کلاه سبزها : خاطرات نیروهای ویژه هوابرد
بخش سیودوم : خاطرات سروان قدرتالله فرجی در تعقیب کومله من هم از پشت درخت تیراندازی میکردم. فاصلة من و حسین اسحاقی، یکی دو متر بود. ده دقیقه از تیراندازی من و حسین گذشت. همانطور که تیراندازی میکردم، گفتم: «حسین الان چیکار کنیم؟» جواب نمیداد. نعمتی که با برفها برای خودش جانپناهی درست کرده بود، رو به من کرد و داد زد: «سروان اسحاقی شهید شده.» اصلاً متوجه نشدم حسین شهید شد. به تیراندازی ادامه دادم. نیروهای ضدانقلاب در جاهای مختلف پخش شده بودند.

زمستان سال 1363 بود که گروهان 120 نفری ما برای آموزش و تجدید قوا، در روستایی به نام سیاحومه در نزدیکی شهرستان بانه مستقر دشد. مقرمان سوله‌هایی در اطراف ده بود و روستایی‌ها هم هنوز در خانة خود ساکن بودند. در بین روستاهای اطراف بانه، این ده از همه بزرگ‌تر و معروف‌تر بود. بر خلاف روستاهای دیگر که در دامنه قرار داشتند، سیاحومه در منطقه‌ای دشت مانند واقع شده و بسیار وسیع بود. چون برف زیادی باریده بود، فقط با تراکتور می‌توانستیم در روستا تردد کنیم. آن زمان حسین اسحاقی، فرمانده گروهان سوم گردان 160 بود. در واقع، معاون گروهان بود، ولی چون فرمانده گروهان به مرخصی رفته بود، حسین جانشین او شد. من هم سرگروهبان یکان بودم؛ سرگروهبانی که قدرت اجرایی داشتم. از وقتی که حسین اسحاقی به عنوان سرپرست گروهان انتخاب شد، هیچ‌گاه شب در پایگاه نبودیم. هر شب نیروهای گشتی را به اطراف روستای سیاحومه می‌فرستاد تا عناصر ضد‌انقلاب نتوانند وارد روستاهای اطراف شوند و آذوقه بگیرند؛ آذوقه و سایر نیازمندی‌هایی که با زور و ارعاب از روستاها تأمین می‌کردند. آرام و قرار نداشت. هر شب می‌گفت: «بریم گشت.» خودش همیشه در گشت‌ها حضور داشت. تمام هدفش این بود که ضد ‌انقلاب را از پای درآورد. دلش می‌خواست منطقه را پاکسازی کند تا آنها نتوانند با آرامش در آن مناطق جولان دهند.

10 دی بود که نیروهای بومی به ما خبر دادند که قرار است؛ چهل نفر از نیروهای ضد‌انقلاب همان شب به روستای کانی‌هُلوچه بیایند؛ روستایی که در ده کیلومتری سیاحومه قرار داشت. حسین اسحاقی من را فرج صدا می‌کرد. به من گفت: «خبر دادن که چهل نفر از نیروهای دشمن، امشب میان کانی‌هلوچه و تا فردا صبح هم اونجا هستن. امشب برین سراغشون.» گفتم: «اینجوری که نمیشه حسین جان، به ما که دستور ندادن، ما هم به جایی خبر ندادیم که می‌خواهیم وارد عمل بشیم.» گفت: «خب اطلاع بدیم؛ کاری نداره.» گفتم: «حالا اطلاع بده، ولی نمی‌شه، کار درستی نیست. اگر بخواهیم بریم اونجا، یکان پشتیبانی می‌خواهیم؛ چهل نفر نیرو دارند!» گفت: «حالا یه چیز ازت خواستم فرج.» گفتم: «آخه یه چیزی ازم خواستی که برنامه‌ریزیش خیلی سخته. اگه فرصت داشتیم که بتونیم برنامه‌ریزی کنیم و یکان پشتیبانی رو خبر کنیم یا نیروی احتیاط داشته باشیم، یه چیزی.» گفت: «همین بغله دیگه! نزدیکه، بریم.» سرانجام پذیرفتم. به مرکز پیام دادیم نیروهای دشمن به کانی‌هلوچه آمده‌اند و ما قصد داریم آنها را غافلگیر کنیم.

کل گروهان را سازماندهی کردیم و به منظور درگیری و از بین بردن نیروهای ضد‌انقلاب ساعت 2، 3 نیمه شب به طرف کانی‌هلوچه راه افتادیم. چون در ارتفاع برف زیاد بود، تردد فقط از یک مسیر مخصوص تراکتور انجام می‌شد. برف نمی‌آمد، ولی سوز شدید و سرمای استخوان‌سوز، بسیار آزار‌دهنده بود. بلوز و شلوار بادگیر پوشیده بودیم. سلاح‌هایمان هم ژ-3، کلاش، تیربار و خمپاره 60 بود. ماه در آسمان بود و ما هم با استفاده از روشنایی مسیر را طی می‌کردیم. طوری برنامه‌ریزی کردیم که ساعت 5 صبح روستا را محاصره کرده باشیم. در راه، حسین اسحاقی از نابود کردن این گروهک صحبت می‌کرد و می‌گفت: «باید اینها رو بگیریم و پدرشون رو در بیاریم.» طبق برنامه‌ریزی پیش رفتیم و 5 صبح بر روی ارتفاعات مشرف به روستا و ساختمان‌های بلند مستقر شدیم. کمی بعد فهمیدیم ضد‌انقلاب متوجه نقشه ما شده و بلافاصله روستا را تخلیه کرده است. از نفوذی‌هایمان در روستا که پرسیدیم، به ما گفتند آنها به روستایی به نام بَندژاژ رفته‌اند که در شش هفت کیلومتری روستای کانی‌هلوچه قرار دارد.

تصمیم گرفتیم پیش از استقرار گروهک در مکانی دیگر، آنها را تعقیب کنیم و کمین بزنیم. بنابراین از مسیر دیگری حرکت کردیم که پوشش جنگلی زیادی داشت؛ مسیری خارج از جاده و بین دو روستای کانی‌هلوچه و بندژاژ که برف تا زانومان بود. بر بندژاژ مشرف شدیم، ولی باز هم لو رفتیم و آنها روستا را تخلیه کردند. البته چون هوا هم روشن شده بود، لو رفتن ما عجیب نبود، زیرا هر کسی از بومیان منطقه که ما را آنجا می‌دید، احتمال داشت به آنها اطلاع دهد. البته لو رفتن مرحله اول، برایمان مبهم بود. دوباره آنها را تعقیب کردیم. این بار از مسیری دیگر به روستای بعدی حرکت کردیم. تصمیم گرفتیم به جای جاده از ارتفاع رد شویم و آنها را محاصره کنیم.من، حسین اسحاقی و سربازی به نام نعمتی، جلوی ستون حرکت می‌کردیم. در حال پایین آمدن از ارتفاع بودیم که نوک ستون به جادة تراکتور رسید. نزدیک روستا بودیم. اتفاقاً دشمن هم روستا را تخلیه کرد و دقیقاً جلوی ما ظاهر شد. هر دو از دیدن هم شوکه شدیم. گمان نمی‌کردیم آنها بخواهند از این مسیر برگردند. دو طرف جاده پوشیده از درخت بود. نعمتی که تیربارچی بود با دیدن آنها فریاد بلندی کشید و با تیربار شروع به تیراندازی کرد. درست روی جای چرخ تراکتور دراز کشیده بود.

ساعت حدود 10 صبح بود که درگیری ما شروع شد. همه زمین‌گیر شدیم. من و حسین اسحاقی هر یک پشت درخت سنگر گرفتیم. چون هنوز انتهای ستون روی ارتفاع بود، داد زدم و گفتم: «قاسمی برو بالا. دسته رو بگیر و برو روی ارتفاع.» قاسمی همین کار را کرد. روی ارتفاع مستقر شدند و از بالا شروع به تیراندازی کردند. حسین داد زد: «نعمتی تیراندازی کن.» دیدیم تیر به کتف نعمتی خورد و زخمی شد، ولی چون بسیار قوی بود، یک‌دستی با تیربار شلیک می‌کرد. اسحاقی، نعمتی را روی رد دیگر چرخ تراکتور انداخت و خودش پشت تیربار رفت. دراز کشید و شروع به تیراندازی کرد. نعمتی با اینکه کتفش تیر خورده بود، به حسین کمک می‌کرد. بین دو جای چرخ تراکتور هم پر از برف بود. من هم از پشت درخت تیراندازی می‌کردم. فاصلة من و حسین اسحاقی، یکی دو متر بود. ده دقیقه از تیراندازی من و حسین گذشت. همان‌طور که تیراندازی می‌کردم، گفتم: «حسین الان چیکار کنیم؟» جواب نمی‌داد. نعمتی که با برف‌ها برای خودش جان‌پناهی درست کرده بود، رو به من کرد و داد زد: «سروان اسحاقی شهید شده.» اصلاً متوجه نشدم حسین شهید شد. به تیراندازی ادامه دادم. نیروهای ضد‌انقلاب در جاهای مختلف پخش شده بودند. نیروهای ما از روی ارتفاع به آنها تیراندازی می‌کردند. سرانجام با عقب‌نشینی دشمن درگیری به پایان رسید. بالای سر حسین رفتم و دیدم تیر به سرش خورده است. حسین پیش از شهادت، بسیاری از نیروهای ضد‌انقلاب را به هلاکت رسانده بود. علاوه بر سروان اسحاقی، یکی از سربازان به نام یاسر کریمی، اهل کردستان، هم در درگیری شهید شد. جز پنج شش جنازه، دشمن بقیة جنازه‌هایش را برده بود. جنازه‌ها را همان‌جا رها کردیم. منطقه آلوده بود. باید هر چه زودتر آنجا را ترک می‌کردیم. ضمن اینکه دستوری هم نداده بودند که آنجا بمانیم و به حمله ادامه دهیم. پیکر شهید حسین اسحاقی و شهید یاسر کریمی را برداشتیم و به همراه پنج شش نفر مجروح و بقیة نیروها به طرف روستای سیاحومه راه افتادیم.

منبع : کلاه‌سبزها، ذاکری خطیر، سمیه، ذاکری خطیر، رضا، 1395، انتشارات سازمان عقیدتی سیاسی آجا، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده