سرباز در خاطرات دفاع مقدس
(60) ماجراي عزيز پارتيزان1 بعد از اتمام عمليات موفقيتآميزي، توانسته بوديم يكي از دهكدههاي مرزي عراق به نام «قلقله» را تصرف كنيم. اگرچه تصرف خاك عراق به همهمان يك نيرو و انگيزه دوچنداني داده بود و خستگي عمليات را از روي دوشمان برداشته بود، اما به دليل وضعيت منطقه و درگيري در جبهههاي ديگر، غذا و تداركات به ما نرسيده بود و گرسنگي اذيتمان مي كرد.

در اين شرايط يك روز كه بعد از نماز صبح براي شناسايي و در عين حال براي پيدا كردن غذايي كه بتواند گرسنگي‌مان را برطرف كند، به روستاي مذكور رفته بودم، ناگهان بانگ يك خروس در فاصله‌اي نه چندان دور به گوشم رسيد و مرا براي لحظه‌اي ميخكوب كرد. صدا آن قدر واضح بود كه مطمئناً اشتباه نمي‌كردم. به خاطر همين شروع كردم با تمام سرعت به سمت صدا دويدن و چند لحظه بعد در كمال ناباوري خروس زيبا و بزرگي در برابر چشم‌هاي من ظاهر شد.

با ديدن اين صحنه باشكوه لبخند شادي روي صورتم نشست و من با يك پرش سريع، خروس را در پنجه‌هاي خودم ديدم. تصميم داشتم هرچه زودتر خودم را به بقيه گروهان برسانم، اما با خودم گفتم كه قطعاً اين خروس تنها نيست و اگر كمي جست‌وجو كنم احتمالا جواب مي‌گيرم و به نتايج خوبي مي‌رسم. به خاطر همين به گشت‌زني در آن حوالي ادامه دادم و اتفاقاً جست‌وجوي من نتيجه بخش هم شد و در مدت كوتاهي نُه مرغ چاق و چله ديگر هم پيدا كردم.

موقع برگشتن، بچه‌ها با ديدن مرغ‌ها و آن خروس بزرگ آن قدر خوشحال شده بودند كه لقب پارتيزان را براي من انتخاب كردند و من از همان‌جا معروف شدم به عزيز پارتيزان.

آن شب با همان غنايم اندك جشن كوچكي گرفتيم و حسابي به خودمان رسيديم. آن حيوانات نگون بخت  توانستند مدت كوتاهي غذاي ما را تأمين كنند و گرسنگي ما تا حدودي رفع شد، اما باز هم غذا و تداركات به ما نرسيد و اوضاع همان شد كه بود. به خاطر همين من ناچار شدم يك بار ديگر براي جست‌وجوي غذا به روستا برگردم تا بلكه باز هم بخت يارم بشود و بتوانم چيزهاي ديگري براي خوردن پيدا كنم.

بعد از مدتي كه مشغول گشت‌زني در كوچه پس‌كوچه‌ها بودم، احساس كردم كسي به من نزديك مي‌شود‏، يك لحظه از حضور سربازان عراقي در آن روستا ترس برم داشت و خيلي آرام دستم را به سمت ماشه تفنگم بردم و آماده شليك شدم.

بعد تا سه شمردم و در يك حركت ناگهاني سرم را به سمت صدا چرخاندم، اما هنوز سرم را كامل بر نگردانده بودم كه متوجه يك گاو بسيار بزرگ و سياه شدم. مردد مانده بودم چه‌كار كنم كه گاو ناگهاني و با سرعت به طرف من حمله‌ور شد و اگر يك لحظه غفلت مي‌كردم و خودم را به كناري پرت نمي‌كردم، دمار از روزگار من در مي‌آورد.

نبايد فرصت را از دست مي‌دادم، به خاطر همين بلافاصله از همان مخفي‌گاه به سمت گاو شليك كردم كه با همان گلوله گاو ناله‌اي كرد و نقش زمين شد.

بچه‌ها به هواي صداي تيراندازي، نگران و با سرعت به طرف روستا دويدند تا خودشان را به من برسانند، اما با ديدن گاو زخمي متوجه ماجرا شدند و برق شادي توي چشم‌هاشان درخشيد. بعد هم بلافاصله يكي از بچه‌ها قبل از اينكه حيوان تلف شود، با چاقوي سلاخي كه همراه داشت، سر حيوان را بريد و ما با آن گاو سياه به طرف گروهان راه افتاديم.

گوشت اين گاو هم سه شبانه روز غذاي كل گروهان را تامين كرد و درست پس از اين سه روز كه ذخيره غذايي ما رو به اتمام بود، تداركات به ما رسيد. وقتي فرمانده گردان با وجود تاخير يك هفته‌اي تداركات، شور و نشاط فراوان سربازها را ديد، متعجب شد و به پرس و جوي ماجرا پرداخت. وقتي هم كه متوجه قضيه شد، در حالي كه لبخند مي‌زد، گفت: اين چند روز من و خيلي‌هاي ديگر از غصه گرسنگي شما روز و شب نداشتيم و بي‌خواب شده بوديم، نگو كه همه اين غصه‌ها بي‌خود و بي‌جهت بوده و شما خودتان براي خودتان سفره اعياني تدارك ديده‌ايد.

تاريخ حادثه: 28/8/62   عمليات والفجر4

 

چفيه زيب گردن كردي اي دوست                خيال رزم كردن كردي اي دوست

وگر بر خاك ريزد خون پاكت                       نثار دين و ميهن كردي اي دوست2

                                            *****

دريا بودم، شبي تلاطم كردم                        در آتش و دود و خون تبسم كردم

از گمشده، دست و پاي من مي‌پرسي؟           عشق آمد و دست و پاي خود گم كردم3

 

 

پا نوشته ها:

1- سرباز وظیفه عزیز قلی زاده؛ جمعی لشکر28 پیاده سنندج

2- سرهنگ صالح افشار تویسرکانی؛ معبر معراج، ایران سبز88

3- محمدرضا سنگری؛ از روزنه ماه، به کوشش روزبه فروتن پی، خورشید باران84

 

منبع: سرباز و خاطرات دفاع مقدس،صدیقی، سیامک،1388، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده