در کمین گل سرخ
بخش هفتادُم: موقع برگشتن، از شدت علاقه ای که داشتم تا جاده باز شود و با این که اولین بار بود که از مسیر می آمدم- قبل از آن در خوزستان نبودم و فقط از روی نقشه توجیه بودم- گفتم: از محور اهواز بیایم. احتمال داشت که عراقی ها هم باشند ولی آمدیم. همه جا نیروهای ارتشی و بسیجی دست تکان می دادند. محور را راحت آمدیم. دشمن هم با آتش و حرکت می رفت عقب. با این عقب نشینی، الحاق قرارگاه قدس انجام شد و تقریباً عمدۀ منطقه ای را که در طرح عملیات بیت المقدس پیش بینی کرده بودیم، آزاد شد.

در پایان روز اول، هرچند فرماندهان قرارگاه کربلا، عملیات بیت المقدس را موفق ارزیابی کردند، اما مجبور شدند در نقشه اشان تجدید نظر کنند و برای شروع مرحلۀ دوم عملیات، دست نگه دارند. به اعتقاد آنان از فردا که پاتک های سنگین عراق شروع می شد، تثبیت وضع موجود مهم تر  از پیشروی به سوی خرمشهر بود.

برای این که فرماندهی ارتش عراق نتواند از فکه و منطقۀ عملیاتی فتح المبین نیرو به این منطقه بیاورد، به قرارگاه فجر دستور داده شد، تک ایذایی خود را شروع کند. آنان مأموریت داشتند با تصرف تپۀ182 در جنوب شرقی فکه، دشمن را مشغول نگهدارند، اما دو روز گذشت و خبری از آنان نشد.

سرهنگ صیاد ناچار تصمیم گرفت خود به آنجا برود. غروب با رحیم صفوی به راه افتادند و نیمه شب رسیدند به قرارگاه فجر. او وقتی در آنجا فرماندهان سپاه را ندید، دلش ریخت. از سرهنگ فرماندهی لشگر77 سراغشان را گرفت. او توضیح داد که نتوانستیم با آنان کنار بیاییم. دیشب خودمان بدون آنان حمله کردیم و تا صبح بخشی از آنجا را گرفتیم با700 اسیر.

حالا هم نیروهای سپاه در ادامۀ آن حمله کرده اند. مجید بقایی به جلو رفته است تا آنان را هدایت کند. سرهنگ از این پیروزی خوشحال نشد. حتی گفت کاش این کار را نکرده بودید. با عصبانیت آنجا را ترک کرد.

از محور چنانه به طرف تپه های سیبور آمدیم. جلوتر از آن، قرارگاه تاکتیکی سپاه بود. دیدیم برادر بقایی با حالت غمزده و گردن کج، بی سیم را گرفته و خیلی ضعیف با فرماندهانش حرف می زند. پرسیدیم: چی شده؟

گفت: بچه ها رفته اند و عمل کرده اند. اولش بد نبود، ولی الان گیر کرده اند  و هر کاری که می کنیم، کارشان پیش نمی رود.

ابلاغ کردیم که به نیروها بگویید همین الان برگردند، عملیات متوقف شد. فرماندهان را توی قرارگاه قائم جمع کردیم و به آنان تذکر دادیم که خدا را شکر که هیچ کدام موفق نشدید. اگر هر کدام از شما موفق شده بودید، برای ما موفقیت نبود.

 موفقیت فقط در گرفتن زمین و اسیر و این چیز ها نیست، موفقیت در این است که همه برای خدا، با هم باشیم. یا با هم پیروز می شویم، یا شکست می خوریم. هم پیروزی معنی اش بیش تر است و هم شکستش قابل تحمل است. یکی فشار بهش نمی آید و خیلی مزایایی دیگر دارد. بالاتر از همۀ این ها،خدا راضی می شود، وقتی دستورش را درست اجرا کنیم.

صبح فردا هنگامی قرارگاه فجر را ترک کرد که دستور داده بود تا سه روز دیگر باید دوباره عملیات کنند اما عملیاتی که باید مشترک بین سپاه و ارتش باشد. او از این که می دید دوستانش رمز پیروزی را نمی فهمند جدّاً رنج می برد.

اما در این سو، در منطقۀ عملیاتی بیت المقدس کار گره خورده بود.  نیروهای عمل کننده هر روز بارها پاتک های سنگین یگان های زرهی ارتش عراق را پاسخ می دادند و طبیعی بود که هر روز تحلیل بروند دچار فرسودگی شوند. اما برای ادامۀ عملیات نیاز به نقشۀ هوایی بود که به علت بارش باران و مه گرفتگی ممکن نبود.

سرانجام اطلاعات گرفته شده از خرمشهر، فرماندهان را متقاعد کرد که فعلاً دسترسی به خرمشهر غیر ممکن است.  پیش از این قرار بود نیروهای قرارگاه نصر بعد از مقداری پیشروی به سوی غرب، به سمت جنوب تغییر مسیر دهند و از شمال وارد خرمشهر شوند، اما اکنون می دیدند عراق هفت ردیف پافندی جلو راهشان قرار داده که گذر از این هفت خان کار ساده ای نیست.

در مرحلۀ دوم عملیات قرارگاه نصر به جای خرمشهر، همدوش با قرارگاه فتح به سوی مرز حرکت کرد. از قضا این تاکتیک گرفت و عراق به وحشت افتاد. آیا ایران قصد بندر بصره را داشت؟ عراقی ها چنین گمان می کردند. پس عجولانه کوشیدند؛ پدافند بصره را مستحکم تر کنند. نیروهای قرارگاه قدس شب بسیار سختی را در زیر آتش بی امان توپخانۀ عراق گذراندند. صبح که توپخانه از نفس افتاد، صدای تانک ها شروع شد.

آنان مطمئن بودند که ارتش عراق حمله خواهد کرد، بنابراین آماده نبرد در سنگرهایشان شدند، اما هر چه که گذشت خبری از دشمن نشد؛ طوری که حدود ظهر چنان سکوتی جبهۀ دشمن را فرا گرفت که همگان را به وحشت انداخت تا دیده بان ها خبر آورند که عراقی ها به سرعت دارند عقب نشینی می کنند، ساعت ها به این منوال گذشت.

اما سرهنگ صیاد و دیگر فرماندهان ارشد در قرارگاه کربلا، از این خبر خیلی تعجب نکردند. آنان از قبل هم پیش بینی می کردند که اگربصره تهدید شود، عراق مجبور خواهد شد برای دفاع از آن بخشی از نیروهایش را به عقب بکشد و حال آن اتفاق افتاده بود. در حالی که ایران کاری به بصره نداشت، بلکه تنها می خواست با رسیدن به مرز راه عراقی ها را از خط شلمچه سد کند و خرمشهر را به محاصره درآورد!

ساعت1400 خبر رسید؛ نیروهای قرارگاه قدس به پادگان حمید رسیده اند؛ سپس خبر آزادی شهر هویزه به قرارگاه کربلا اعلام شد که از آن شهر تنها تلّی از خاک باقی مانده بود. سرهنگ صیاد بالگرد خواست تا منطقه را از نزدیک ببیند. دو لشگر زرهی و پیاده مکانیزه عراق چنان با شتاب فرار می کردند که حتی فرصت بردن تمامی تجهیزات خود را نداشتند.

آنها از طلاییه و کوشک هم گذشتند. سرهنگ وقتی دید نیروهای خود به جادۀ خرمشهر- اهواز رسیده اند از شدت خوشحالی به پایین آمد تا مسیر را با ماشین برگردد. با آزادی این جاده راه زمینی به سوی پشت جبهه باز شده بود و برای پشتیبانی دیگر نیازی به گذر از آب نبود.

موقع برگشتن، از شدت علاقه ای که داشتم تا جاده باز شود و با این که اولین بار بود که از مسیر می آمدم- قبل از آن در خوزستان نبودم و فقط از روی نقشه توجیه بودم- گفتم: از محور اهواز بیایم.

احتمال داشت که عراقی ها هم باشند ولی آمدیم. همه جا نیروهای ارتشی و بسیجی دست تکان می دادند. محور را راحت آمدیم. دشمن هم با آتش و حرکت می رفت عقب. با این عقب نشینی، الحاق قرارگاه قدس انجام شد و تقریباً عمدۀ منطقه ای را که در طرح عملیات بیت المقدس پیش بینی کرده بودیم، آزاد شد.

منبع: در کمین گل سرخ، مؤمنی، محسن،1382، سوره مهر، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده