در کمین گل سرخ
بخش شصت و هشتم: دو راه برای طراحان در پیش رو بود: «تک از شمال به جنوب از جبهه رودخانه های کرخه کور و نیسان با هدف وصول به جفیر، کوشک و طلاییه وسپس ادامۀ پیشروی به سوی خرمشهر.» و یا «تک از شرق به غرب با عبور رودخانۀ کارون با هدف گسستن جبهه دشمن از وسط و تجزیه آن به دو بخش شمالی و جنوبی و سپس احاطۀ منطقۀ جفیر در شمال و شهر خرمشهر در جنوب» اما راه کار اول، چند مشکل اساسی داشت که نمی شد آنها را نادیده گرفت و به آن دل بست. اول این که؛ پیش از این که به خاکریزهای دشمن برسند، باید از منطقۀ وسیع باتلاقی می گذشتند که هم برای نیروهای پیاده و هم نیروهای زرهی کار فوق العاده مشکلی بود.

در آغاز جنگ، این آبگرفتگی ها توسط مهندسان خودی برای جلوگیری از پیشروی دشمن ایجاد شده بود و حالا مهم ترین مانع برای پیشروی نیروهای خودی بود و از قضا پدافند خوبی برای دشمن.

 دیگر این که؛ وسعت این منطقه تا خرمشهر که هدف اصلی بود، حدود چهارهزارو هشتصد کیلومتر مربع بود که فتح این مقدار زمین با توجه به تجهیزات مستحکم دشمن کار بسیار مشکلی بود.

بر خلاف آن، راه کار دوم به هدف نزدیک تر بود، اما حداقل یک مانع بزرگ داشت که تصمیم گیری راجع به آن را سخت تر می کرد و آن چیزی نبود جز وجود رودخانۀ کارون. اگر فرماندهان این محور را بر می گزیدند، باید شبِ عملیات ده ها هزار نیروی پیاده و زرهی را از رودخانه عبور می دادند که با توجه به وسعت نیرو و محدود بودن معابری که بتوان از آن گذر کرد، و نیز مهم تر از همه عدم تجربۀ نیروهای مسلح جمهوری اسلامی ایران در گذر از آب، که خود مقولۀ دیگری بود که علاوه بر آموزش های ویژه تجهیزات خاصی هم لازم داشت.

با این شرایط، حمله از این محور ریسک بزرگی بود. نهایتاً راهکاری را فرمانده سپاه پاسداران پیشنهاد کرد که طراحان عملیات پسندیدند و طرح اصلی عملیات بر اساس آن ریخته شد. پیشنهاد محسن رضایی تلفیقی از هر دو راه کار بود.

در طرح او؛ راه کار اصلی عبور از کارون بود که توسط دو قرارگاه نصر و فتح عملیات می شد اما برای این که دشمن از نیروهای موجودش در جبهۀ شمالی منطقه نتواند برای کمک به نیروهای جبهۀ میانی و جنوبی استفاده کند، قرارگاه قدس هم محوری از آن جبهه باز می کرد و دشمن را مشغول نگه می داشت.

هرچند وسعت منطقه بیش تر از عملیات قبلی بود که در آن چهار قرارگاه عملیات را هدایت کرده بودند، در این جا چون روش، روش تک احاطه ای بود، بیش تر از این سه محور نمی شد، عمل کرد. قرار شد قرارگاه فجر همچنان در منطقۀ فتح المبین بماند؛ برای یک عملیات ایذایی.

از این روز که دهم فروردین بود تا دهم اردیبهشت که فرماندهان قرارگاه کربلا با چشمان گریان و قلبهای متوجه خدا، فرمان حمله را صادر کردند، یک ماه طول کشید.

 ماهی که برای همۀ رزمندگان و فرماندهانشان ماه سختی بود و برای سرهنگ علی صیاد شیرازی سخت تر و به مراتب دشوار تر.  او به عنوان فرماندهِ سرنوشت سازترین عملیات این جنگ، قدر لحظات را خوب می دانست.

لحظه ای آرام و قرار نداشت و بی دریغ تمام وجودش را وقف جبهه کرده بود، آن قدر که حتی فرصتی نداشت خبری از سرنوشت دختر بیمارش بگیرد.

او با سعۀ صدر و محبوبیتی که در میان سپاه و مقبولیتی که در میان امیران ارتش داشت، تلاش می کرد؛ اختلاف سلیقه ها به اختلاف اساسی تبدیل نشود. تا آنجا که می توانست با مهربانی و دلسوزی همه را هماهنگ می کرد.  ستاد مشترک که به او و همۀ فرماندهان ارتش حق فرمان داشت، در موفقیت چنین عملیاتی تردید داشت، سعی می کرد با ارسال پیغام ها و پسغام ها با او اتمام حجت کند.

برعکس، فرماندهان سپاه آن قدر به پیروزی این عملیات خوشبین بودند که حتی با مرحله بندی آن به شدت مخالفت می ورزیدند. از سوی دیگر بعضی از فرماندهان عالی رتبۀ ارتش، با ادغام با سپاه و فرماندهی مشترک در عملیات مخالف بودند و پذیرش این دستور برایشان مشکل بود و… و علی که مصالح بزرگ تر را می دید، با بردباری همه را تحمل می کرد.

اما یک جوان سی و چند ساله مگر  چقدر تحمل داشت؟ بی خود نبود که گاهی نیمه شب خسته و رنجور، خود را به در خانۀ عالم بیدار دلی می رساند و از او مدد می جست. تصور عبورپنج لشگر نیروی پیاده و تقریباً نزدیک به همین مقدار هم گروه های توپخانه، مهندسی و یگان های پشتیبانی از رودخانۀ کارون در یک ساعت معین که دشمن را در آن سو حساس نکند و در این سو هم ترافیک ایجاد نشود و… هم امکانات می خواست و هم فرصت که هیچ یک را نداشتند.

بعضی ها گمان می کردند؛ می توان از شوروی تعدادی پل شناور خرید. اما همسایۀ کمونیست که از دادن هیچ امکاناتی به عراق دریغ نمی کرد، عذر خواست و حتی با قیمت بالاتر هم نفروخت. از همه جا که ناامید شدند، باز هم به خدا روی آوردند و به دارایی های خودشان پرداختند.

برای عبور از رودخانه، تنها پنج دستگاه پل داشتند که به هر لشگر تنها یک پل می رسید که از قضا این پل ها هم عمدتاً فرسوده بودند و نیاز به تعمیرات فراوانی داشتند که جهاد مرمت آنها را به عهده گرفت با این حال از روی آنها هم زمان سه تانک عبور دادن ریسک بود.

نیروی دریایی اعلام کرد؛ می تواند300 دستگاه قایق هجومی ده نفره با قایقران هایشان در اختیارشان بگذارد. وقتی خبر رسید، سال هاست در انبار های عمومی ارتش در آبیک تعدادی طرادۀ شنی دار آبی خاکی افتاده است که هر یک می توانند60 تن بار حمل کنند، سرهنگ بی معطلی دستور داد تا48 ساعت دیگر آنها را به منطقه منتقل کنند.

ماجرا از این قرار بود که در سال1350 شاه در کنار خریدهای نظامی کلانش از آمریکا، تعدادی طرادۀ جی،اس،پی هم از شوروی خرید کرد و در مانور از آن ها استفاده شد. اما چون پرسنل دستور زبان آنها را نمی دانستند، یکی از آنها غرق شد و تمام سرنشینانش کشته شدند. این حادثه باعث شد که دیگر آنها فراموش شوند!

گردان414 پل، ده دستگاه طراده را به عهده گرفت و به آموزش رانندگان برای آنها پرداخت. معلوم شد با هر یک از آنها در هر ساعت می توان هشت تانک به آن سوی رودخانه انتقال داد. وسیلۀ مغتنمی بود.

منبع: در کمین گل سرخ، مؤمنی، محسن،1382، سوره مهر، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده