کلاه سبزها : خاطرات نیروهای ویژه هوابرد
بخش سیودوم : خاطرات سروان قدرتالله فرجی پس از جاگیر شدن، دیدم یک گله گوسفند در حال بالا رفتن از ارتفاعات است. بلافاصله نزد سروان انوشه رفتم و گفتم: «جناب سروان، من بچة روستا هستم ساعت 4 صبح گلة گوسفند رو حرکت نمیدن. فکر میکنم مشکوک باشه. شاید در پوشش این گله گوسفند و سر و صدای آن، میخوان نیروهاشون رو خارج کنن.» سروان انوشه گفت: «چی کار کنیم؟» گفتم: «به نظرم یه دسته رو حرکت بدیم. هر چقدر میتونه بره و به دسته نزدیک بشه. اگه دید دشمن داخل اینهاست، همه رو بزنیم تار و مار کنیم و نذاریم فرار کنن.»

معرفی

قدرت‌الله فرجی در 1359 به خدمت ارتش درآمد و در سال 1360 وارد تیپ 23 نوهد شد. پس از سپری کردن دوره آموزشی و چتربازی، در 15 تیر 1360، به مناطق عملیاتی اعزام شد. او در درگیری با عناصر ضد‌انقلاب و دشمن بعثی در غرب و جنوب حضوری فعال و شجاعانه داشت. فرجی بعد از سی سال مجاهدت صادقانه در 1390 از خدمت در ارتش جمهوری اسلامی ایران بازنشسته شد. استاد فرجی از جانبازان سرافراز جنگ تحمیلی و از استادان صاحب تجربه و در زمینة جنگ‌های چریکی است که پس از بازنشستگی هم به نیروهای ویژه آموزش می‌دهد.

* انهدام مرکز آموزشی گروهک خَبات

اواخر زمستان 1363 بود. به ما دستور دادند؛ همراه چند گردان به روستای نِستان که مرکز اصلی آموزش گروهک خَبات1 بود، برویم و آنجا را از وجود آن گروهک پاک‌سازی کنیم. به ما اطلاع دادند سیصد چهارصد نفر از نیروهای خبات در آن روستا مشغول آموزش هستند. آن روستا در سی کیلومتری شهر رَبَط، در شهرستان سردشت، قرار داشت؛ منطقه‌ای سردسیر و کوهستانی که پوشیده از برف بود. آن زمان من در گردان 160، به فرماندهی سروان شفاهی، خدمت می‌کردیم. چون فرمانده به مرخصی رفته بود، معاون او؛ سروان انوشه، مسئولیت گردان را بر عهده گرفت. پایگاه ما نزدیک ربط بود.

نیمه‌های شب، همگی سوار ده دوازده ماشین آیفا و پنج شش تویوتای خرگوشی شدیم و حرکت کردیم. آن زمان هنوز روی تویوتاها، دوشکا سوار نمی‌کردند، به همین دلیل، تعدادی از نیروها پشت تویوتاها نشستند. چراغ‌خاموش پیش می‌رفتیم. پس از طی ده پانزده کیلومتر، به یک پاسگاه ژاندارمری رسیدیم و پیاده شدیم تا بقیة راه را پیاده برویم. کمی که پیاده رفتیم، وارد جنگل‌هایی پر از درختان کوتاه کُنار شدیم که نوعی میوة وحشی روی آنها دیده می‌شد. بلدچی‌های ما از پیش‌مرگه‌های کرد بودند. مجبور بودیم از آنها استفاده کنیم، چون نمی‌توانستیم منطقه را دقیق شناسایی کنیم. پس از پیاده‌روی طولانی و گذر از سنگلاخ‌ها، رودخانه و جنگل، ساعت 4 صبح به ارتفاعات نزدیک روستای نستان رسیدیم. عمق رودخانه کم بود و به راحتی توانستیم از آب عبور کنیم. طبق برنامه، پیش از ما، گردان دیگری به فرماندهی سروان ابراهیم مدنی باید از ارتفاعات کله‌قندی که رو‌به‌روی ما و کاملاً مشرف به روستا بود، هدف را زیر آتش می‌گرفت تا گردان ما که نزدیک روستا مستقر شده بود، بتواند به گروهک خبات حمله کند. فاصلة ما تا ارتفاعات کله‌قندی دو کیلومتر بود. زمانی که مستقر شدیم، از گردان ابراهیم مدنی خبری نبود، با وجود این، طبق نقشه در مواضع خود مستقر شدیم. گردان ما در ابتدا دو گروهان را در دویست سیصد متری روستا مستقر و آن را به صورت نعل‌اسبی محاصره کرد. من در دستة پشتیبانی در سیصد چهارصد متری روستا مستقر شدم تا در صورت مقاومت عناصر ضد‌انقلاب، خمپاره‌ها را شلیک کنم. مسئولیت همة خمپاره‌های 60 را به من دادند. پس از جاگیر شدن، دیدم یک گله گوسفند در حال بالا رفتن از ارتفاعات است. بلافاصله نزد سروان انوشه رفتم و گفتم: «جناب سروان، من بچة روستا هستم ساعت 4 صبح گلة گوسفند رو حرکت نمی‌دن. فکر می‌کنم مشکوک باشه. شاید در پوشش این گله گوسفند و سر‌ و صدای آن، می‌خوان نیروهاشون رو خارج کنن.» سروان انوشه گفت: «چی کار کنیم؟» گفتم: «به نظرم یه دسته رو حرکت بدیم. هر چقدر می‌تونه  بره و به دسته نزدیک بشه. اگه دید دشمن داخل اینهاست، همه رو بزنیم تار و مار کنیم و نذاریم فرار کنن.»

یک دسته را جلو فرستادیم تا از حضور نیروهای ضد‌انقلاب در میان گله مطمئن شویم. آنها وقتی نزدیک گله رسیدند، متوجه شدند تعدادی از اعضای گروهک همراه با گله در حال تخلیه روستا هستند. تأخیر در تصمیم‌گیری و هماهنگی برای حمله باعث شد تا آنها به ارتفاعی برسند که نباید می‌رسیدند. با وجود اینکه به روستا مشرف بودیم، ولی انها بر آرایش نعل‌اسبی ما مسلط شدند. ارتفاعی که بر آن مستقر شدند، دویست متری ما قرار داشت. فاصلة ما هم تا روستا سیصد چهارصد متر بود. هر چند دیر اقدام کردیم، ولی پس از اطمینان از حضور نیروهای گروهک در بین گله و استقرار در ارتفاع، با شلیک خمپاره، درگیری ما با آنها آغاز شد.

ساعت تقریباً 4:30 صبح بود. من و نیروهایم در یک خط، پشت درختچه‌های کوتاه و وحشی کُنار پناه گرفته بودیم و به آنها خمپاره شلیک می‌کردیم، آنها با کلاش، ژ-3 و تیربار به ما شلیک می‌کردند. شدت درگیری زیاد شد و تعدادی از نیروهای ما به شهادت رسیدند. اولین نفری که شهید شد، بی‌سیم‌چی من، سرباز گل مریمی بود؛ جوانی قد‌بلند، سفیدرو و مجرد که اهل تهران بود. یک تیر درست روی شقیقه‌اش خورد و از گوشش در آمد. بسیار ورزیده بود. در حال صحبت با بی‌سیم بودم و اصلاً متوجه نشدم تیر به سرش خورده و شهید شده است.همان‌طور که کنارم دراز کشیده بود، صدایش کردم و گفتم: «گل مریمی پاشو بریم پشت یه درخت دیگه.» دیدم حرکت نمی‌کند. دوباره گفتم، وقتی به او دست زدم، فهمیدم شهید شده‌است. با اینکه شانه به شانة هم دراز کشیده بودیم، اما متوجه شهادت او نشدم، چون هیچ صدایی از او نشنیدم. شاید به این دلیل که مشغول شلیک خمپاره و هدایت بقیة نیروها  بودم.

در گیر‌و‌دار جنگ باخبر شدیم؛ نیروهای گردان ابراهیم مدنی در مسیر آمدن به ارتفاعات کله‌قندی، ناخواسته با نیروهای ضد‌انقلاب درگیر شدند. به خاطر همین، نتوانستند به موقع و پیش از روشن شدن هوا به ارتفاعات برسند. از سوی دیگر، چون نیروهای ضد‌انقلاب منطقه را به خوبی می‌شناختند، سریع‌تر از آنها عمل کردند و ارتفاعات ‌کله‌قندی را گرفتند.

دو طرف روستا را محاصره کردیم، ولی نمی‌توانستیم به سمتش برویم، چون ضد‌انقلاب در ارتفاعات اطراف مستقر بود و بر روستا تسلط کامل داشت. به ارتفاعات کله‌قندی هم دسترسی نداشتیم، به همین دلیل، تلاش می‌کردیم تا ارتفاع مشرف به مقر خودمان را از ضد‌انقلاب پاک کنیم. تا ساعت 8 صبح که همه‌جا کاملاً روشن شده بود، درگیر بودیم. کار به درگیری تن‌به‌تن کشیده شد. آن‌قدر به هم نزدیک شده بودیم که به ما فحش و ناسزا می‌گفتند. بینمان فقط درخت بود. پشت درخت‌ها سنگر گرفته بودیم و از لای شاخ و برگ‌ها آنها را می‌دیدیم. از نیروهایی که نزدیک من بودند، فقط چهارده نفر باقی ماندند که بسیار خسته بودند. تعداد زیادی از بچه‌های ما شهید شدند، اما بسیاری از نیروهای آنها هم به هلاکت رسیدند. دو فروند بالگرد کبری برای پشتیبانی آمده بودند، ولی چون بی‌سیم ما به دست دشمن افتاد و آنها هم فرکانس ما را داشتند، ممکن بود تداخل اطلاعات پیش بیاید و به جای دشمن، نیروهای خودی را هدف قرار دهند. نیروهای ضد‌انقلاب با فرکانس بی‌سیم ما از آنها درخواست آتش می‌کردند، به خاطر همین، نتوانستیم از بالگرد‌ها استفاده کنیم و آنها خیلی زود آنجا را ترک کردند. از سوی دیگر، نیروهای ضد‌انقلاب بومی منطقه بودند، آنجا را به خوبی می‌شناختند و حرکات و عکس‌العملهای آنها سریع‌تر از ما بود. درگیری و مقاومت آن‌قدر ادامه پیدا کرد تا مهمات ما تمام شد و در محاصرة کامل قرار گرفتیم. کم‌کم باید تسلیم می‌شدیم، چون هم از ارتفاعات نزدیک به مقرمان و هم از ارتفاعات کله‌قندی به ما شلیک‌می‌شد.

خلیل‌طاهری قدس، فرمانده یکی از دسته‌ها که همراه نیروهایش جلوتر از ما درگیر بودند هم در محاصره قرار گرفت و عقب‌نشینی کرد. طاهری در بین نیروها، به خلیل آرتیست معروف بود؛ هم اهل عمل و هم کارهایش آرتیستی بود. در حالی که پاشنة پایش تیر خورده بود، به ما رسید. وقتی متوجه شد ما در محاصرة کامل هستیم، نزد ما ماند و با همان پای تیر خورده پشت تیربار رفت و شروع به تیراندازی کرد. خلیل پنجاه متر با ما فاصله داشت. همین تیراندازی باعث شد تا دشمن زمین‌گیر شود. ما هم از فرصت استفاده کرده و از ارتفاعی که روی آن بودیم، پایین پریدیم و عقب‌نشینی کردیم.

از شیار پایین ارتفاع به رودخانه‌ای در همان حوالی رفتیم. دو سه نفر از ناحیه بازو و کتف تیر خورده بودند، ولی می‌توانستند راه بیایند. خلیل طاهری به دلیل مجروحیت نتوانست فرار کند و به اسارت گروهک خبات درآمد. بقیة نیروها هم که در جاهای دیگر یا به داخل روستا رفته بودند، به عقب برگشتند، چون از دو طرف تحت محاصرة ضد‌انقلاب بودند. البته تعدادی هم به اسارت دشمن در آمدند.پس از یک پیاده‌روی طولانی، ساعت 4 بعد‌ا از ظهر به پاسگاه ژاندارمری برگشتیم.

چون نتوانستیم شهدا را به عقب برگردانیم، از یکان‌های احتیاط استفاده کردیم و روستا را تحت فشار قرار دادیم و با جناز‌ه های دشمن مبادله کردم. 24 ساعت بعد، شهدا را به ما تحویل دادند. آنها را به طرز فجیعی به شهادت رسانده بودند. تیر خلاص بهشان زده و سرهای بعضی را له کرده بودند، به گونه‌ای که بعضی از شهدا را نمی‌شد شناسایی کرد. به همین دلیل از دوستان و همسنگرانشان خواستیم تا از طریق لباس و نشانه‌های دیگر در شناسایی شهدا کمک کنند. با اینکه 24 ساعت از شهادتشان گذشته بودند، ولی به خاطر مُثله شدن، روی آنها گلاب می‌ریختیم تا پیکرهایشان بو نگیرند. تقریبا 45 نفر از شجاع‌ترین نیروهاایمان را این‌گونه از دست دادیم. ده نفر هم به اسارت گروهک خبات درآمدند. بعد‌ها یکان‌های دیگر به روستا رفتند و آنجا را پاک‌سازی کردند.

منبع : کلاه‌سبزها، ذاکری خطیر، سمیه، ذاکری خطیر، رضا، 1395، انتشارات سازمان عقیدتی سیاسی آجا، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده