حدیث عاشقان
خلبان شدن ما با عنايت خداوند بود اين خاطره از ص 42 كتاب « پرواز تا بي نهايت» به روايت « سرهنگ ولي الله كلاتي» انتخاب شده است. شهيد بابايي در سال 1349 براي گذراندن دوره خلباني به آمريكا رفت. طبق مقررات دانشكده مي بايست هر دانشجوي تازه وارد به مدت دوماه با يكي از دانشجويان آمريكايي هم اتاق ميشد. آمريكايي ها درظاهر, هدف از اين برنامه را پيشرفت دانشجويان در روند فراگيري زبان انگليسي عنوان مي كردند؛ ولي واقعيت چيز ديگري بود.

چون عباس درهمان شرايط نه تنها تمام واجبات ديني خودرا انجام مي داد بلكه از بي بندوباري موجود درجامعه غرب پرهيز مي كرد. هم اتاقي او درگزارشي كه از ويژگي ها و روحيات عباس مي نويسد, يادآورمي شودكه بابايي فردي منزوي و در برخوردها, نسبت به آداب و هنجارهاي اجتماعي بي تفاوت است و از نوع رفتار او بر مي آيد كه نسبت به فرهنگ غرب داراي موضع منفي مي باشد و شديداً به  فرهنگ  وسنت ايراني پايبند است. به هرحال شخصي است« غيرنرمال». پيداست كه منظور از آداب وهنجارهاي اجتماعي در غرب چه چيزهايي است. همچنين گفته بود كه او به گوشه اي مي رود و باخودش حرف مي زند؛ كه منظور او نماز و دعا خواندن عباس بوده است. گزارش هاي آن آمريكايي بعدها باعث شد تا گواهينامه خلباني به او اعطا نشود, و اين درحالي بود كه او بهترين نمرات را در رده پروازي به دست آورده بود.

روزي درمنزل يكي ازدوستان، راجع به چگونگي گذراندن دوره خلباني اش از اوسئوال شد. در پاسخ گفت:

ـ خلبان شدن ما هم عنايت خداوند بود.

گفتم:

ـ چطور؟

گفت:

ـ دوره خلباني ما درآمريكا تمام شده بود؛ ولي به خاطرگزارش هايي كه درپرونده خدمتي‌ام درج شده بود، تكليفم روشن نبود و به من گواهينامه نمي دادند؛ تا سرانجام  روزي به دفتر مسئول دانشكده كه يك ژنرال آمريكايي بود احضار شدم. به اتاقش رفتم و احترام گذاشتم. او از من خواست كه بنشينم. پرونده من درجلو او,  روي ميز بود. ژنرال آخرين فردي بود كه مي بايستي نسبت به قبول و يا رد شدنم درامر خلباني اظهار نظر مي‌كرد. او پرسش هايي كرد كه من پاسخش را دادم. ازسئوال هاي ژنرال بر مي آمد كه نظر خوشي نسبت به من ندارد. اين ملاقات ارتباط مستقيمي با آبرو وحيثيت من داشت؛ زيرا احساس مي كردم كه رنج دوسال دوري از خانواده و شوق برنامه هايي كه براي زندگي آينده ام در دل داشتم, همه دريك لحظه درحال محو و نابودي است و بايد دست خالي و بدون دريافت گواهينامه خلباني به ايران برگردم. درهمين فكر بودم كه در اتاق به صدا در آمد و شخصي اجازه خواست تا داخل شود. او ضمن احترام, از ژنرال خواست تا براي كار مهمي به خارج از اتاق برود. بارفتن ژنرال, من لحظاتي را در اتاق تنها ماندم. به ساعتم نگاه كردم؛ وقت نماز ظهر بود. با خود گفتم كاش در اينجا نبودم و مي توانستم نماز را اول وقت بخوانم. انتظارم  براي آمدن ژنرال طولاني شد. گفتم كه هيچ كار مهمي بالاتر از نماز نيست. همين جا نماز را مي خوانم. ان شاء الله تا نمازم تمام شد او نخواهد آمد.  به گوشه اي از اتاق رفتم  و روزنامه اي را كه در آنجا بود به زمين انداختم و مشغول خواندن نماز شدم. درحال خواندن نماز بودم كه متوجه شدم ژنرال وارد اتاق شده است. با خودگفتم چه كنم؟ نماز را ادامه بدهم و يا بشكنم؟ بالاخره گفتم  نمازم را ادامه مي دهم و هرچه خدا بخواهد همان خواهد شد. سرانجام نماز را تمام كردم و درحالي كه روي صندلي مي نشستم، از ژنرال عذرخواهي كردم. ژنرال پس از چند لحظه سكوت. نگاه معنا داري به من كرد و گفت:

ـ چه مي كردي؟

 گفتم:

ـ عبادت مي كردم.

گفت:

ـ بيشتر توضيح  بده.

گفتم:

ـ در دين ما دستور بر اين است كه در ساعت هايي از شبانه روز بايد با خداوند به  نيايش بپردازيم و دراين ساعت زمان آن فرا رسيده بود؛ من هم از نبودن  شما دراتاق استفاده كردم واين واجب ديني را انجام دادم.

ژنرال با توضيحات، سري تكان داد وگفت:

ـ همه‌اين مطالبي‌كه درپرونده توآمده مثل اين است كه راجع به همين كارهاست. اين‌طور نيست؟

پاسخ دادم:

ـ آري همين طور است.

او با لبخندي از نوع نگاهش پيدا بود كه از صداقت من خوشش آمده است . با چهره اي بشاش، خود نويس را از جيبش بيرون آورد و پرونده ام را امضا كرد. سپس با حالتي احترام آميز از جا برخاست  و دستش را به سوي من درازكرد و گفت:

ـ به شما تبريك مي گويم. شما قبول شديد. براي شما آرزوي موفقيت دارم.

من ‌هم متقابلاً از او تشكر كردم. احترام گذاشتم و از اتاق خارج شدم. آن روز به اولين محل خلوتي كه رسيدم به پاس اين نعمت بزرگي كه خداوند به من عطا كرده بود, دوركعت  نماز شكر خواندم.

 

منبع: برای سرباز تا ارتشبد، صادقی گویا، نجاتعلی، 1387، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده