در کمین گل سرخ
بخش هفتاد و یکم: بحرانی ترین لحظات برای تصمیم گیری تعدادی از آنان با اشاره به خستگی و فرسودگی ناشی از دو هفته جنگ بی امان، با ادامۀ عملیات مخالف بودند. فرصتی می خواستند تا یگان های آسیب دیده را بازسازی کنند. اما سرهنگ اصرار بر ادامۀ کار داشت. اما فشار روانی به فرماندهان در حدی بود که یکی از سرهنگانش سلسله مراتب یادش رفت در جلو همه به فرماندهش تاخت و پافشاری او را برای ادامۀ تک یک نوع لجاجت دانست. سرهنگ صیاد فکر می کرد اگر الان خرمشهر آزاد نشود، دیگر چنین فرصتی شاید پیش نیاید. با این وجود فضای جلسه سنگین تر از آن بود که او روی نظرش بیش تر از این ایستادگی کند به ناچار پذیرفت، حمله تنها دو یا سه روز عقب بیفتد.

در مرحلۀ دوم عملیات بعد از هفده ماه برای اولین بار نیروهای قرارگاه فتح به نقطۀ مرزی رسیدند؛ اگر این اتفاق در جبهۀ نصر هم می افتاد، محاصره خرمشهر دور از دسترس نبود، اما عراقی ها می فهمیدند که خرمشهر چه تأثیری در سرنوشت جنگ دارد. بنابراین تمامی توان خود را به ایستگاه حسینی و شلمچه ریخته بودند تا چنین نشود.

حدود عصر از قرارگاه ارتش عراق اعلام شد؛ صدام حسین به جبهه آمده است. هر چه که بود از این لحظه عراقی ها چنان در مواضع خود پافشاری کردند که نیروهای عمل کننده نتوانستند قدم از قدم بردارند. فرماندهان ایرانی تردیدی نداشتند که عراق قصد پاتک سنگینی دارد. قرارگاه کربلا دستور توقف داد و اعلام کرد یگان های مواضع پدافندی خود را مستحکم کنند.

اکنون نه تنها دو طرف درگیر در جنگ، بلکه همۀ جهان توجه اشان به خرمشهر بود. همه می دانستند که برنده این جنگ در این نقطه مشخص خواهد شد. عراق با تمام توانش می کوشید خرمشهر را حفظ کند و رزمندگان ایرانی بی توجه به کاستی های تسلیحاتی خود، امیدوار بودند شهرشان را آزاد کنند.

 به همین امید فرماندهی قرارگاه کربلا، نیروهای قرارگاه نصر را به ده تیپ رساند و ساعت0200 بامداد روز بیست اردیبهشت، دستور حمله داد. اما کاری از پیش نرفت. آنها تنها توانستند یک یا سه کیلومتر پیش بروند. فرماندهی قرارگاه کربلا برای حملۀ مجدد فقط توانست پنج گردان دیگر بازسازی کند و به کمک نصر بفرستد و تا فردا شب نیز دوباره حمله کنند. در حملۀ مجدد نیز توفیقی حاصل نشد.

ظهر همان روز فرماندهان ارشد برای شور به ستاد قرارگاه نصر فراخوانده شدند. سرهنگ صیاد و محسن رضایی و قتی به آنجا رسیدند که بیش از50 نفر آدم با ربط و بی ربط از فرماندۀ لشگر گرفته تا نمایندۀ مجلس در آنجا جمع بودند. آنان خسته تر از آن بودند که او انتظار داشت.

تعدادی از آنان با اشاره به خستگی و فرسودگی ناشی از دو هفته جنگ بی امان، با ادامۀ عملیات مخالف بودند. فرصتی می خواستند تا یگان های آسیب دیده را بازسازی کنند. اما سرهنگ اصرار بر ادامۀ کار داشت. اما فشار روانی به فرماندهان در حدی بود که یکی از سرهنگانش سلسله مراتب یادش رفت در جلو همه به فرماندهش تاخت و پافشاری او را برای ادامۀ تک یک نوع لجاجت دانست.

سرهنگ صیاد فکر می کرد اگر الان خرمشهر آزاد نشود، دیگر چنین فرصتی شاید پیش نیاید. با این وجود فضای جلسه سنگین تر از آن بود که او روی نظرش بیش تر از این ایستادگی کند به ناچار پذیرفت، حمله تنها دو یا سه روز عقب بیفتد.

در عمل این دو یا سه روز یک هفته طول کشید. هفته ای که نه تنها برای رزمندگان که برای همۀ مردم ایران به اندازۀ سالی طول کشید. آنان در پشت جبهه برای شنیدن خبر آزادسازی خرمشهر لحظه شماری می کردند. سردبیران روزنامه ها هر روز به قرارگاه زنگ می زدند که آیا برای اعلام آزادی خرمشهر جای خالی بگذارند!

فقط مانده بود خونین شهر، از شمال تا منطقۀ طلاییه جلو رفته بودیم و در کوشک به جادۀ زید حسینیه رسیده بودیم و الحاق انجام شده بود. جادۀ اهواز به خونین شهر هم کاملاً باز شده بود. پادگان حمید هم آزاد شده بود و سه قرارگاه روی یک خط قرار داشتند.

در این جا، نقص ما وضعیت دشمن در خونین شهر بود. بین خونین شهر و شلمچه، دشمن مثل یک غدۀ سرطانی هنوز وجود داشت…

از عقب جبهه گزارش می شد که مردم با این که می دانند حدود5000 کیلومتر آزاد شده و حدود5000 نفر هم اسیر گرفته ایم، و عمدۀ استان خوزستان آزاد شده، ولی مرتب تکرار می شود: خونین شهر چه شد؟

یعنی تمام عملیات یک طرف، آزادی خونین شهر طرف دیگر. برای خودمان هم این مطلب مهم بود که به خونین شهر دست پیدا کنیم.

  می دانستیم اگر خونین شهر را نگیریم، دشمن همان طور که در شمال شهر اقدام به حفر سنگر کرد، در محور ارتباطی خونین شهر به شلمچه هم اقدام به حفر سنگر های سخت می کند و ما دیگر نمی توانیم به این سادگی به هدف برسیم.

در جبهه، کار گره خورده بود. برای رهایی از این بن بست عقل ها به جایی قد نمی داد. دو راه در پیش رو بود:

یا باید خرمشهر را می گرفتند- که در این چند روز برای دست یافتن به آن به هر دری زده بودند ولی موفق به فتح آن نشده بودند.- یا باید به سوی بصره می رفتند. از قضا بیش تر کارشناسان نظامی که از دور دستی بر آتش داشتند، همین را پیشنهاد می کردند و از تهران نامه هایشان را به قرارگاه کربلا ارسال می کردند و مُصر بودند نظرشان اعمال شود.

آنها گمان می کردند با تهدید بصره، عراق مجبور می شود دل از خرمشهر بکند. اما آنانی که در جبهه بودند و توان نیروهای خودی را می دیدند، می فهمیدند که چنین کاری شدنی نیست.

اتفاقاً پیش از این سرهنگ صیاد هم به چنین نتیجه ای رسیده بود. او ساعت24 شب21 اردیبهشت، افسران عملیاتی خود را برای شور ستادی فراخواند.

گفت با فرماندهان سپاه به این نتیجه رسیده اند که قرارگاه فتح تقویت شود، « بنا به دستور یا از منطقۀ قرارگاه قدس و یا از منطقۀ قرارگاه نصر، وارد عمل شده و به سوی بصره تک نماید.» و آن دو قرارگاه دیگر هم پدافند مناطق آزاد شده را به عهده بگیرد.

آن شب یکی از افسران او اجازه گرفت و به شدت با این طرح مخالفت کرد و احتمال موفقیت در آن را بسیار کم دانست. اما سرهنگ نظرات او را نپذیرفت.

 وقتی بقیه افسران هم از نظرات آن نفر پیشین پشتیبانی کردند، او از جا در رفت و دستور داد؛ در این باره دیگر بحث نکند وگرنه خود شخصاً وظایف آنها را انجام خواهد داد و بر اساس این تصمیم وظایف جز به جز یگان ها را ابلاغ خواهد کرد. اما اتفاقی که در آن محور افتاد، باعث شد عجالتاً بصره را فراموش کنند.

منبع: در کمین گل سرخ، مؤمنی، محسن،1382، سوره مهر، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده