مجموعه قصه های اسارت
(1)شوک اول: در منطقه کانال ماهی بودیم. نزدیک شلمچه، رود شط العرب و کانال دوییجی. ساعت0400 صبح بود و ما در سنگر های پدافندی نشسته بودیم و هر کس به کاری مشغول بود. بعضی ها قرآن می خواندند، عده ای با یک دیگر بحث می کردند، چند نفری در حال خواندن نامه بودند و یکی دو نفر هم مشغول رسیدگی به وسائل شخصی شان.

ناگهان صدای انفجارهای مهیبی سنگر را لرزاند.

و لوله ای بین نیروها افتاد.

هر کس چیزی می گفت:

-مثل همیشه آتش تهیه است.

– فکر نمی کنم.

– بد جوری می زنند.

 به برات و ابراهیم بی سیم چی نگاه کردم.

گفتم: مثل این که طولانی شد.

گفتم: شدت آتش خیلی زیاده.

ابراهیم بی سیم زد.

گفت: ارتباط ما با محل استقرار تیپ قطع شده.

اضطراب و نگرانی در چهره ی تک تک نیروها موج می زد.

چند نفری تصمیم گرفتند از سنگر بیرون بروند. اما بر نگشتند.

گفتم: یا شهید شدن یا مجروح.

و از سنگر فرماندهی بیرون رفتم.

رفتم و خودم را آرام آرام به بالای خاکریز رساندم و نگاهی به اطراف انداختم. فاصله نیروها با خط دشمن400 تا600 متر بود.

خاکریز های دشمن شکافته شده بود و تانک های آنها ستون به ستون به طرف سنگر های پدافندی در حرکت بودند.

نیروهای پیاده دشمن پشت سر تانک ها به جلو می آمدند.

ناگهان در پهلوی چپم احساس سوزش کردم. انگار ترکشی پهلویم را خراشیده بود.

از شدت درد به خودم می پیچیدم و در فکر بودم چگونه می توانم نیروها را از مخمصه ای که در آن گیر کرده بودند نجات دهم.

بی اختیار زمزمه کردم؛ یا اباعبدالله الحسین(ع) و از هوش رفتم.

بعد از چند لحظه ای به هوش آمدم و خودم را از بالای خاکریز پایین کشیدم و به هر زحمتی بود به سنگرهای پدافندی رساندم.

گفتم: بچه ها اوضاع روبه راه نیست.

گفتم: عراقی ها با تانک ها و نیروهای پیاده در حال پیشروی هستند.

نگرانی نیروها با دیدن من و شنیدم حرف هام چند برابر شد.

ما غافلگیر شده بودیم و تقریباً در همان ساعت های اول به محاصرۀ کامل نیروهای دشمن در آمدیم.

عراقی ها سنگرها را پاکسازی می کردند و به پیش می آمدند.

شدت خون ریزیم زیاد بود،گاه به گاه بیهوش می شدم و دوباره به هوش می آمدم.

رو کردم به یکی دو نفر از نیروها.

گفتم: برید بیرون سنگر و سر و گوشی آب بدید.

آنها رفتند و برگشتند و خبر های بدی آوردند.

صحنه های تلخ و کشنده ای را دیده بودند.

وضعیت لحظه به لحظه بدتر می شد. طوری که دیگر به تنهایی قادر به حرکت نبودم.

برات که هیکل قوی ای داشت من را از جا بلند کرد و به بیرون از سنگر برد.

دیدم که عراقی ها به مجروح ها تیر خلاص می زنند.

گفتم: برات من را بگذار زمین.

گفتم: خودت را نجات بده.

برات نگاهم کرد و لبخند زد.

گفتم: برات این یک دستوره.

برات باز هم جواب نداد.

من را از پشت بین بچه های سالم نگه داشته بود.

به علت خون ریزی پهلو، از جلو مشخص نبود که مجروح هستم.

ناگهان یکی از عراقی ها متوجه شد که من زخمی هستم و به زحمت سرپا نگه ام داشته اند.

با سرعت به طرف من و برات حرکت کرد.

برات در دل ذکر خواند: اللهم …..

عراقی از درون جیب پیراهن اش قرآن کوچکی بیرون آورد و روبه روی چشم من گرفت و سر در گوش ام گذاشت.

گفت: الله کریم.

حیرت کردم.

با خودم گفتم: عراقی و قرآن! عراقی و خدا!

سرباز عراقی از ما جدا شد و رفت و برگشت و چند باند مخصوص بستن زخم های عمیق را با خود آورد و مقداری از آن را به داخل زخم من فرو کرد.

بعد چپیه را از دور گردن من باز کرد و روی آن را محکم بست و جلو خون ریزی گرفته شد.

با خودم گفتم: فقط حکمت الهی می توانست من را از مرگ حتمی نجات بدهد.

و در دل خدا را شکر کردم.

دود و گرد و خاکی که از انفجارهای پیاپی به پا خواسته بود، خشونت مرگبار دشمن، چهره های ساده، صمیمی و خاک گرفته نیروها، سلاح های متلاشی شده و سنگر های منهدم، جنازه شهیدانی که تا چند ساعت قبل در کنار دیگران بودند، بدن های مجروح، تشنگی شدید در زیر آفتاب خرداد ماه جنوب، تحقیر، ضرب وشتم و تهدید به اعدام و از همه بدتر توهین هایی که از چپ و راست نثارمان می شد، رنجی بود که جانمان را می کاهید و درد اسارت را سنگین و سنگین تر می کرد.

تنها سلاح مان در آن لحظه های مرگ بار ذکر بود و ذکر بود و ذکر.

و این شوک اول بود.

منبع: وقتی باران بیاید، کریمی، عبدالله،1384، نسیم حیات، قم

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده