مجموعه قصه های اسارت
انتقام(2): عراقی ها ما را در ستون های ده، پانزده نفری به طرف عقبه خود حرکت می دادند. یک سرباز عراقی در جلو و یکی دیگر در پشت سر ما در حرکت بود. مجروح این ستون من بودم. دو دستم را با سیم تلفن صحرایی بسته بودند. درد و شدت جراحت امانم را بریده بود.

برات دست های من را حلقه وار به گردنش انداخته بود و در آخر ستون به دنبال خود می کشید.

مدام از بقیه عقب می افتادیم و با بد رفتاری عراقی ها روبه رو می شدیم.

عاقبت در نقطه ای ما را سوار خودروی ایفا(نوعی ماشین نظامی) کردند و به طرف بصره حرکت دادند.

من قادر به نشستن نبودم. کف خودرو دراز کشیدم و همان طور دراز کش به اطراف نگاه می کردم.

در مسیر راه همه جا پر بود از خاکریز و سلاح ها و توپ های سنگین و سبک دشمن.

در بین راه یک تریلی اتاق دار پیچید جلوی خودرویی که ما در آن بودیم و متوقفمان کرد.

راننده تریلی که مردی سیاه چهره، درشت اندام با سیبیل های کلفت ترسناک بود از کامیون پایین پرید و از ایفا بالا آمد و رودرروی نگهبان مسلح روی سقف ایستاد.

گفت: باید چند نفر از این اسرا را در اختیار من بگذاری تا تق تق خلاصشان کنم.

نگهبان گفت: چرا؟

راننده گفت:چند نفر از فامیل های من به دست این ها کشته شده اند.

نگهبان گفت: نه.

راننده گفت: تو مگر رگ نداری؟

نگهبان نگاهش کرد و جوابی نداد.

راننده گفت: این ها قاتل اند. باید کشته شوند.

نگهبان گفت: نه.

راننده اصرار می کرد و نگهبان مقاومت

چند لحظه ای به همین حالت گذشت.

راننده یک حرف می زد و نگهبان حرف دیگری.

عاقبت نگهبان کاغذی از جیب شلوارش بیرون آورد و به راننده تریلی نشان داد.

گفت: ببین، من برای تحویل گرفتن این ها رسید داده ام.

گفت: باید این ها را طبق این لیست در بصره تحویل مقامات بدهم.

گفت: اگر کم بشن استخبارات(سازمان امنیت عراق) پدر من را می سوزاند.

راننده تریلی عصبانی شد و پرید پشت ایفا و با دو پا روی سینه یکی از نیروهای زخمی کوفت. او در راه شهید شد.

بعد شروع به زدن بقیه کرد. مثل دیوانه ها بود. با مشت و لگد بی جهت همه را می زد.

آن قدر زد تا خودش از پا در آمد.

خسته شد و از ایفا پایین پرید و گورش را گم کرد.

منبع: وقتی باران بیاید، کریمی، عبدالله،1384، نسیم حیات، قم

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده