مجموعه قصه های اسارت
3-مقاومت زخمی و خون آلود روی زمین افتاده بودم و درد زیادی می کشیدم. انگار ساعت های آخر عمرم را می گذراندم: غمگین، ناراحت و عصبی. ما در محوطه ای بودیم که اطراف آن با توری پوشانده شده بود. به نظرم زمین تنیس بود: محوطه ای وسیع و چمن زار.

نزدیک غروب بود و فریاد نیروها از شدت تشنگی به آسمان بلند بود.

ما هشتصد نفر بودیم.

همه تشنه، گرسنه، زخمی و نگران. اما هنوز پا برجا.

عراقی ها مجروح ها را جدا کردند و بازجویی از افراد سالم آغاز شد.

فرماندهان عراقی و خبرنگاران خارجی گروه گروه برای بازدید و گزارش، به صحنۀ نمایش آمده بودند.

ناگهان فریاد حسن بلند شد و سینه ی فضا را شکافت و انگار به سقف آسمان ابر آلود غروب خورد و برگشت و اندوه را به جان همۀ ما ریخت.

او دست و پا شکسته به زبان عربی فریاد می زد: یا ایها البصریون! این الفرات یا نحن عطشان! انتم الظالمون(ای اهالی بصره! فرات کجاست! ما تشنه ایم! شما ظالمید!)

همان طور که روی زمین افتاده بودم سرم را به طرف فریاد و فریادگر برگرداندم.

سربازان دشمن به طرف حسن هجوم برده بودند و او را به باد کتک گرفته بودند. هر کس از راه می رسید مشت و لگدی نثار او می کرد.

حسن کتک می خورد و فریاد می زد و با عربی دست و پا شکسته حرف هایی می زد که سربازان دشمن را جری تر می کرد.

آنها هر چه می کردند نمی توانستند او را ساکت کنند.

عاقبت دهان اش را با نوار چسب بستند.

مقاومت حسن با آن جسم ضعیف و لاغر و سن کم من را به وجد آورد.

و آیه «فاستقم کما امرت» (سوره هود آیۀ112، پس تو چنان که مأموری  استقامت کن) را در ذهنم تداعی کرد.

منبع: وقتی باران بیاید، کریمی، عبدالله،1384، نسیم حیات، قم

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده