سرباز در خاطرات دفاع مقدس
(59) بوسه قدرداني فرمانده1 در مدت هشت ماهي كه در محور بانه- سردشت خدمت ميكردم، درگيري با كومله ها تقريبا برنامه ثابت هر شبمان بود. همين تكهاي شبانه كوملهها هم باعث شده بود، فرمانده تعداد نگهبانها را اضافه كند تا كوچكترين حركت ضدانقلابها را مشاهده و گزارش كنند. البته اين درگيريها معمولا در حد شليكهاي پراكنده بود و كمتر پيش مي آمد كه درگيري شديدي ايجاد شود.

يكي از شب‌هاي تابستان كه در تپه سيدصارم مستقر بوديم، بي‌خوابي به سرم زده بود و من به خاطر همين موضوع به بيرون از سنگر آمدم و توي حال و هواي خودم بودم كه ناگهان يك موشك در سوي ديگر تپه به زمين خورد و منفجر شد. بعد بلافاصله صداي انفجار چند نارنجك ديگر و شليك گلوله‌هاي پي‌درپي بلند شد.

با صداي انفجارها بچه‌ها هم بيدار شدند و خيلي زود و با وضعيت كامل به بيرون سنگرها دويدند. سپس چون حمله از سمت شرقي تپه شروع شده بود، همه سربازان با يك آرايش نظامي به آن سو دويدند تا به مقابله با كومله‌ها بپردازند.

با رفتن سربازان، محل استقرار سنگرها خالي شد و فقط نگهبان سر پست مانده بود. من هم داشتم سربازها را همراهي مي‌كردم كه ناخودآگاه انگار به من وحي شد در محل سنگرها بمانم و كمك نگهبان باشم. با اين فكر همين‌طور سر جايم ايستاده بودم و داشتم دور شدن سربازان را نگاه مي‌كردم كه ناگهان چند نارنجك ديگر نزديكي من و در محل سنگرها به زمين خورد. با انفجار نارنجك، من خيلي سريع روي زمين دراز كشيدم و به حالت سينه خيز خودم را به نگهبان رساندم.

 كومله‌ها به سمت سنگرها مي‌آمدند و اگر متوجه مي‌شدند هيچ كدام از سربازها در محل سنگرها نمانده‌اند، مواضع ما خيلي راحت به اشغال آنها در مي‌آمد. به همين دليل من شروع كردم به تيراندازي به سمت آن‌ها و براي اينكه دشمن تصور كند چندين نفر براي محافظت سنگرها مانده‌اند، دائم در پشت كانال موضع‌ام را عوض مي‌كردم و به تناوب و از جاهاي مختلفي به سمتشان شليك مي‌كردم.

 اما از آن طرف، نگهبان هم سرباز تازه واردي بود كه چون اولين بار بود با كومله‌ها و نيروهاي دشمن روبه‌رو مي‌شد، حسابي ترس برش داشته بود و  آن‌قدر هول كرده بود كه نمي‌توانست تيراندازي كند. به خاطر همين در آن شرايط بهترين كمكي كه مي‌توانست به من بكند، پركردن خشاب‌هاي خالي‌ام بود تا وقت من كمتر تلف شود و آتش‌مان متوقف نشود.

تمام حواسم به كومله ها بود. با سرعت در پشت كانال جابه‌جا مي‌شدم و شليك مي‌كردم كه يكهو متوجه شدم غير از من انگار عده ديگري هم دارند به سمت كومله ها شليك مي‌كنند. اول به خيالم بچه‌ها متوجه نيرنگ ضد انقلاب‌ها شده‌اند و برگشته‌اند، اما وقتي دقت كردم، فرمانده پاسگاه و بي‌سيم‌چي او را ديدم كه گرم شليك به سمت دشمن هستند. گويا فرمانده پاسگاه براي سركشي آمده بود كه متوجه درگيري من با كومله‌ها شد و به كمك من آمد.   

دقايقي بعد بقيه بچه‌ها هم سر رسيدند و بعد از درگيري كوتاهي كومله‌ها بدون اينكه به اهدافشان برسند، به سختي شكست خوردند و با دادن تلفات فرار كردند.

آن شب به دليل پيروزي بر كومله‌ها همه بچه‌ها روحيه مضاعفي داشتند، اما جدا از اين پيروزي آن چه اين خاطره را براي من شيرين‌تر و به‌ياد ماندني‌تر كرده است، دست نوازش فرمانده پاسگاه و بوسه قدرداني او بر گونه من بود.

 يكي از تاكتيك‌هاي جنگي اين است كه دشمن با نيرنگ و فريب، دفاع كننده‌ها را به يك سو مي‌كشد، سپس خود از سوي ديگر حمله مي‌كند و مواضع و مهمات او را نابود مي‌سازد، به همين دليل با هر حمله‌اي نبايد همه نيروها مواضع خودي را رها كنند و به سوي او حمله‌ور شوند.

تاريخ حادثه: 24/2/62   محور سردشت

 

پا نوشته ها:

1- سرباز وظیفه سید محمد مهدی علوی؛ جمعی لشکر 28 پیاده سنندج

 

منبع: سرباز و خاطرات دفاع مقدس،صدیقی، سیامک،1388، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده