فريـادها ز جهـان خسته مـى‏شوند

امواج درد بند صدا را گسسته است

در امتــداد افـــق شـور زنـدگى

انگار يك نفر از مرگ رسته است

 

 

كتيبه زخم

اى سر كه به هر منزل در رهگذرم باشى

     هر چند ز من دورى تو همسفرم باشى

خورشيد جهانتابى بر نيزه و مهتابى

    تو يوسف زهرايى نور بصرم باشى

اى روح مسيحايى اى جان اهورايى

    روز از تو تماشايى، شب‏ها قمرم باشى

هر شور برانگيزم با ياد تو آميزم

    تيغ سخن شعرم رمز ظفرم باشى

هر چند نديدم من جز حكمت و زيبايى

    از كرب و بلا تا شام تو جلوه گرم باشى

گفتم كه نريزم اشك بر پاى شقايق‏ها

    اما چه كنم با دل در چشم ترم باشى

خون رنگى افلاكى پرواز تن خاكى

    در سير الى الهى تو بال و پرم باشى

سر مى‏زنم از هجرت بر محمل خونينت

    بادا كه در اين غربت بالاى سرم باشى

با صوت دل انگيزت آرام دل من باش

    با خواندن قرآنت پيغامبرم باشى

دريايى و عطشانى، عطشانى و جوشانى

    در عالم ايمانم بحرى و برم باشى

آئينه اشراقى همواره به هر دوران

    حق از تو شكوفا شد تا در نظرم باشى

 

 

هاله‏ى نور

كى مى‏شود دوباره به جبهه سفر كنيم

  آن خاك‏هاى شسته به خون را نظر كنيم

در لحظه‏هاى جذبه سبكبال و بى‏ريا

  از خاك جبهه تا به افق‏ها گذر كنيم

در جستجوى ثبت همه مختصات عشق

  با هاله‏هاى نور تو شرح ظفر كنيم

تنها به كنج سنگرى از كيسه‏هاى خاك

  «امن يجيب» خوانده و حالى دگر كنيم

آلاله‏هاى سوخته جان شلمچه را

  با اشك‏هاى ديده خود شعله‏ور كنيم

آوخ هنوز فاصله داريم تا به عشق

  اى دل بكوش فاصله را مختصر كنيم

 

 

دلواپسي‌هاي چزابه

  به خون شهيدان وضو مي‌كنم

   به جان با خدا گفتگو مي‌كنم

   به جبهه به سنگر به هر خاكريز

   نشان تو را جست‌و‌جو مي‌كنم

  به تار قصيده به پود غزل

    دل زخمي‌ام را رفو مي‌كنم

  هوا تو پيچيده در خاطرم

   كه امشب تو را آرزو مي‌كنم

  به ياد شما شاهدان شهيد

   هميشه به چزابه رو مي‌كنم

  بيا تا كنم «صالح» از جان نماز

   به خون شهيدان وضو مي‌كنم

 

 

پرواز

   بار ديگر نوبت پرواز شد

       بال جبرائيلى دل باز شد

   جسم و جانم شد سبك برخاستم

       شهپر انديشه‏ام شهباز شد

   بال زد آنقدر تا هفت آسمان

       تا چنين طبعم سخن پرداز شد

   آنقدر خواندم غزل‏هاى فراق

       تا وجودم شعله آواز شد

   مثل شاهينى دلم در آسمان

       با ستاره همدم و همراز شد

   گم شدم در آسمان بيكران

       لحظه شيدائيم آغاز شد

 

 

 ظهور نهايى

  تو مثل آب زلالى تو مثل دريايى

    سبك‏تر از پر رؤيا لطيف و زيبايى

  تو سرو راز و نيازى درخت توحيدى

   تو شعر باغ خدايى چقدر والايى

  تو ارتفــاع نمـازى تـرانه سحـرى

    تو سمبل گل عشقى اميد فردايى

  در انتظار تو هستم نشسته در راهت

    تو عشق پاك منى از چه رو نمى‏آيى

  نثار مقدم پاك تو خوشه خوشه نور

    بيا كه خانه شود غرق در شكوفايى

  بهار و هرچه شكوفه است از تو دارد رنگ

    تويى كه نوگل نرگس عزيز زهرايى

 

 

منبع: معبر آسمان، افشار تویسرکانی، صالح، 1388، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده