در کمین گل سرخ
بخش هفتاد و دوم: شکست های پی در پی صدام در جبهۀ جنگ باعث شد؛ دوستان عربش در منطقه به وحشت بیفتند. شورای همکاری خلیج فارس جلسه گذاشت. صدام گفت: عقب نشینی هایش تاکتیکی بوده است و برای این که قدرتش را به آنان نشان دهد، در محور قرارگاه قدس حملۀ سنگینی کرد و پاسگاه شهابی را مجدداً اشغال کرد.

در تبلیغات خارجی، این حمله خیلی بزرگ جلوه داده شد و به همین بهانه صدام به تعدادی از فرماندهانش نشان شجاعت داد. هر چند این حمله دستاورد زیادی برای ارتش عراق نداشت، اما شکستن خط خودی و نیز تجهیزات و قدرتی که ارتش عراق از خود به نمایش گذاشت، به فرماندهان ایران فهماند که حمله به طرف بصره راحت تر از حمله به خرمشهر نیست.

 پیشروی به سوی بصره نیاز به امکاناتی داشت که قرارگاه کربلا فاقد آن بود. پیش از عملیات، آنان تنها برای بیست روز مهمات تدارک دیده بودند که اکنون آن بیست روز رو به اتمام بود. از سوی دیگر سرهنگ صیاد آن قدر دستش از نیرو خالی بود که برای ادامۀ عملیات، مجبور شد چهار تیپ از نیروهای قرارگاه فجر را به خرمشهر آورد. این ریسک خطرناکی بود.

اکنون منطقۀ عملیاتی فتح المبین چنان خالی از نیرو شده بود که اگر عراق می توانست در آنجا کاری کند، چه بسا تمام زمینی را که دو ماه پیش از دست داده بود، مجدداً می توانست بگیرد. البته سرهنگ معتقد بود؛ ارتش عراق نیز مانند ایران فعلاً تمام توش و توانش را برای منطقۀ خرمشهر گذاشته است.

هر چه که بود، فعلاً باید تنها به خرمشهر فکر می کردند. این تأخیر یک هفته ای باعث شد؛ عراق از جنوب شرقی خرمشهر پلی روی اروند نصب کند تا روز مبادا از آن محور هم بتواند نیروهایش را پشتیبانی کند. طبیعی بود اگر تأخیر بیش تر از این ادامه داشت. عراق با ایجاد موانع مستحکم دیگری راه رسیدن به خرمشهر را دشوارتر از این که هست، می کرد.

چندین جلسۀ مشورتی با حضور فرماندهان سپاه و ارتش برگزار شد. نیروها هیچ آمادگی ادامۀ عملیات را نداشتند. دو فرمانده عالی رتبۀ جنگ وقتی از آن جلسات طرفی نبستند، از جبهه به اهواز برگشتند تا در فضای خلوت دنبال راه چاره باشند و سرانجام آن را یافتند.

با تغییری در طرح، باید عجالتاً خرمشهر را به محاصره در می آوردند تا در فرصت بعد آن را اشغال کنند. خبر محاصرۀ خرمشهر باعث می شد نیروهای مردمی به جبهه بشتابند و با انگیزۀ بهتری کار دنبال شود.

چشم هایمان از خوشحالی درخشید، مثل این که کار تمام شده بود. حالت جالبی است که فرماندهی مطمئن باشد طرحی که می خواهد به اجرا در بیاورد، در این طرح اطمینان پیروزی است. یعنی ما پیروزی را در آن جرقۀ ذهنی که به وجود آمد، دیدیم.

دوتایی با هم صحبت کردیم. مشکل کار در این بود که این طرح را چه طور به فرماندهان ابلاغ کنیم. با آنان بحث های دیگری کرده بودیم و حالا یک دفعه این طرح را مطرح می کردیم. در ذهن مان بود که می گویند مشورت هایمان چه شد؟ مخصوصاً بچه های سپاه، اهل بحث و مشورت و این چیزها بودند و فکر می کردیم اگر یک موقع چیزی را فی البداهه بگوییم، ممکن است برایشان سنگین باشد.

خداوند یاری کرد و گفتم: من این را ابلاغ می کنم.

یعنی مسؤولیت ابلاغش را به عهده گرفتم. آقای محسن رضایی قبول کرد و گفت: اشکالی ندارد، از طرف من هم شما به سپاه و ارتش ابلاغ کنید.

آن دو از قلب های لبریز از امید خود را به منطقه رساندند. به فرماندهان ابلاغ شد؛ فوراً خود را به پاسگاه فرماندهی قرارگاه نصر برسانند. حدود ظهر بود که سرهنگ وارد اتاق جلسه شد. اتاق جلسه از دوسنگر تودرتو تشکیل شده بود که تا بیست روز پیش متعلق به عراقی ها بود.

مساحت هر سنگر حدود2 در3 بود. بیش از پنچاه نفر در آن فضای کوچک گرم و دم کره، خود را جا داده بودند. در گوشه ای چند دستگاه بی سیم بود که هرازگاهی صدایی ازشان بر می خواست و در بیرون از سنگر هم مدام صدای توپخانه ها می آمد. به آن دو در بالای مجلس جا داده شد.

این جلسه، از تاریخی ترین جلسات است. از نظر نظامی چون آشنا بودم، می دانستم که برای ارتشی ها مشکل نیست. منتها بچه های سپاه، چون نظامی های انقلابی جدید بودند، باید ملاحظه می شدند. برای این که آنها هم کنترل شوند، مقدمه را طوری گفتم که احساس کنند فرصتی برای بحث نیست و به عبارت دیگر، دستور ابلاغ می شود و باید فقط برای اجرا بروند.

چون وقت کم بود و اگر می خواست فاصله بین عملیات بیفتد، این طرح خراب می شد. گفتم:

من مأموریت دارم- این طور گفتم که خودم را هم به عنوان مأمور قلمداد کنم- که تصمیم فرماندهی قرارگاه کربلا را به شما ابلاغ کنم. خواهش می کنم خوب گوش کنید و اگر سؤال داشتید، بپرسید تا روشن تر توضیح بدهم، مأموریت را بگیرید و سریع بروید برای اجرا.

محکم مأموریت را ابلاغ کردم. در یک لحظه، همه به هم نگاه کردند و آن حالتی را که فکر می کردیم، پیش آمد. اولین کسی که صحبت کرد برادر شهیدمان- که ان شاءالله جزو ذخیره ها مانده باشد- احمد متوسلیان بود. فرمانده تیپ27 محمد رسول(ص) بود. ایشان در این چیز ها خیلی جسور بود. گفت: چه جوری شد؟! نفهمیدیم این طرح از کجا آمد؟

منظورش این بود که اصلاً بحثی نشده، یک دفعه شما تصمیم گرفتید و طرح را ابلاغ کردید. من گفتم: همین طور که عرض کردم، این دستور است و جای بحث ندارد.

تا آمدیم از ایشان فارغ شویم، شهید خرازی صحبت کرد- احتمالاً احمد کاضمی هم صحبت کرد- من یک خرده تند تر شدم و گفتم: مثل این که متوجه نیستید، مادستور را ابلاغ کردیم، نه بحث را.

منبع: در کمین گل سرخ، مؤمنی، محسن،1382، سوره مهر، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده